
« بود » ها را به« بودن » هایی که « بود» میسپارم ، « هست » ها را در «هستن » هایی که « هست » خلاصه میکنم ؛
آنچه بود و آنچه هست ، جز خواست ِ ما نیست . دیروز هر چه بود و امروز هر چه هست ، خواستی ، خواستم ، خواستیم ...
به دنبال ِ کدام کوتاهدیواری میگردیم تا سهم ِ انتخابهامان را حوالتش کنیم ؟! دیوارهای کوتاه کنون قد کشیده اند به بلندای آسمان ...
یادت هست روزی را که هنوز هیچ نبودم ؟ یادت هست مشتهای گره کرده ام سوی تو بود که گفتم : گل یا پوچ ؟ و تو؛ هیچ نگفتی و من ؛ نمی دانستم که تو مدتهاست پوچ را برگزیده ای ...
یادت هست حرمتی که دیروز شکست ؟ امروز قد برافراشتهدیواریست میان ِ من و تو که خیال ِ شکستنش را در رویای خام ِ هیچ تبری اجازت نمی دهم ...
امروز از مزاحم ِ لحظههای دیروزت ، انتظارت چیست ؟
تو پوچ را خواستی ، پوچ را خواستم ، غریبهگیام را خواستی ، غریبهگیات را خواستم که امروز غریبهایم ! چرا که ماندن و بودن با زنجیر ؟ نه ! یلهگیست ...
گربهی کوچکات نبودم ؛ آن چه بود کلاف ِ رنگی نبود ؛ ابتدا و انتهایش در دستان ِ تو نبود ... آن چه بود بازی ی کودکانهای نبود گرچه جز بازی نخواندیاش ...
به خاطرات نقبی نزن که خاطرات را در شهر ِ دیروز جا گذاشتم و درب دروازه اش را قفلی ابدی زدم و امروز موج هایی که ساحل به سویمان گسیل میدارد ، تاوان ِ کلیدیست که در دریا انداختیم ...
پشت ِ دروازهی شهرِ خاطرات با پلکهای باز خفته ام و هیچ یادم نمیآید آن فروردین ِ سال ِ صبوری را که ساعت دوازده بود ... و هیچ یاد نمیکنم از لبخندهایی که به اشتراک گذاشتیم و حرفهای صادقانهی مگو شده و قدمهایی که همقدم شد ...هیچ یاد ندارم آسمانی را که خورشید و ماهاش در دو کرانه سهمش برای ما لبخند ِ بدرود بود ...
به خاطرات نقبی نزن ، پشت ِ دروازهی شهرِ خاطرات خواب مرا بردهست ، هروله نمیدوم لحظههایی که در یخ ِ زمان آب شد و چکید ، چکید ، چکید و مرور نمیکنم خاطرات ِ مردی را که « با » باد آمد و « بر» باد رفت ؛ در یاد آمد و ای داد ! رفت ...
دیگر نگاه ِ پرسشگرانهی پرسشگران منی که گنگ و خوابدیده امتداد ِ قدمهای تو را روی سنگفرش خیابان دنبال میکردم را نمیکاوند و دیگر به یاد ِ تو از آن خیابان گذر نمیکنم ، آری امروز ، آن خیابان مانند ِ تمام ِ خیابانهای شهرم سوت و کورست ...
به خاطرات نقب نزن ، اکنون شبی دیگر فرا رسیدهست از نو و من به انتظار ِ پیکری شعلهورم بر بلندای شهر و چشمهایم دگربار ِ دود را تاب نخواهند آورد ؛ می دانم ...
امروز دو غریبهایم ، خیره در چشمان ِ یکدگر ؛ « بود » ها را به « بودن » هایی که « بود » سپردم ، « هست » چه داری غریبه ؟
آنچه بود و آنچه هست ، جز خواست ِ ما نیست . دیروز هر چه بود و امروز هر چه هست ، خواستی ، خواستم ، خواستیم ...
به دنبال ِ کدام کوتاهدیواری میگردیم تا سهم ِ انتخابهامان را حوالتش کنیم ؟! دیوارهای کوتاه کنون قد کشیده اند به بلندای آسمان ...
یادت هست روزی را که هنوز هیچ نبودم ؟ یادت هست مشتهای گره کرده ام سوی تو بود که گفتم : گل یا پوچ ؟ و تو؛ هیچ نگفتی و من ؛ نمی دانستم که تو مدتهاست پوچ را برگزیده ای ...
یادت هست حرمتی که دیروز شکست ؟ امروز قد برافراشتهدیواریست میان ِ من و تو که خیال ِ شکستنش را در رویای خام ِ هیچ تبری اجازت نمی دهم ...
امروز از مزاحم ِ لحظههای دیروزت ، انتظارت چیست ؟
تو پوچ را خواستی ، پوچ را خواستم ، غریبهگیام را خواستی ، غریبهگیات را خواستم که امروز غریبهایم ! چرا که ماندن و بودن با زنجیر ؟ نه ! یلهگیست ...
گربهی کوچکات نبودم ؛ آن چه بود کلاف ِ رنگی نبود ؛ ابتدا و انتهایش در دستان ِ تو نبود ... آن چه بود بازی ی کودکانهای نبود گرچه جز بازی نخواندیاش ...
به خاطرات نقبی نزن که خاطرات را در شهر ِ دیروز جا گذاشتم و درب دروازه اش را قفلی ابدی زدم و امروز موج هایی که ساحل به سویمان گسیل میدارد ، تاوان ِ کلیدیست که در دریا انداختیم ...
پشت ِ دروازهی شهرِ خاطرات با پلکهای باز خفته ام و هیچ یادم نمیآید آن فروردین ِ سال ِ صبوری را که ساعت دوازده بود ... و هیچ یاد نمیکنم از لبخندهایی که به اشتراک گذاشتیم و حرفهای صادقانهی مگو شده و قدمهایی که همقدم شد ...هیچ یاد ندارم آسمانی را که خورشید و ماهاش در دو کرانه سهمش برای ما لبخند ِ بدرود بود ...
به خاطرات نقبی نزن ، پشت ِ دروازهی شهرِ خاطرات خواب مرا بردهست ، هروله نمیدوم لحظههایی که در یخ ِ زمان آب شد و چکید ، چکید ، چکید و مرور نمیکنم خاطرات ِ مردی را که « با » باد آمد و « بر» باد رفت ؛ در یاد آمد و ای داد ! رفت ...
دیگر نگاه ِ پرسشگرانهی پرسشگران منی که گنگ و خوابدیده امتداد ِ قدمهای تو را روی سنگفرش خیابان دنبال میکردم را نمیکاوند و دیگر به یاد ِ تو از آن خیابان گذر نمیکنم ، آری امروز ، آن خیابان مانند ِ تمام ِ خیابانهای شهرم سوت و کورست ...
به خاطرات نقب نزن ، اکنون شبی دیگر فرا رسیدهست از نو و من به انتظار ِ پیکری شعلهورم بر بلندای شهر و چشمهایم دگربار ِ دود را تاب نخواهند آورد ؛ می دانم ...
امروز دو غریبهایم ، خیره در چشمان ِ یکدگر ؛ « بود » ها را به « بودن » هایی که « بود » سپردم ، « هست » چه داری غریبه ؟
برای گذاشتن ِ کامنت ِ احتمالی ;)، لطفن این جا کلیک کنید ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر