
چه خوب بود دنیای کودکی ...
چه سادهانگارانه یکی مادر میشد و دیگری پدر و ناآزموده بازی میکردیم این بی بازگشت روزها را ...
سقفی از سعادت میساختیم با آجرهای خیال و به باور می رسیدیم کوتاهی ی فاصله ی دنیای خیال و باور را ...
چه ساده بود آن روزها و این روزها چه سخت شده پندار ِ سایه ی سقفی از جنس ِ حقیقت بر آجرهای خیال روزهای کودکی ... چه کوتاه شد سقف های سعادت ...
نکند این ما ایم که دستانمان را جا گذاشتیم در سالهای کودکی که هر دوری را نزدیک میکرد ؟... ما کودکان ِ ساده ی نترس ، شدیم این بزرگترهای عاقل ِ ترسو که ترسیدیم از یکی شدن و دشنه به دست دلهای کودکیمان را کف ِ دست ِ دگر گرفتیم تا خووووب یادش دهیم چگونه نباید عاشق باشد .... و ما یادمان رفت روزهای خوب ِ کودکی را ...
شاید این خطوط ِ بیهوده تنها تسلایی ست برای این سکوت ِ سهمگین ِ تنها ، که تواَش سکوت می کنی و من اَش سکوت و غریبههای غریب ِ نانجیب فریاد ...
میان ِ این خطوط ِ در هم ِ سیاه ؛ میان ِ این سیاه مشقهای تنهایی ؛ میان ِ این سراسر ِ شب که جز تیره گی اش سویی نمی زند ، گاه گاهی گذار ِ چشمک زن ستاره ای که خطی از خطوط را روشن می کند و در دم جان میسپرد و مرا پیوند می زند به شهر ِ بی کلید خاطرات ... اما چه سود آسمان پر ستاره ای که ماه ای اش نیست تا شب را سراسر بیدار ماند به امید هور تا در اعماق ِ این بی ساحل دریا زاده شود یونس ِ کلید بر کف ِ خداوندگار در کام ِ آن طلا ماهی...
این خطوط ِ تیره و تار ، این خطوط ِ سیاه ِ در هم ِ پر ستاره ی خاموش ، محکوم به خاموشی ست چرا که شراره ی این تک ستاره ها جسارت ِ طلوع نمیدهد به آن غروب کرده خورشید ِ در کرانه ...
چرا آموزگار ِ سخت گیر ِ زنده گی ما را به خط ِ اول جریمه داد ؟!! ... ما که خط اول را نوشته بودیم با نقطه ای در پایان تا خطی دگر آغاز کنیم ...
مرور مرور مرور .. کوکوی ساعت که انگار زمان را نمی گذراند و حضور ِ غریبههای غمگین که نگاه شان به تک جرعه ی لیوان ِ خالی ی من و توست که مباد گلویمان را نیازرد ... شاید این قصه ی شوم ِ شهرزادهای شوم ، تمام ِ حقیقت باشد به تمامیت ِ نحوست ِ طالع ِ این ستاره ی بزرگ ... شاید شاید شاید ... تمام ِ لحظه های بودن به سکوت و تمام ِ لحظه های نبود ... ! و من نمی دانم تو کجایی ! تو در کجای این روزها نفس می کشی ! و زیر ِ این کوتاه سقف آسمان به دنبال ِ یکی شدن با دست های کدام غریبانه یار می گردی ! و من هیچ نمی دانم ...
سکوت شدم که بگویم ........................
...
این واژه گان ِ آشنا را سطر به سطر از دیده میگذرانم و در میان ِ این حرف به حرف ستاره ، در پی ی ماه ای میگردم که نیست ، ستاره های معصوم که در دم جان میکنند و هنووووز هور در کرانه غروب کرده ست و جسارت ِ طلوعی اش نیست ...
بگذار بگذریم مهرآفران خاتون ؛ شب برای من و تو تیره ست ...
چه سادهانگارانه یکی مادر میشد و دیگری پدر و ناآزموده بازی میکردیم این بی بازگشت روزها را ...
سقفی از سعادت میساختیم با آجرهای خیال و به باور می رسیدیم کوتاهی ی فاصله ی دنیای خیال و باور را ...
چه ساده بود آن روزها و این روزها چه سخت شده پندار ِ سایه ی سقفی از جنس ِ حقیقت بر آجرهای خیال روزهای کودکی ... چه کوتاه شد سقف های سعادت ...
نکند این ما ایم که دستانمان را جا گذاشتیم در سالهای کودکی که هر دوری را نزدیک میکرد ؟... ما کودکان ِ ساده ی نترس ، شدیم این بزرگترهای عاقل ِ ترسو که ترسیدیم از یکی شدن و دشنه به دست دلهای کودکیمان را کف ِ دست ِ دگر گرفتیم تا خووووب یادش دهیم چگونه نباید عاشق باشد .... و ما یادمان رفت روزهای خوب ِ کودکی را ...
شاید این خطوط ِ بیهوده تنها تسلایی ست برای این سکوت ِ سهمگین ِ تنها ، که تواَش سکوت می کنی و من اَش سکوت و غریبههای غریب ِ نانجیب فریاد ...
میان ِ این خطوط ِ در هم ِ سیاه ؛ میان ِ این سیاه مشقهای تنهایی ؛ میان ِ این سراسر ِ شب که جز تیره گی اش سویی نمی زند ، گاه گاهی گذار ِ چشمک زن ستاره ای که خطی از خطوط را روشن می کند و در دم جان میسپرد و مرا پیوند می زند به شهر ِ بی کلید خاطرات ... اما چه سود آسمان پر ستاره ای که ماه ای اش نیست تا شب را سراسر بیدار ماند به امید هور تا در اعماق ِ این بی ساحل دریا زاده شود یونس ِ کلید بر کف ِ خداوندگار در کام ِ آن طلا ماهی...
این خطوط ِ تیره و تار ، این خطوط ِ سیاه ِ در هم ِ پر ستاره ی خاموش ، محکوم به خاموشی ست چرا که شراره ی این تک ستاره ها جسارت ِ طلوع نمیدهد به آن غروب کرده خورشید ِ در کرانه ...
چرا آموزگار ِ سخت گیر ِ زنده گی ما را به خط ِ اول جریمه داد ؟!! ... ما که خط اول را نوشته بودیم با نقطه ای در پایان تا خطی دگر آغاز کنیم ...
مرور مرور مرور .. کوکوی ساعت که انگار زمان را نمی گذراند و حضور ِ غریبههای غمگین که نگاه شان به تک جرعه ی لیوان ِ خالی ی من و توست که مباد گلویمان را نیازرد ... شاید این قصه ی شوم ِ شهرزادهای شوم ، تمام ِ حقیقت باشد به تمامیت ِ نحوست ِ طالع ِ این ستاره ی بزرگ ... شاید شاید شاید ... تمام ِ لحظه های بودن به سکوت و تمام ِ لحظه های نبود ... ! و من نمی دانم تو کجایی ! تو در کجای این روزها نفس می کشی ! و زیر ِ این کوتاه سقف آسمان به دنبال ِ یکی شدن با دست های کدام غریبانه یار می گردی ! و من هیچ نمی دانم ...
سکوت شدم که بگویم ........................
...
این واژه گان ِ آشنا را سطر به سطر از دیده میگذرانم و در میان ِ این حرف به حرف ستاره ، در پی ی ماه ای میگردم که نیست ، ستاره های معصوم که در دم جان میکنند و هنووووز هور در کرانه غروب کرده ست و جسارت ِ طلوعی اش نیست ...
بگذار بگذریم مهرآفران خاتون ؛ شب برای من و تو تیره ست ...
۱ نظر:
وقتی که بچه بودم
خوبی زنی بود
که بوی سیگار میداد و
اشک های درشتش
از پشت عینک با قرآن می آمیخت
.
.
ارسال یک نظر