اووووم !
نمی دونم چرا این روزا این شکلی شدم ، دلم هیچی نمی خواد و دلم همه چی می خواد ... نمی دونم این چند وقت چه به سرم اومده که این شکلی شدم ، راستش این چند وقت ِ اخیر تمام ِ روزهاشُ توو یه حس ِ گُنگی بودم و هستم یه چیزی توُ مایه های یه ابهام ِ بزرگ ... هیچ احساس ِ خاص و تعریف شده ای ندارم ، توو بی حسی ی مطلقم ! گاهی احساس هایی از جنس ِ نخواستن ، گاهی تحول ، گاهی حسرت ، گاهی ناباوری از آن چه که گذشت ، ولی همشون خیلی کوتاه مدت میآن و می رن ، بیش ترین سهمم از این روزا ی احساس ِ مبهم ِ ، ی گنگی ، ی گیجی ... نمی دونم !
دلم هیچی نمی خواد ، حتا دیگه تو رو هم نمی خواد ، حس ِ تازه ای نیست ، هیچ وقت نداشتمت که حالا نبودنت برام تازه گی داشته باشه ، ولی همیشه دوستت داشتم ولی این روزا هیچ حسی ندارم به هیچ کس ، حتا دیگه به تو ! چه فرقی می کنه اصلن ...
من از خدا هیچی نمی خوام ، پرم از یک احساس ِ خلا ...
احساس ِ گنگی ی ، تا حالا تجربه اش نکرده بودم ، همیشه در تکاپوی داشتن بودن ، هیچ وقت توُ زنده گی ام زمانی نبوده که چیزی نخوام یا تلاشی نکنم ، ولی الان هیچی نمی خوام ... حتا زمان هم نمی خوام ، خیلی گنگم این روزااا مثل ِ ی ابهام ِ بزرگ ...
من از خدا همه چی می خوام ، ولی اصلن حوصله ی به دست آوردن شون رو ندارم ، می خوام همه چی همین الان حاضر و آماده باشه ، همون جوری که می خواهم ... همه ی اون چیزایی می خوام که براشون خیلی جنگیده بودم ولی به دستشون نیاوردم ، من الان همه ی اونا رو می خوام ...
نه خسته ام ، نه پر انرژی ؛ نه کسل ، نه عصبانی ، نه حق به جانب ، نه هیچ حسی که اسمی برای تعریف باشه ..
ی ابهام ِ بزرگم ... نمی دونم !
چه بد موقعی دچار ِ این حس شدم ، آخر ِ ترم ... کی حوصله دارم درس بخونه حالا ... یکی هم نیست بگه تو کِی حال ِ درس خووندن داشتی که دفعه ی دوم ات باشه ؟
یکی از بچه ها یه مسیج بهم زده بود ! پرسیده بود : همیشه برام ی سوال ِ بزرگ ِ ، آدم هایی که می نویسند توُ چه عالمی سیر می کنن ؟ ی سوالی توُ همین مایه ها ...
واقعن چه جوابی باید بدم ؟ سوالش خیلی ! سخته ... بهش جواب دادم ، منم مثل ِ بقیه ام ، هیچ فرقی ندارم ، شاید بعضی وقتا زیاد همه چیزو می بینم ، بی تفاوت نمی گذرم .... قانع نشد !!! حق هم داشت ، جواب ِ خاصی بهش نداده بودم ...
من همیشه این اعتقاد رو دارم که هر آدمی شاهکار ِ آفرینش ِ ، خدا برای آفریدن ِ تک تک ِ ماها به خودش آفرین گفته ... پس همه ی ما ویژه ایم ، ما ی پارادوکس ایم ، همه مون مثل ِ بقیه ایم بی هیچ تفاوتی ولی هر کدوم ویژه ایم ...
ولی ویژه گی ی خاص ِ من چیه ؟ خیلی !! سوال ِ سختی ی ! همیشه وقتی ی جایی می خوای پروفایل باز کنی ازت می پرسه تو کی ای ؟ همیشه از جواب فرار می کنم ، ی خط شعر می نویسم ، همیشه اون لحظه از خودم می پرسم : واقعن باید چه جوابی بدم ؟ اصلن این شعرها رو هم واسه همین جاها حفظ کردم که بازم فرار کنم ...
ویژه گی ی خاص ِ من چیه ؟؟؟
نزدیک ترین دوستم ی بار بهم گفت : توُ همیشه تصمیم می گیری ، بعدش که زمان می گذره و نتیجه دل خواهت نیست ، خودت رو برای تصمیم ات سرزنش می کنی ؛ این بزرگترین خصوصیت ِ بدی ی که داری! ... شاید راست می گفت ، خیلی وقت ها شده تصمیمی گرفتم بعد خودم ُ سرزنش کردم ولی همیشه این دست تصمیم ها زمانی بوده که ترازوی منطق ام برای انجام دادن و ندادن اش ثابت شده بوده ، هیچ کفه ای برتری نداشته بر دیگری ... این ویژه گی ی خاص ِ من نیست !
فکر می کنم ویژه ترین خصوصیت ام اینه که همیشه احساس می کنم تنهام ؛ حتا وقت هایی که در بین ِ جمع ِ دوستانم هستم و مثل ِ همیشه رهبری ی جمع هم با منه ، در حالی که دارم با همه شوخی می کنم ُ می خندم ُ سر به سر ِ همه می ذارم ، ی لحظه که به خودم می یام ، می بینم چه قدر تنهام ... من همیشه حس می کنم تنهام ، همیشه !!!
خیلی ها هم زبونم هستن ، خیلی هاشون تا حدودی هم دل ام هم هستن ، خیلی ها من رو دوست دارن ، من خیلی ها رو دوست دارم ، من تک ِ تک ِ شماهایی که خط خطی های من ُ می خونین دوست دارم ، ولی هیچ وقت ِ هیچ وقت ِ هیچ وقت ، حتا وقتی در آغوش ِ کسی هم بودم ، حس نکردم که تنها نیستم .... هیچ کس نتونسته تا حالا سهم ِ تنهایی ی من رو پر کنه ... هیچ کس !
همه ی آدم ها یه خونه ی خالی ی کوچولو توو ذهن و دل شون برای خودشون دارن که اون خونه فقط و فقط مال ِ خودشون ِ ، هیچ کسُ توُش راه نمی دن ولی سهم ِ من از اون خونه خیلی !! بزرگه ...
من خیلی آدم ِ مستقلی ام ، حتا از نظر ِ عاطفی ، اگر همه هم من رو ترک کنن ، ناراحت می شم ولی برام اتفاق ِتازه ای نیست ، چون وقتی تووی ی جمع شلوغ هم باشم ، احساس در جمع بودن نمی کنم ، یکی از علت هایی که بقیه می گن ، غرور از جزئی ترین رفتارهات می باره همینه ؛ خیلی ها بهم می گن تو خیلی ! کلاس می ذاری ... دلیل اش چیزی که اونا فکر می کنن نیست ؛ هیچ کس نمی فهمه من در عمق ِ زمانی که دارم در جمع می خندم و می خندونم اصلن احساس نمی کنم توُ جمع ام ...
من خیلی آدم های دور و برم رو دوست دارم ، همه شون برام آدم های ویژه ای هستن ... ولی به هیچ کس احساس ِ وابسته گی ندارم ، این خصوصیتم اصلن مثل ِ خصوصیت ِ زن ها نیست ، حتا وقتی با ی آدم ارتباط ِ عاطفی برقرار می کنم اصلن بهش وابسته نیستم ، اگر روزی هم بره ناراحت می شم که دیگه نیست ، دیگه نمی تونیم با هم خاطرات ِ مشترک ِ تازه ای داشته باشیم ، دیگه نمی تونیم هم لحظه باشیم ، شاید ساعت ها هم گریه کنم ، ولی هیچ وقت برای نرفتنش اصرار نمی کنم ... بعد از رفتنش دلم براش تنگ می شه ولی وابسته اش نیستم ...
بدترین خصوصیت ام فکر می کنم اینه وقتی از چیزی دل گیر بشم ، از کسی رفتاریُ ببینم که انتظارش ُ نداشتم ،یک لحظه فقط و فقط یک لحظه احساس کنم اون آدم اونی که من تا امروز فکر می کردم نیست ، دیگه نمی تونم به احساس ِ قبلم برگردم ، این اتفاق خیلی ناخواسته در من ایجاد می شه ، دیگه اون آدم برام اون آدم ِ قبلی نمی شه ، کسی که جایگاه اشُ برام از دست بده ، دیگه از دست داده ، فرصت جبران برای هیچ کسی نمی ذارم ؛؛؛ این خیلی !!! خصوصیت ِ بدی ی ، کاملن هم ناخواسته است ولی اتفاق می افته ... خیلی بد ِ که هیچ آدمی توُ دل ِ من فرصت ِ خطا نداره ، در صورتی که خودم توقع بخشیده شدن دارم ؛ من آدم ها رو می بخشم ولی دیگه به جایگاه ِ قبلی شون توُ دلم بر نمی گردن ...هیچ وقت !
این خصوصیت ام شانس ِ انتخاب شدن ِ دیگران رو خیلی پایین میآره ، همه ی ما ها آدم ایم و ممکن ِ ناخواسته خطایی بکنیم ، به هر دلیلی ! ولی این خصوصیت ام آدم ها رو روی بند راه می بره که شانس ِ افتادن شون خیلی بیش تر از بندباز بودن شون ِ ...
خیلی سعی کردم خودم رو تغییر بدم ولی کاملن ذاتی ی متاسفانه ؛
چه قدر حرف زدم ....
حسابی سرتون ُ درد آوردم ، امیدوارم تونسته باشم به اون دوست پاسخی داده باشم ، ولی بازم می گم این خصوصیات ِ شخصی ی من ِ و هیچ دلیلی نداره که طیف ِ وسیعی که سوال ِ شما مورد ِ نظرش بود رو در بر بگیره ...
من ی آدم کاملن عادی ام ، اصلن هم فکر نمی کنم دست به قلمم ! فقط گاهی واسه دل ِ خودم خط خطی می کنم ...
مریم
اگه نمی تونین کامنت بذارین ولی تمایل !!! :)) دارین که کامنت بذارین ، لطفن منت نهاده و این جا کلیک فرمایید ...
نمی دونم چرا این روزا این شکلی شدم ، دلم هیچی نمی خواد و دلم همه چی می خواد ... نمی دونم این چند وقت چه به سرم اومده که این شکلی شدم ، راستش این چند وقت ِ اخیر تمام ِ روزهاشُ توو یه حس ِ گُنگی بودم و هستم یه چیزی توُ مایه های یه ابهام ِ بزرگ ... هیچ احساس ِ خاص و تعریف شده ای ندارم ، توو بی حسی ی مطلقم ! گاهی احساس هایی از جنس ِ نخواستن ، گاهی تحول ، گاهی حسرت ، گاهی ناباوری از آن چه که گذشت ، ولی همشون خیلی کوتاه مدت میآن و می رن ، بیش ترین سهمم از این روزا ی احساس ِ مبهم ِ ، ی گنگی ، ی گیجی ... نمی دونم !
دلم هیچی نمی خواد ، حتا دیگه تو رو هم نمی خواد ، حس ِ تازه ای نیست ، هیچ وقت نداشتمت که حالا نبودنت برام تازه گی داشته باشه ، ولی همیشه دوستت داشتم ولی این روزا هیچ حسی ندارم به هیچ کس ، حتا دیگه به تو ! چه فرقی می کنه اصلن ...
من از خدا هیچی نمی خوام ، پرم از یک احساس ِ خلا ...
احساس ِ گنگی ی ، تا حالا تجربه اش نکرده بودم ، همیشه در تکاپوی داشتن بودن ، هیچ وقت توُ زنده گی ام زمانی نبوده که چیزی نخوام یا تلاشی نکنم ، ولی الان هیچی نمی خوام ... حتا زمان هم نمی خوام ، خیلی گنگم این روزااا مثل ِ ی ابهام ِ بزرگ ...
من از خدا همه چی می خوام ، ولی اصلن حوصله ی به دست آوردن شون رو ندارم ، می خوام همه چی همین الان حاضر و آماده باشه ، همون جوری که می خواهم ... همه ی اون چیزایی می خوام که براشون خیلی جنگیده بودم ولی به دستشون نیاوردم ، من الان همه ی اونا رو می خوام ...
نه خسته ام ، نه پر انرژی ؛ نه کسل ، نه عصبانی ، نه حق به جانب ، نه هیچ حسی که اسمی برای تعریف باشه ..
ی ابهام ِ بزرگم ... نمی دونم !
چه بد موقعی دچار ِ این حس شدم ، آخر ِ ترم ... کی حوصله دارم درس بخونه حالا ... یکی هم نیست بگه تو کِی حال ِ درس خووندن داشتی که دفعه ی دوم ات باشه ؟
یکی از بچه ها یه مسیج بهم زده بود ! پرسیده بود : همیشه برام ی سوال ِ بزرگ ِ ، آدم هایی که می نویسند توُ چه عالمی سیر می کنن ؟ ی سوالی توُ همین مایه ها ...
واقعن چه جوابی باید بدم ؟ سوالش خیلی ! سخته ... بهش جواب دادم ، منم مثل ِ بقیه ام ، هیچ فرقی ندارم ، شاید بعضی وقتا زیاد همه چیزو می بینم ، بی تفاوت نمی گذرم .... قانع نشد !!! حق هم داشت ، جواب ِ خاصی بهش نداده بودم ...
من همیشه این اعتقاد رو دارم که هر آدمی شاهکار ِ آفرینش ِ ، خدا برای آفریدن ِ تک تک ِ ماها به خودش آفرین گفته ... پس همه ی ما ویژه ایم ، ما ی پارادوکس ایم ، همه مون مثل ِ بقیه ایم بی هیچ تفاوتی ولی هر کدوم ویژه ایم ...
ولی ویژه گی ی خاص ِ من چیه ؟ خیلی !! سوال ِ سختی ی ! همیشه وقتی ی جایی می خوای پروفایل باز کنی ازت می پرسه تو کی ای ؟ همیشه از جواب فرار می کنم ، ی خط شعر می نویسم ، همیشه اون لحظه از خودم می پرسم : واقعن باید چه جوابی بدم ؟ اصلن این شعرها رو هم واسه همین جاها حفظ کردم که بازم فرار کنم ...
ویژه گی ی خاص ِ من چیه ؟؟؟
نزدیک ترین دوستم ی بار بهم گفت : توُ همیشه تصمیم می گیری ، بعدش که زمان می گذره و نتیجه دل خواهت نیست ، خودت رو برای تصمیم ات سرزنش می کنی ؛ این بزرگترین خصوصیت ِ بدی ی که داری! ... شاید راست می گفت ، خیلی وقت ها شده تصمیمی گرفتم بعد خودم ُ سرزنش کردم ولی همیشه این دست تصمیم ها زمانی بوده که ترازوی منطق ام برای انجام دادن و ندادن اش ثابت شده بوده ، هیچ کفه ای برتری نداشته بر دیگری ... این ویژه گی ی خاص ِ من نیست !
فکر می کنم ویژه ترین خصوصیت ام اینه که همیشه احساس می کنم تنهام ؛ حتا وقت هایی که در بین ِ جمع ِ دوستانم هستم و مثل ِ همیشه رهبری ی جمع هم با منه ، در حالی که دارم با همه شوخی می کنم ُ می خندم ُ سر به سر ِ همه می ذارم ، ی لحظه که به خودم می یام ، می بینم چه قدر تنهام ... من همیشه حس می کنم تنهام ، همیشه !!!
خیلی ها هم زبونم هستن ، خیلی هاشون تا حدودی هم دل ام هم هستن ، خیلی ها من رو دوست دارن ، من خیلی ها رو دوست دارم ، من تک ِ تک ِ شماهایی که خط خطی های من ُ می خونین دوست دارم ، ولی هیچ وقت ِ هیچ وقت ِ هیچ وقت ، حتا وقتی در آغوش ِ کسی هم بودم ، حس نکردم که تنها نیستم .... هیچ کس نتونسته تا حالا سهم ِ تنهایی ی من رو پر کنه ... هیچ کس !
همه ی آدم ها یه خونه ی خالی ی کوچولو توو ذهن و دل شون برای خودشون دارن که اون خونه فقط و فقط مال ِ خودشون ِ ، هیچ کسُ توُش راه نمی دن ولی سهم ِ من از اون خونه خیلی !! بزرگه ...
من خیلی آدم ِ مستقلی ام ، حتا از نظر ِ عاطفی ، اگر همه هم من رو ترک کنن ، ناراحت می شم ولی برام اتفاق ِتازه ای نیست ، چون وقتی تووی ی جمع شلوغ هم باشم ، احساس در جمع بودن نمی کنم ، یکی از علت هایی که بقیه می گن ، غرور از جزئی ترین رفتارهات می باره همینه ؛ خیلی ها بهم می گن تو خیلی ! کلاس می ذاری ... دلیل اش چیزی که اونا فکر می کنن نیست ؛ هیچ کس نمی فهمه من در عمق ِ زمانی که دارم در جمع می خندم و می خندونم اصلن احساس نمی کنم توُ جمع ام ...
من خیلی آدم های دور و برم رو دوست دارم ، همه شون برام آدم های ویژه ای هستن ... ولی به هیچ کس احساس ِ وابسته گی ندارم ، این خصوصیتم اصلن مثل ِ خصوصیت ِ زن ها نیست ، حتا وقتی با ی آدم ارتباط ِ عاطفی برقرار می کنم اصلن بهش وابسته نیستم ، اگر روزی هم بره ناراحت می شم که دیگه نیست ، دیگه نمی تونیم با هم خاطرات ِ مشترک ِ تازه ای داشته باشیم ، دیگه نمی تونیم هم لحظه باشیم ، شاید ساعت ها هم گریه کنم ، ولی هیچ وقت برای نرفتنش اصرار نمی کنم ... بعد از رفتنش دلم براش تنگ می شه ولی وابسته اش نیستم ...
بدترین خصوصیت ام فکر می کنم اینه وقتی از چیزی دل گیر بشم ، از کسی رفتاریُ ببینم که انتظارش ُ نداشتم ،یک لحظه فقط و فقط یک لحظه احساس کنم اون آدم اونی که من تا امروز فکر می کردم نیست ، دیگه نمی تونم به احساس ِ قبلم برگردم ، این اتفاق خیلی ناخواسته در من ایجاد می شه ، دیگه اون آدم برام اون آدم ِ قبلی نمی شه ، کسی که جایگاه اشُ برام از دست بده ، دیگه از دست داده ، فرصت جبران برای هیچ کسی نمی ذارم ؛؛؛ این خیلی !!! خصوصیت ِ بدی ی ، کاملن هم ناخواسته است ولی اتفاق می افته ... خیلی بد ِ که هیچ آدمی توُ دل ِ من فرصت ِ خطا نداره ، در صورتی که خودم توقع بخشیده شدن دارم ؛ من آدم ها رو می بخشم ولی دیگه به جایگاه ِ قبلی شون توُ دلم بر نمی گردن ...هیچ وقت !
این خصوصیت ام شانس ِ انتخاب شدن ِ دیگران رو خیلی پایین میآره ، همه ی ما ها آدم ایم و ممکن ِ ناخواسته خطایی بکنیم ، به هر دلیلی ! ولی این خصوصیت ام آدم ها رو روی بند راه می بره که شانس ِ افتادن شون خیلی بیش تر از بندباز بودن شون ِ ...
خیلی سعی کردم خودم رو تغییر بدم ولی کاملن ذاتی ی متاسفانه ؛
چه قدر حرف زدم ....
حسابی سرتون ُ درد آوردم ، امیدوارم تونسته باشم به اون دوست پاسخی داده باشم ، ولی بازم می گم این خصوصیات ِ شخصی ی من ِ و هیچ دلیلی نداره که طیف ِ وسیعی که سوال ِ شما مورد ِ نظرش بود رو در بر بگیره ...
من ی آدم کاملن عادی ام ، اصلن هم فکر نمی کنم دست به قلمم ! فقط گاهی واسه دل ِ خودم خط خطی می کنم ...
مریم
اگه نمی تونین کامنت بذارین ولی تمایل !!! :)) دارین که کامنت بذارین ، لطفن منت نهاده و این جا کلیک فرمایید ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر