۱۳۸۷ خرداد ۲۱, سه‌شنبه

گل یا پوچ ؟


« بود » ها را به« بودن » هایی که « بود» می­سپارم ، « هست » ها را در «هستن » هایی که « هست » خلاصه می­کنم ؛
آن­چه بود و آن­چه هست ، جز خواست ِ ما نیست . دیروز هر چه بود و امروز هر چه هست ، خواستی ، خواستم ، خواستیم ...
به دنبال ِ کدام کوتاه­دیواری می­گردیم تا سهم ِ انتخاب­هامان را حوالتش کنیم ؟! دیوارهای کوتاه کنون قد کشیده اند به بلندای آسمان ...
یادت هست روزی را که هنوز هیچ نبودم ؟ یادت هست مشت­های گره کرده ام سوی تو بود که گفتم : گل یا پوچ ؟ و تو؛ هیچ نگفتی و من ؛ نمی دانستم که تو مدت­هاست پوچ را برگزیده ای ...
یادت هست حرمتی که دیروز شکست ؟ امروز قد برافراشته­دیواری­ست میان ِ من و تو که خیال ِ شکستنش را در رویای خام ِ هیچ تبری اجازت نمی دهم ...

امروز از مزاحم ِ لحظه­های دیروزت ، انتظارت چیست ؟
تو پوچ را خواستی ، پوچ را خواستم ، غریبه­گی­ام را خواستی ، غریبه­گی­ات را خواستم که امروز غریبه­ایم ! چرا که ماندن و بودن با زنجیر ؟ نه ! یله­گی­ست ...
گربه­ی کوچک­ات نبودم ؛ آن چه بود کلاف ِ رنگی نبود ؛ ابتدا و انتهایش در دستان ِ تو نبود ... آن چه بود بازی ی کودکانه­ای نبود گرچه جز بازی نخواندی­اش ...
به خاطرات نقبی نزن که خاطرات را در شهر ِ دیروز جا گذاشتم و درب دروازه اش را قفلی ابدی زدم و امروز موج هایی که ساحل به سوی­مان گسیل می­دارد ، تاوان ِ کلیدی­ست که در دریا انداختیم ...
پشت ِ دروازه­ی شهرِ خاطرات با پلک­های باز خفته ام و هیچ یادم نمی­آید آن فروردین ِ سال ِ صبوری را که ساعت دوازده بود ... و هیچ یاد نمی­کنم از لب­خند­هایی که به اشتراک گذاشتیم و حرف­های صادقانه­ی مگو شده و قدم­هایی که هم­قدم شد ...هیچ یاد ندارم آسمانی را که خورشید و ماه­اش در دو کرانه سهمش برای ما لب­خند ِ بدرود بود ...
به خاطرات نقبی نزن ، پشت ِ دروازه­ی شهرِ خاطرات خواب مرا برده­ست ، هروله نمی­دوم لحظه­هایی که در یخ ِ زمان آب شد و چکید ، چکید ، چکید و مرور نمی­کنم خاطرات ِ مردی را که « با » باد آمد و « بر» باد رفت ؛ در یاد آمد و ای داد ! رفت ...
دیگر نگاه ِ پرسش­گرانه­ی پرسش­گران منی که گنگ و خواب­دیده امتداد ِ قدم­های تو را روی سنگ­فرش خیابان دنبال می­کردم را نمی­کاوند و دیگر به یاد ِ تو از آن خیابان گذر نمی­کنم ، آری امروز ، آن خیابان مانند ِ تمام ِ خیابان­های شهرم سوت و کور­ست ...
به خاطرات نقب نزن ، اکنون شبی دیگر فرا رسیده­ست از نو و من به انتظار ِ پیکری شعله­ورم بر بلندای شهر و چشم­هایم دگربار ِ دود را تاب نخواهند آورد ؛ می دانم ...
امروز دو غریبه­ایم ، خیره در چشمان ِ یک­دگر ؛ « بود » ها را به « بودن » هایی که « بود » سپردم ، « هست » چه داری غریبه ؟


برای گذاشتن ِ کامنت ِ احتمالی ;)، لطفن این جا کلیک کنید ...

هیچ نظری موجود نیست: