۱۳۸۷ اسفند ۲۰, سه‌شنبه

ماه




.

.


شب بود

شبی که شکل بستم

در غربت ِ عکس ِ ماهی درون چاه

نقشی که از نیمه ی دیگرش

فرسنگ ها فاصله داشت

نقشی که من بودم

شب یک ـ شب دو ـ شب ...

قد می کشیدم

روشن

به فراز می رفتم

روشن تر

کم می شدم

تاریک

آب می رفتم

تاریک تر

تکرار می شدم

سطر به سطر و آخر زاده شدم

در ماهی که ماه

رفتنم ـ یا شاید آمدنم ـ را

به کاسه ی آبی روشنا نداد


زاده شدم از درون ِ پیله ای که امید ِ پروانه داشت

و من پروانه اش بودم

پروانه ی دو رنگش

آرام گرفتم درون گهواره ای که رفت و آمدش نیمه ام بود

شکل بستم زیر ِ سقفی که باران و آفتابش نیمه ام بود

تاریک و روشنش نیمه ام بود

بغض و لبخندش

تردید و ایمانش

نيمه ام بود

و هنوز

هر روز

تکرار می شوم

در بی قراری ی کودکی میان ِ بود و نبود

کودکی که هیچ کس نفهمید چرایی ی بی قراری هایش را

چرا که هیچ کس ندانست ،

ماه

نیمه اش بود

۱ نظر:

شهریور گفت...

آبی زمین را گم کرده ام
ای ماه
مساحت زیبایی ات
مرا به عمق تجربه ای سیاه کشانده است
حالا بگو
ای ماه
راه زمین
از کدام سوی این شب سرد است ؟