۱۳۸۸ فروردین ۲۱, جمعه

نغمه ای از دور دست


اگر زنی در فضای تاریک روی پله ها درنگ کند و به نغمه ای که صدایش از دور می رسد گوش فرا دهد مظهر چه رازی می تواند باشد ؟ اگر گابریل نقاش بود زنش را در همان حالت ترسیم می کرد . در فضای تیره، رنگ آبی کلاه نمدی اش با رنگ برنزی گیسوانش در هم آمیخته بود و تکه های مشکی رنگ دامنش زمینه ی روشن آن را تحت الشعاع خود قرار داده بود . اگر او نقاش بود یک همچو تابلویی را « نغمه ای از دور دست » می نامید .


جیمز جویس ـ مرده گان

۱۳۸۷ اسفند ۲۰, سه‌شنبه

حافظه تاخير




به بازی رد پا و برف

راه می روم

گام به گام

این ، من ، تنها ...


به تمام رخ ام ، پیر بر آینه

به قدم هام ، سنگین بر برف

امشب

پا بر سپیدی می گذارم

پا از سپیدی بر می دارم ...


شهر ِ خیال همان همیشه ست

و من همان هنوز

نو نمي شوم و نو نمي شود

لحظه

یادگار ِ تازه ای ست

برای لحظه ی دیگری

که به پاندول ساعت آویزان است

آدمک هام در تاریکی والس می رقصند

و من پا عوض می کنم

از خاطره ای به خاطره ی دیگر...


من

از تمام ِ رفتن ها خسته

خسته ام از تداوم ِ تکرار

که رسیدنی نیست

تنها خطی ست عمیق بر چهره ام

که مرا قد نمی شود

بگذار باز گردم تمام ِ راه را

من همان حافظه ی تاخیرم

بر روزهای جوانی

آه جوانی ... جوانی ... جوانی ...

که امشب در خانه ی امانوئلايي

در من میل ِ رفتن نیست

بگذار بازگردم...


به نیامدنم تمام رخ باز می گردی به سوال

چهره ات می ایستد به تمام

نجوا می شوی : با قدم هام بیا کهن شراب !...


رگبارمی بندی آدمک هام را به کهن

ماشه بر خاطراتم می کشی به شراب

ترک می خورد ، آینه ی پیری ام

سکوت می شوم

هق ... هق ... هق

ماه




.

.


شب بود

شبی که شکل بستم

در غربت ِ عکس ِ ماهی درون چاه

نقشی که از نیمه ی دیگرش

فرسنگ ها فاصله داشت

نقشی که من بودم

شب یک ـ شب دو ـ شب ...

قد می کشیدم

روشن

به فراز می رفتم

روشن تر

کم می شدم

تاریک

آب می رفتم

تاریک تر

تکرار می شدم

سطر به سطر و آخر زاده شدم

در ماهی که ماه

رفتنم ـ یا شاید آمدنم ـ را

به کاسه ی آبی روشنا نداد


زاده شدم از درون ِ پیله ای که امید ِ پروانه داشت

و من پروانه اش بودم

پروانه ی دو رنگش

آرام گرفتم درون گهواره ای که رفت و آمدش نیمه ام بود

شکل بستم زیر ِ سقفی که باران و آفتابش نیمه ام بود

تاریک و روشنش نیمه ام بود

بغض و لبخندش

تردید و ایمانش

نيمه ام بود

و هنوز

هر روز

تکرار می شوم

در بی قراری ی کودکی میان ِ بود و نبود

کودکی که هیچ کس نفهمید چرایی ی بی قراری هایش را

چرا که هیچ کس ندانست ،

ماه

نیمه اش بود

راه






غریبه گانی بی هراس

سال هایی دور

روح ِ جاندار ِ دیگری را گونی پنداشتند

و خود را به نفهمی زدند

گویی ، تو ، باید تاوان بدهی

رنجي را كه بر زمين رفته است :

.

.

ناخواسته ؛

آغاز می شوی

در کشیده ترین صدای وحشت

و نطفه ی رنج شکل می گیرد

در قطره قطره ی خون های ماسیده بر دل ِ نمناک جاده...

رنج،رنج،رنج

پیش می روی

بر پیچ ِ پیچ ِ این جاده ی پیچ در پیچ

گاه تمام ِ ابرهای جهان درتو می بارند

و تمام ِ بغض های جهان در گلوی تو چتر می گشایند

تنگ خودت را در آغوش می گیری

و در گوش ات نجوا می کنی :

قطره های باران خوب می دانند

من همان یگانه ای هستم

که باران

می زدایدم

زلالم می کند

پاک

پاک ترم می کند ؛

دل گرم می شوی و پيش مي روي...

رنج،رنج،رنج،

ناگاه

تویی که تنهااز میان ِ انبوه واژه گان ِ ناخوانده و ناشنیده

نفس خواندن آموخته ای

و از میان ِ تمام ِ آب های جهان ؛

عطش نوشیدن

پیچ می خوری در تاب ِ گیسوان ِ خزه گون ِ دریایی اش

و آ ن دم تمام هجوم تنهایی ست

دمی که به باور می رسی

به هیچ کس،به هیچ کس،به هیچ کس،

حتا اونمی توانی بگویی که چه حسی داری ؛

[تنهایی !میراث ِ جاودانه ی آدمی !

سایه ی سنگین ات

فرزند ِ کدام آفتاب ِ نتابیده است ؟]...

رنج، رنج،رنج،

رها مي شوي در راهي كه
کسی نمی داند که در کدام ثانیه
به انتهای جاده
تسلیم خواهد شد

اما آن روز

آن جا

همان هتل مانلی ست

و صدایی در کوه فریاد می زند:

خوشبختی در مسیر بود،

خوشبختی در مسیر بود

خوشبختی در ....


۱۳۸۷ اسفند ۱۹, دوشنبه

بر سه شنبه برف می بارد

بر سه شنبه برف می بارد
برف پاکن ها
دست تکان می دهند.
بر سه شنبه برف می بارد.
دست تکان می دهیم:
- " خداحافظ... "
.
.
برف پاکن ها
از روی تو
برف سه شنبه را
می روبند
.
.
من دست تکان می دهم
نقش تو را پاک می کنم
- " خداحافظ... "
.
.
بر جاده خالی برف می بارد
و برف پاک کنی
دیوانه وار
به این سو و آن سوی جدار گلو
می کوبد.
.
.
در گلویم بر نام تو برف می بارد...
.
.
.
نازنین نظام شهیدی