۱۳۸۷ شهریور ۲۲, جمعه

رویا خوانی


زندان دلپذیری از هزاربوی و رنگ دل آویز

و قاب های کوچکی از عکس های مان

آویخته ای آنجا - کنار هم

بی احتمال آن که بگویی شاید میان عکس نگنجیم

بی احتمال آن که بدانی

نفسم تنگ می شود در قاب روزهای ملال آور سکوت

بی احتمال آن که بیابی

پا در گریزی

عادت دیرینه من است

۱ نظر:

شهریور گفت...

بنویس
خاطرات اینده را
و مقدر کن احتمال دیدارمان را
در قیامتی نزدیک
طوری که هیچ یادم نیامده باشد
طوری که هیچ یادت نیامده باشد بنویس
نام کوچکم را بزرگ
درست کنار نام خودت
و در خاطرات اینده
مصور کن
آفتاب بمانی