۱۳۸۷ شهریور ۲۵, دوشنبه

پاییز

به من نگو که شانه به شانه ، زیر ِ درختان ِ اقاقیا ، با او رفتن ، و با او حرفی برای زدن نداشتن ـ چرا که کلمات ، رسا نیستند ـ و در امتداد ِ سکوتی شیرین ، سکوتی سرشار از آرزوی یافتن ِ بهترین کلام ، از این سایه به آن سایه کوچیدن ، چه لذتی دارد ...من ، خوب می دانم ...
پاییز را بستای
و طیف ِ طولانی ی رنگ­های زرد را
و بادهای در هم کوبنده را ...

زیر ِ این شکوه ِ زرد ، روی اون نیمکت ، من ...
دوباره عاشق می شدم ؛ بی شک دوباره عاشق می شدم و زمزمه می کردم : می توان به سادگی عاشق شد اما عشق ، ساده نیست ...


از میان ِ شکل های هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد ...


آیا دوباره گیسوانم را
در باد شانه خواهم زد ؟
گیسوان ِ زیبای درخت...

۳ نظر:

afra گفت...

چه عکسهایی زیبایی
قبل از پاییز اندوه شیرینی زودتر میرسه
واقعا سکوت فلسفی قدم زدن در غروب پاییز که با صدای خرد شدن برگها زیر پا ،شکسته میشه و باز سکوت و باز شکسته شدن صدای سکوت....
را با هیچ چیز عوض نمیکنم
پاییز فصل تولد منه...


خیلی خوب بود

شهریور گفت...

فصل سوم سالی صبور
هنوز
موازی راه ایستاده ام
یادم بماند آفتاب
سر از کدام سو زده امروز
هوای آمدنت
مرا دوباره گرفته است





...

شهریور گفت...

پاییز
دنباله ی خیالم به تو می رسد
اگر هم نرسید
به من نگو