۱۳۸۷ شهریور ۲۵, دوشنبه

پاییز

به من نگو که شانه به شانه ، زیر ِ درختان ِ اقاقیا ، با او رفتن ، و با او حرفی برای زدن نداشتن ـ چرا که کلمات ، رسا نیستند ـ و در امتداد ِ سکوتی شیرین ، سکوتی سرشار از آرزوی یافتن ِ بهترین کلام ، از این سایه به آن سایه کوچیدن ، چه لذتی دارد ...من ، خوب می دانم ...
پاییز را بستای
و طیف ِ طولانی ی رنگ­های زرد را
و بادهای در هم کوبنده را ...

زیر ِ این شکوه ِ زرد ، روی اون نیمکت ، من ...
دوباره عاشق می شدم ؛ بی شک دوباره عاشق می شدم و زمزمه می کردم : می توان به سادگی عاشق شد اما عشق ، ساده نیست ...


از میان ِ شکل های هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد ...


آیا دوباره گیسوانم را
در باد شانه خواهم زد ؟
گیسوان ِ زیبای درخت...

۱۳۸۷ شهریور ۲۲, جمعه

رویا خوانی


زندان دلپذیری از هزاربوی و رنگ دل آویز

و قاب های کوچکی از عکس های مان

آویخته ای آنجا - کنار هم

بی احتمال آن که بگویی شاید میان عکس نگنجیم

بی احتمال آن که بدانی

نفسم تنگ می شود در قاب روزهای ملال آور سکوت

بی احتمال آن که بیابی

پا در گریزی

عادت دیرینه من است

حافظ خوانی

ما آزموده­ایم درین شهر بختِ خویش
بیرون کشید باید ازین ورطه رختِ خویش

از بس که دست می­گزم و آه می­کشم
آتش زدم چو گل به تن ِ لخت لخت خویش

دوشم زبلبلی چه خوش آمد که می­سرود
گل گوش پهن کرده زشاخ ِ درخت ِ خویش

کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو
بسیار تند روی نشیند ز بخت ِ خویش

خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد
بگذر ز عهد سست و سخن­های سخت خویش

وقت است کز فراق تو وز سوز ِ اندرون
آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش

ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام
جمشید نیز دور نماندی ز تخت ِ خویش

۱۳۸۷ شهریور ۲۰, چهارشنبه


بعضی وقتا خدا(!) حواسش پرت می شه و اتفاق های خوب می افته
21 شهریور ی اتفاق ِ خوب ِ برای من !
تولدت مبارک آیداترین آیدا ....



پ.ن : عکس را عوض کردیم تا خداوندگار راضی باشد

۱۳۸۷ شهریور ۱۵, جمعه

SeaSide










می‌ايستم کنار دريا
و طلوع تو را انتظار می‌کشم
با موج بلند می‌خيزم
بيايی ابر می‌شوم
در آغوش تو
نيايی
می‌ريزم.
ع.معروفی

۱۳۸۷ شهریور ۱۱, دوشنبه

سرریز از بی قراری







به قامت ِ یلداگون شبانه­هایی چون قدر
من قدر ِ لحظه ها را می دانم
اما
از قرار ِ حوصله ی دقایق­ام که بالا می روم
سرریز می­شوم از بی­قراری
دلم تنگ است
مرا بی سببی دلی تنگ است
من قدر قرار ِ لحظه ها را می دانم
اما قرار ؛
در من غرابتی ست غریب
من از جنس ِ تشویش­ام
از جنس ِ خواستن های نشدنی
من قدر ِ رام­شده گی ی لحظه ها را می دانم ولی
آن بر گُرده­اش کس ننشسته اسب ِ سرکش
آشنای من است
من قدر ِ هشیاری ی لحظه ها را نیز می دانم ، چه کنم ؟!
با من دیرین هم پیمانه گی ست
عطش ِ جرعه جرعه شراب ِ شعر
به تیک تاک ِ روزه داری ی خدای یهوه
بیا
بیا و پی کن اسبان رام شده لحظه های بر ـ قرار را
به قرار ِ یلداگون شبانه هایی چون قدر
بار مده مرا به حضور ِ در سکوت و سکون
پر کن پیاله از آن شراب ِ هزار ساله
دگرباره پریشان کن مرا !
اگر نمی تونید برای بلاگر کامنت بذارید ؛ لطفن این جا کلیک کنید ....؛