۱۳۸۷ شهریور ۱۱, دوشنبه

سرریز از بی قراری







به قامت ِ یلداگون شبانه­هایی چون قدر
من قدر ِ لحظه ها را می دانم
اما
از قرار ِ حوصله ی دقایق­ام که بالا می روم
سرریز می­شوم از بی­قراری
دلم تنگ است
مرا بی سببی دلی تنگ است
من قدر قرار ِ لحظه ها را می دانم
اما قرار ؛
در من غرابتی ست غریب
من از جنس ِ تشویش­ام
از جنس ِ خواستن های نشدنی
من قدر ِ رام­شده گی ی لحظه ها را می دانم ولی
آن بر گُرده­اش کس ننشسته اسب ِ سرکش
آشنای من است
من قدر ِ هشیاری ی لحظه ها را نیز می دانم ، چه کنم ؟!
با من دیرین هم پیمانه گی ست
عطش ِ جرعه جرعه شراب ِ شعر
به تیک تاک ِ روزه داری ی خدای یهوه
بیا
بیا و پی کن اسبان رام شده لحظه های بر ـ قرار را
به قرار ِ یلداگون شبانه هایی چون قدر
بار مده مرا به حضور ِ در سکوت و سکون
پر کن پیاله از آن شراب ِ هزار ساله
دگرباره پریشان کن مرا !
اگر نمی تونید برای بلاگر کامنت بذارید ؛ لطفن این جا کلیک کنید ....؛

۱ نظر:

afra گفت...

قشنگ بود
واگویه ای و آزاد نوشتی