۱۳۸۷ تیر ۲۵, سه‌شنبه

برای دلم ، برای این دل ِ خودم ، برای ...


چه خوب بود دنیای کودکی ...
چه ساده­انگارانه یکی مادر می­شد و دیگری پدر و ناآزموده بازی می­کردیم این بی بازگشت روزها را ...
سقفی از سعادت می­ساختیم با آجرهای خیال و به باور می رسیدیم کوتاهی ی فاصله ی دنیای خیال و باور را ...
چه ساده بود آن روزها و این روزها چه سخت شده پندار ِ سایه ی سقفی از جنس ِ حقیقت بر آجرهای خیال روزهای کودکی ... چه کوتاه شد سقف های سعادت ...

نکند این ما ایم که دستان­مان را جا گذاشتیم در سال­های کودکی که هر دوری را نزدیک می­کرد ؟... ما کودکان ِ ساده ی نترس ، شدیم این بزرگترهای عاقل ِ ترسو که ترسیدیم از یکی شدن و دشنه به دست دل­های کودکی­مان را کف ِ دست ِ دگر گرفتیم تا خووووب یادش دهیم چگونه نباید عاشق باشد .... و ما یادمان رفت روزهای خوب ِ کودکی را ...

شاید این خطوط ِ بیهوده تنها تسلایی ست برای این سکوت ِ سهمگین ِ تنها ، که تواَش سکوت می کنی و من اَش سکوت و غریبه­های غریب ِ نانجیب فریاد ...

میان ِ این خطوط ِ در هم ِ سیاه ؛ میان ِ این سیاه مشق­های تنهایی ؛ میان ِ این سراسر ِ شب که جز تیره گی اش سویی نمی زند ، گاه گاهی گذار ِ چشمک زن ستاره ای که خطی از خطوط را روشن می کند و در دم جان می­سپرد و مرا پیوند می ­زند به شهر ِ بی کلید خاطرات ... اما چه سود آسمان پر ستاره ای که ماه ای اش نیست تا شب را سراسر بیدار ماند به امید هور تا در اعماق ِ این بی ساحل دریا زاده شود یونس ِ کلید بر کف ِ خداوندگار در کام ِ آن طلا ماهی...

این خطوط ِ تیره و تار ، این خطوط ِ سیاه ِ در هم ِ پر ستاره ی خاموش ، محکوم به خاموشی ست چرا که شراره ی این تک ستاره ها جسارت ِ طلوع نمی­دهد به آن غروب کرده خورشید ِ در کرانه ...

چرا آموزگار ِ سخت گیر ِ زنده گی ما را به خط ِ اول جریمه داد ؟!! ... ما که خط اول را نوشته بودیم با نقطه ای در پایان تا خطی دگر آغاز کنیم ...

مرور مرور مرور .. کوکوی ساعت که انگار زمان را نمی گذراند و حضور ِ غریبه­های غمگین که نگاه شان به تک جرعه ی لیوان ِ خالی ی من و توست که مباد گلوی­مان را نیازرد ... شاید این قصه ی شوم ِ شهرزادهای شوم ، تمام ِ حقیقت باشد به تمامیت ِ نحوست ِ طالع ِ این ستاره ی بزرگ ... شاید شاید شاید ... تمام ِ لحظه های بودن به سکوت و تمام ِ لحظه های نبود ... ! و من نمی دانم تو کجایی ! تو در کجای این روزها نفس می کشی ! و زیر ِ این کوتاه سقف آسمان به دنبال ِ یکی شدن با دست های کدام غریبانه یار می گردی ! و من هیچ نمی دانم ...


سکوت شدم که بگویم ........................


...

این واژه گان ِ آشنا را سطر به سطر از دیده می­گذرانم و در میان ِ این حرف به حرف ستاره ، در پی ی ماه ای می­گردم که نیست ، ستاره های معصوم که در دم جان می­کنند و هنووووز هور در کرانه غروب کرده ست و جسارت ِ طلوعی اش نیست ...

بگذار بگذریم مهرآفران خاتون ؛ شب برای من و تو تیره ست ...