به من نگو که شانه به شانه ، زیر ِ درختان ِ اقاقیا ، با او رفتن ، و با او حرفی برای زدن نداشتن ـ چرا که کلمات ، رسا نیستند ـ و در امتداد ِ سکوتی شیرین ، سکوتی سرشار از آرزوی یافتن ِ بهترین کلام ، از این سایه به آن سایه کوچیدن ، چه لذتی دارد ...من ، خوب می دانم ...
پاییز را بستایو طیف ِ طولانی ی رنگهای زرد را
و بادهای در هم کوبنده را ...
زیر ِ این شکوه ِ زرد ، روی اون نیمکت ، من ... دوباره عاشق می شدم ؛ بی شک دوباره عاشق می شدم و زمزمه می کردم : می توان به سادگی عاشق شد اما عشق ، ساده نیست ...
از میان ِ شکل های هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد ...

آیا دوباره گیسوانم را
در باد شانه خواهم زد ؟
گیسوان ِ زیبای درخت...
در باد شانه خواهم زد ؟
گیسوان ِ زیبای درخت...




