شبی دیگر بر تن ِ پنجره هایی که به کوچه ی آرام گشوده می شوند ، نشست . پنجره هایی که مرا از هیاهوی شهر به سکوت ِ این اتاق ِ همیشه من و من می رسانند . پشت ِ پنجره شب است ، این اتاق همیشه شب است ، شب !
و من چه قدر هیاهویی که پشت ِ پنجره ست را دوست ندارم و من چه قدر سکوتی که پشت ِ پنجره ست را دوست دارم و من چه قدر پنجره را دوست دارم وقتی به روی شب آغوشش را می گشاید . شب !
درختی پشت ِ پنجره ست که زیر ِ نور ِ تیر ِ چراغ برق نمی تواند تنها باشد ، رها باشد ، نجوا باشد ، تنها ؛باشد ! چه قدر این نور ِ مصنوعی بی رحم ست !
درختی دیگر در اتاق ِ تنهایی ی من و من ، آرام خفته ست ، ماه هاست که خفته ست ، بی ریشه و بی برگ ، تن ِ عورش را به میهمانی ی تنهایی های من آورده ست با شاخه هایی سراسر تیز و تیغ و بُرّا . و چه قدر این درخت خوشبخت ست ! آرام است ! چرا که تنها ست ، رها ست ، نجوا ست و من هستش را دوست می دارم ، بودش را دوست می دارم !
درختی پشت ِ پنجره ست که زلف های جوانی اش را به نوازش ِ دستان ِ شب سپرده ست و تن ِ سبزش را مزرعه ی این نور ِ مصنوعی ! نور ِ مصنوعی از جای جای تنش کام می گیرد و با او هم آغوش می شود ، هر شب ، هر شب ! و روزها تیر ِ مصنوعی اش نگهبان ِ مزرعه ی تن ِ درخت ست ، و سایه اش همیشه بر تن ِ درخت سنگینی می کند ، به پشتوانه ی خرد ِ جمعی ، خلوت ِ درخت را شکسته ست و ریشه های مصنوعی اش را با ریشه های جوان ِ درخت پیوندی نشدنی بسته ست . چه قدر بی رحم است !
درختی در اتاق ست که شاخسار ِ عریانش را بر تن ِ شب فرو برده و تن ِ سراسر ِ نازک ِ بُرّایش بر تن ِ مهربان ِ شب آرمیده ست ! از تن ِ شب کام می گیرد و با او همآغوش می شود ، هر شب ، هر شب ! و روزها ـ به مهر ِ آغوش باز ِ پنجره ـ از شیره ی جان ِ خورشید می مکد و با باد هم بازی می شود ، با خودش خلوت می کند ، تنهایی اش را می ستاید در انتظار ِ تن ِ داغ ِ شب ! و چه قدر این درخت خوشبخت ست ! آرام است ! چرا که تنها ست ، رها ست ، نجواست و من هستش را دوست می دارم ، بودش را دوست می دارم !
شبی دیگر رسیده ست و من باز هم به هر دو درخت می نگرم ! که یکی خوشبخت ست و آن دگر ...
و من چه قدر هیاهویی که پشت ِ پنجره ست را دوست ندارم و من چه قدر سکوتی که پشت ِ پنجره ست را دوست دارم و من چه قدر پنجره را دوست دارم وقتی به روی شب آغوشش را می گشاید . شب !
درختی پشت ِ پنجره ست که زیر ِ نور ِ تیر ِ چراغ برق نمی تواند تنها باشد ، رها باشد ، نجوا باشد ، تنها ؛باشد ! چه قدر این نور ِ مصنوعی بی رحم ست !
درختی دیگر در اتاق ِ تنهایی ی من و من ، آرام خفته ست ، ماه هاست که خفته ست ، بی ریشه و بی برگ ، تن ِ عورش را به میهمانی ی تنهایی های من آورده ست با شاخه هایی سراسر تیز و تیغ و بُرّا . و چه قدر این درخت خوشبخت ست ! آرام است ! چرا که تنها ست ، رها ست ، نجوا ست و من هستش را دوست می دارم ، بودش را دوست می دارم !
درختی پشت ِ پنجره ست که زلف های جوانی اش را به نوازش ِ دستان ِ شب سپرده ست و تن ِ سبزش را مزرعه ی این نور ِ مصنوعی ! نور ِ مصنوعی از جای جای تنش کام می گیرد و با او هم آغوش می شود ، هر شب ، هر شب ! و روزها تیر ِ مصنوعی اش نگهبان ِ مزرعه ی تن ِ درخت ست ، و سایه اش همیشه بر تن ِ درخت سنگینی می کند ، به پشتوانه ی خرد ِ جمعی ، خلوت ِ درخت را شکسته ست و ریشه های مصنوعی اش را با ریشه های جوان ِ درخت پیوندی نشدنی بسته ست . چه قدر بی رحم است !
درختی در اتاق ست که شاخسار ِ عریانش را بر تن ِ شب فرو برده و تن ِ سراسر ِ نازک ِ بُرّایش بر تن ِ مهربان ِ شب آرمیده ست ! از تن ِ شب کام می گیرد و با او همآغوش می شود ، هر شب ، هر شب ! و روزها ـ به مهر ِ آغوش باز ِ پنجره ـ از شیره ی جان ِ خورشید می مکد و با باد هم بازی می شود ، با خودش خلوت می کند ، تنهایی اش را می ستاید در انتظار ِ تن ِ داغ ِ شب ! و چه قدر این درخت خوشبخت ست ! آرام است ! چرا که تنها ست ، رها ست ، نجواست و من هستش را دوست می دارم ، بودش را دوست می دارم !
شبی دیگر رسیده ست و من باز هم به هر دو درخت می نگرم ! که یکی خوشبخت ست و آن دگر ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر