
غریبه گانی بی هراس
سال هایی دور
روح ِ جاندار ِ دیگری را گونی پنداشتند
و خود را به نفهمی زدند
گویی ، تو ، باید تاوان بدهی
رنجي را كه بر زمين رفته است :
.
.
ناخواسته ؛
آغاز می شوی
در کشیده ترین صدای وحشت
و نطفه ی رنج شکل می گیرد
در قطره قطره ی خون های ماسیده بر دل ِ نمناک جاده...
رنج،رنج،رنج
پیش می روی
بر پیچ ِ پیچ ِ این جاده ی پیچ در پیچ
گاه تمام ِ ابرهای جهان درتو می بارند
و تمام ِ بغض های جهان در گلوی تو چتر می گشایند
تنگ خودت را در آغوش می گیری
و در گوش ات نجوا می کنی :
قطره های باران خوب می دانند
من همان یگانه ای هستم
که باران
می زدایدم
زلالم می کند
پاک
پاک ترم می کند ؛
دل گرم می شوی و پيش مي روي...
رنج،رنج،رنج،
ناگاه
تویی که تنهااز میان ِ انبوه واژه گان ِ ناخوانده و ناشنیده
نفس خواندن آموخته ای
و از میان ِ تمام ِ آب های جهان ؛
عطش نوشیدن
پیچ می خوری در تاب ِ گیسوان ِ خزه گون ِ دریایی اش
و آ ن دم تمام هجوم تنهایی ست
دمی که به باور می رسی
به هیچ کس،به هیچ کس،به هیچ کس،
حتا اونمی توانی بگویی که چه حسی داری ؛
[تنهایی !میراث ِ جاودانه ی آدمی !
سایه ی سنگین ات
فرزند ِ کدام آفتاب ِ نتابیده است ؟]...
رنج، رنج،رنج،
رها مي شوي در راهي كه
کسی نمی داند که در کدام ثانیه
به انتهای جاده
تسلیم خواهد شد
اما آن روز
آن جا
همان هتل مانلی ست
و صدایی در کوه فریاد می زند:
خوشبختی در مسیر بود،
خوشبختی در مسیر بود
خوشبختی در ....