
در حاشيه ي ‹ در حافظه ي تاخير › ِ امين :
به بازی رد پا و برف
راه می روم
گام به گام
این ، من ، تنها ...
به تمام رخ ام ، پیر بر آینه
به قدم هام ، سنگین بر برف
امشب
پا بر سپیدی می گذارم
پا از سپیدی بر می دارم ...
شهر ِ خیال همان همیشه ست
و من همان هنوز
نو نمي شوم و نو نمي شود
لحظه
یادگار ِ تازه ای ست
برای لحظه ی دیگری
که به پاندول ساعت آویزان است
آدمک هام در تاریکی والس می رقصند
و من پا عوض می کنم
از خاطره ای به خاطره ی دیگر...
من
از تمام ِ رفتن ها خسته
خسته ام از تداوم ِ تکرار
که رسیدنی نیست
تنها خطی ست عمیق بر چهره ام
که مرا قد نمی شود
بگذار باز گردم تمام ِ راه را
من همان حافظه ی تاخیرم
بر روزهای جوانی
آه جوانی ... جوانی ... جوانی ...
که امشب در خانه ی امانوئلايي
در من میل ِ رفتن نیست
بگذار بازگردم...
به نیامدنم تمام رخ باز می گردی به سوال
چهره ات می ایستد به تمام
نجوا می شوی : با قدم هام بیا کهن شراب !...
رگبارمی بندی آدمک هام را به کهن
ماشه بر خاطراتم می کشی به شراب
ترک می خورد ، آینه ی پیری ام
سکوت می شوم
هق ... هق ... هق

