۱۳۸۷ اسفند ۲۰, سه‌شنبه

راه






غریبه گانی بی هراس

سال هایی دور

روح ِ جاندار ِ دیگری را گونی پنداشتند

و خود را به نفهمی زدند

گویی ، تو ، باید تاوان بدهی

رنجي را كه بر زمين رفته است :

.

.

ناخواسته ؛

آغاز می شوی

در کشیده ترین صدای وحشت

و نطفه ی رنج شکل می گیرد

در قطره قطره ی خون های ماسیده بر دل ِ نمناک جاده...

رنج،رنج،رنج

پیش می روی

بر پیچ ِ پیچ ِ این جاده ی پیچ در پیچ

گاه تمام ِ ابرهای جهان درتو می بارند

و تمام ِ بغض های جهان در گلوی تو چتر می گشایند

تنگ خودت را در آغوش می گیری

و در گوش ات نجوا می کنی :

قطره های باران خوب می دانند

من همان یگانه ای هستم

که باران

می زدایدم

زلالم می کند

پاک

پاک ترم می کند ؛

دل گرم می شوی و پيش مي روي...

رنج،رنج،رنج،

ناگاه

تویی که تنهااز میان ِ انبوه واژه گان ِ ناخوانده و ناشنیده

نفس خواندن آموخته ای

و از میان ِ تمام ِ آب های جهان ؛

عطش نوشیدن

پیچ می خوری در تاب ِ گیسوان ِ خزه گون ِ دریایی اش

و آ ن دم تمام هجوم تنهایی ست

دمی که به باور می رسی

به هیچ کس،به هیچ کس،به هیچ کس،

حتا اونمی توانی بگویی که چه حسی داری ؛

[تنهایی !میراث ِ جاودانه ی آدمی !

سایه ی سنگین ات

فرزند ِ کدام آفتاب ِ نتابیده است ؟]...

رنج، رنج،رنج،

رها مي شوي در راهي كه
کسی نمی داند که در کدام ثانیه
به انتهای جاده
تسلیم خواهد شد

اما آن روز

آن جا

همان هتل مانلی ست

و صدایی در کوه فریاد می زند:

خوشبختی در مسیر بود،

خوشبختی در مسیر بود

خوشبختی در ....


هیچ نظری موجود نیست: