۱۳۸۷ خرداد ۱۱, شنبه

این روزها ...

اووووم !
نمی دونم چرا این روزا این شکلی شدم ، دلم هیچی نمی خواد و دلم همه چی می خواد ... نمی دونم این چند وقت چه به سرم اومده که این شکلی شدم ، راستش این چند وقت ِ اخیر تمام ِ روزهاشُ توو یه حس ِ گُنگی بودم و هستم یه چیزی توُ مایه های یه ابهام ِ بزرگ ... هیچ احساس ِ خاص و تعریف شده ای ندارم ، توو بی حسی ی مطلقم ! گاهی احساس هایی از جنس ِ نخواستن ، گاهی تحول ، گاهی حسرت ، گاهی ناباوری از آن چه که گذشت ، ولی همشون خیلی کوتاه مدت میآن و می رن ، بیش ترین سهمم از این روزا ی احساس ِ مبهم ِ ، ی گنگی ، ی گیجی ... نمی دونم !
دلم هیچی نمی خواد ، حتا دیگه تو رو هم نمی خواد ، حس ِ تازه ای نیست ، هیچ وقت نداشتمت که حالا نبودنت برام تازه گی داشته باشه ، ولی همیشه دوستت داشتم ولی این روزا هیچ حسی ندارم به هیچ کس ، حتا دیگه به تو ! چه فرقی می کنه اصلن ...
من از خدا هیچی نمی خوام ، پرم از یک احساس ِ خلا ...
احساس ِ گنگی ی ، تا حالا تجربه اش نکرده بودم ، همیشه در تکاپوی داشتن بودن ، هیچ وقت توُ زنده گی ام زمانی نبوده که چیزی نخوام یا تلاشی نکنم ، ولی الان هیچی نمی خوام ... حتا زمان هم نمی خوام ، خیلی گنگم این روزااا مثل ِ ی ابهام ِ بزرگ ...
من از خدا همه چی می خوام ، ولی اصلن حوصله ی به دست آوردن شون رو ندارم ، می خوام همه چی همین الان حاضر و آماده باشه ، همون جوری که می خواهم ... همه ی اون چیزایی می خوام که براشون خیلی جنگیده بودم ولی به دستشون نیاوردم ، من الان همه ی اونا رو می خوام ...
نه خسته ام ، نه پر انرژی ؛ نه کسل ، نه عصبانی ، نه حق به جانب ، نه هیچ حسی که اسمی برای تعریف باشه ..
ی ابهام ِ بزرگم ... نمی دونم !
چه بد موقعی دچار ِ این حس شدم ، آخر ِ ترم ... کی حوصله دارم درس بخونه حالا ... یکی هم نیست بگه تو کِی حال ِ درس خووندن داشتی که دفعه ی دوم ات باشه ؟
یکی از بچه ها یه مسیج بهم زده بود ! پرسیده بود : همیشه برام ی سوال ِ بزرگ ِ ، آدم هایی که می نویسند توُ چه عالمی سیر می کنن ؟ ی سوالی توُ همین مایه ها ...
واقعن چه جوابی باید بدم ؟ سوالش خیلی ! سخته ... بهش جواب دادم ، منم مثل ِ بقیه ام ، هیچ فرقی ندارم ، شاید بعضی وقتا زیاد همه چیزو می بینم ، بی تفاوت نمی گذرم .... قانع نشد !!! حق هم داشت ، جواب ِ خاصی بهش نداده بودم ...

من همیشه این اعتقاد رو دارم که هر آدمی شاهکار ِ آفرینش ِ ، خدا برای آفریدن ِ تک تک ِ ماها به خودش آفرین گفته ... پس همه ی ما ویژه ایم ، ما ی پارادوکس ایم ، همه مون مثل ِ بقیه ایم بی هیچ تفاوتی ولی هر کدوم ویژه ایم ...
ولی ویژه گی ی خاص ِ من چیه ؟ خیلی !! سوال ِ سختی ی ! همیشه وقتی ی جایی می خوای پروفایل باز کنی ازت می پرسه تو کی ای ؟ همیشه از جواب فرار می کنم ، ی خط شعر می نویسم ، همیشه اون لحظه از خودم می پرسم : واقعن باید چه جوابی بدم ؟ اصلن این شعرها رو هم واسه همین جاها حفظ کردم که بازم فرار کنم ...

ویژه گی ی خاص ِ من چیه ؟؟؟
نزدیک ترین دوستم ی بار بهم گفت : توُ همیشه تصمیم می گیری ، بعدش که زمان می گذره و نتیجه دل خواهت نیست ، خودت رو برای تصمیم ات سرزنش می کنی ؛ این بزرگترین خصوصیت ِ بدی ی که داری! ... شاید راست می گفت ، خیلی وقت ها شده تصمیمی گرفتم بعد خودم ُ سرزنش کردم ولی همیشه این دست تصمیم ها زمانی بوده که ترازوی منطق ام برای انجام دادن و ندادن اش ثابت شده بوده ، هیچ کفه ای برتری نداشته بر دیگری ... این ویژه گی ی خاص ِ من نیست !
فکر می کنم ویژه ترین خصوصیت ام اینه که همیشه احساس می کنم تنهام ؛ حتا وقت هایی که در بین ِ جمع ِ دوستانم هستم و مثل ِ همیشه رهبری ی جمع هم با منه ، در حالی که دارم با همه شوخی می کنم ُ می خندم ُ سر به سر ِ همه می ذارم ، ی لحظه که به خودم می یام ، می بینم چه قدر تنهام ... من همیشه حس می کنم تنهام ، همیشه !!!
خیلی ها هم زبونم هستن ، خیلی هاشون تا حدودی هم دل ام هم هستن ، خیلی ها من رو دوست دارن ، من خیلی ها رو دوست دارم ، من تک ِ تک ِ شماهایی که خط خطی های من ُ می خونین دوست دارم ، ولی هیچ وقت ِ هیچ وقت ِ هیچ وقت ، حتا وقتی در آغوش ِ کسی هم بودم ، حس نکردم که تنها نیستم .... هیچ کس نتونسته تا حالا سهم ِ تنهایی ی من رو پر کنه ... هیچ کس !
همه ی آدم ها یه خونه ی خالی ی کوچولو توو ذهن و دل شون برای خودشون دارن که اون خونه فقط و فقط مال ِ خودشون ِ ، هیچ کسُ توُش راه نمی دن ولی سهم ِ من از اون خونه خیلی !! بزرگه ...
من خیلی آدم ِ مستقلی ام ، حتا از نظر ِ عاطفی ، اگر همه هم من رو ترک کنن ، ناراحت می شم ولی برام اتفاق ِتازه ای نیست ، چون وقتی تووی ی جمع شلوغ هم باشم ، احساس در جمع بودن نمی کنم ، یکی از علت هایی که بقیه می گن ، غرور از جزئی ترین رفتارهات می باره همینه ؛ خیلی ها بهم می گن تو خیلی ! کلاس می ذاری ... دلیل اش چیزی که اونا فکر می کنن نیست ؛ هیچ کس نمی فهمه من در عمق ِ زمانی که دارم در جمع می خندم و می خندونم اصلن احساس نمی کنم توُ جمع ام ...
من خیلی آدم های دور و برم رو دوست دارم ، همه شون برام آدم های ویژه ای هستن ... ولی به هیچ کس احساس ِ وابسته گی ندارم ، این خصوصیتم اصلن مثل ِ خصوصیت ِ زن ها نیست ، حتا وقتی با ی آدم ارتباط ِ عاطفی برقرار می کنم اصلن بهش وابسته نیستم ، اگر روزی هم بره ناراحت می شم که دیگه نیست ، دیگه نمی تونیم با هم خاطرات ِ مشترک ِ تازه ای داشته باشیم ، دیگه نمی تونیم هم لحظه باشیم ، شاید ساعت ها هم گریه کنم ، ولی هیچ وقت برای نرفتنش اصرار نمی کنم ... بعد از رفتنش دلم براش تنگ می شه ولی وابسته اش نیستم ...

بدترین خصوصیت ام فکر می کنم اینه وقتی از چیزی دل گیر بشم ، از کسی رفتاریُ ببینم که انتظارش ُ نداشتم ،یک لحظه فقط و فقط یک لحظه احساس کنم اون آدم اونی که من تا امروز فکر می کردم نیست ، دیگه نمی تونم به احساس ِ قبلم برگردم ، این اتفاق خیلی ناخواسته در من ایجاد می شه ، دیگه اون آدم برام اون آدم ِ قبلی نمی شه ، کسی که جایگاه اشُ برام از دست بده ، دیگه از دست داده ، فرصت جبران برای هیچ کسی نمی ذارم ؛؛؛ این خیلی !!! خصوصیت ِ بدی ی ، کاملن هم ناخواسته است ولی اتفاق می افته ... خیلی بد ِ که هیچ آدمی توُ دل ِ من فرصت ِ خطا نداره ، در صورتی که خودم توقع بخشیده شدن دارم ؛ من آدم ها رو می بخشم ولی دیگه به جایگاه ِ قبلی شون توُ دلم بر نمی گردن ...هیچ وقت !
این خصوصیت ام شانس ِ انتخاب شدن ِ دیگران رو خیلی پایین میآره ، همه ی ما ها آدم ایم و ممکن ِ ناخواسته خطایی بکنیم ، به هر دلیلی ! ولی این خصوصیت ام آدم ها رو روی بند راه می بره که شانس ِ افتادن شون خیلی بیش تر از بندباز بودن شون ِ ...
خیلی سعی کردم خودم رو تغییر بدم ولی کاملن ذاتی ی متاسفانه ؛
چه قدر حرف زدم ....
حسابی سرتون ُ درد آوردم ، امیدوارم تونسته باشم به اون دوست پاسخی داده باشم ، ولی بازم می گم این خصوصیات ِ شخصی ی من ِ و هیچ دلیلی نداره که طیف ِ وسیعی که سوال ِ شما مورد ِ نظرش بود رو در بر بگیره ...
من ی آدم کاملن عادی ام ، اصلن هم فکر نمی کنم دست به قلمم ! فقط گاهی واسه دل ِ خودم خط خطی می کنم ...

مریم


اگه نمی تونین کامنت بذارین ولی تمایل !!! :)) دارین که کامنت بذارین ، لطفن منت نهاده و این جا کلیک فرمایید ...


یادگار ِ ابدی


شمع نیستم
که به یک فوت ِ تو
کلاه از سرم بیفتد
رسم ِ دهان دوختن نیز تازه­گی­ها
با رواج ِ شکنجه­ی روح
یک­سره منسوخ شده است
اصلن لازم نیست از این پس
حرفی بزنم
دهانم را باز نکرده دنباله­ی حرفم را
پرنده­گان می­گیرند و صدا در صدا
گوشِ فلک را هم کَر می کنند
چه برسد به گوش­های تازه تنیده­ی تو
تو دیر جنبیدی زرنگ
پیش از آن که سنگ را
به جانب ِ دریا پرتاب کنم
باید دستم را می­گرفتی
حالا جلوی این موج­ها را که دایره­وار
به سمت ِ اسکله­ها می روند
دیگر نمی­توان گرفت
این را هم بگویمت ؛
عروسک وودونی که قلب ِ پارچه­ای را
سوزن­باران کرده­ای
المثنای من نیست
المثنای من امشب
گربه­ی سیاهی است
که راه ِ پس و پیش
اگر نداشته باشد
خیز برمی دارد
به سمت ِ صورتِ حق به جانبت
و چنگال­های تیزش را
نه بر پوستی که قرار است
پشت ِ سر بگذاری
بلکه بر روح ِ تو خواهد کشید
خطوط ِ خون­چکانی که به یادگار از من
با خود به ابدیت ببری!



عباس صفاری


پ.ن : توُ زنده­گی ی هر آدمی ، لحظه هایی پیش می یاد ، که از دست ِ همه کس و همه چیز خسته می شه ، خوندن ِ این دست ِ شعرها خیلی آدمُ آروم می کنه ....؛

البته نشانه ی ضعف ِ آدم هاست که به هر دلیلی که شاید هم منطقی باشه ، در موقعیتی خاص نتونستن خواسته­شون رو به دست بیارن و روُ می­یارن به این قسم حرف ها ...البته گاهی اوقات تحت ِ شرایطی انسان ها احساس­شون به هم دیگه عوض می شه ؛ که این روزها کم از این اتفاق ها نمی یوفته ، یه نگاه ِ گذرا به آهنگ های پاپ و رپ بندازین ... !

ولی من هیچ وقت نمی­تونم با کسی که یه روزی دوستش داشتم این­طوری حرف بزنم ، یا حتا تصورِ این­که این حرف­ها رو به زبان بیارم ، برام سنگین ِ ؛ چون لااقل برای احساس ِ خودم ارزش قایلم و البته برای اون آدمی که احساس ِ دوست داشتن روُ در من بیدار کرده بود روزی ، احترام قایلم ... فکر می کنم اگر زمانی تونستی با آدمی که دوستش داشتی این جوری حرف بزنی ، مطمئن باش هیچ وقت دوستش نداشتی ...
البته همه ی این حرف ها چیزی از ارزش ِ این شعر کم نمی کنه ، این نگاهی که راجع به این شعر نوشتم ، شاید سطحی ترین نوع ِ نگاهی ی که می شه به این شعر داشت ! ... من این شعر رو خیلی !!! دوست داشتم که این­جا نوشتمش ...


یکی از خصوصیات ِ خوب ِ هم نسلی های ی من این ِ که معمولن بعد از به پایان رسیدن ِ یک رابطه ی عاطفی ـ با تمام ِ اختلاف سلیقه ای که سبب ِ اتمام ِ رابطه شون بوده ـ هم­چنان با هم دوستان ِ خوبی می­مونند ،خوش حالم که از این نسلم ؛ نسلی که به این درک و شعور رسیده که اگر اختلاف سلیقه سبب ِ اتمام ِ رابطه ای شد ، از ارزش­های طرف ِ مقابل چیزی کم نشده ، فقط عواطف و سلایق­اش با من هم خوان نبوده ...
من این شعر رو خطاب به هیچ کسی ننوشتم اما این شعر تقدیم به هر کسی که با خوندنش آروم می شه ....

اگر نمی تونید برای بلاگر کامنت بذارید ؛ لطفن این جا کلیک کنید ....؛

۱۳۸۷ خرداد ۴, شنبه

اندکی سکوت و تامل ...


تو از « زن » ، چه می­دانی ؟ تویی که نمی ­دانی خدا تجلی آفرینش را با زن به شهود گذاشت . تویی که نمی­دانی خدا آرامش را در نهاد ِ زن ، نهاد ...

تو ! از « زن » چه می­دانی ؟ تویی که به بلندای تاریخ « زن » را به سُخره گرفته­ای ؛ که بودت ، هستت و وجودت را به سُخره گرفته­ای ؛ چرا که گاه ِ زاده­شدن ­ات را به نسیانی ژرف خفته­ای ...

تو ، از « زن » چه می­دانی ؟ تویی که در هیاهو و جدال ِ خویشتن ِ خویش­ات ، سکوت و شکیب ِ زن را بازنمی­شناسی که چه مادرانه نام­ات را تقریر می کند ؛ گرچه که تو او را همسری نه فرزند ...

تو ، از « زن » چه می­دانی ؟ زنی که پرتو ِ مهرش وجودت را سایه­سار شده اما تو او را نمی بینی ، چرا که نمی دانی ، چشم­هایی که بر خورشید خیره نگاه می­کنند ؛ جز تاریکی چیزی نمی بینند ...

تو ، از « زن » چه می­دانی ؟ آن­گاه که طفلی شیرین زبان است ، سرور و شادی و برکت خانه­ست ... آن­گاه که نوجوانی شکننده­ست ، جلوه­ی بدر را در آسمان ِ سیاه ِ خانه­ات به نظاره ای ... آن دم که دوشیزه­ای جوان است ؛ تجلی ی زیبایی و شکوه است ... آن دم که همسر است جلوه­ی مهر و آرامش ؛ و جلال­اش را به نظاره بنشین آن دمی که مادر است که آب های زمین ِ خداوندی را دریا دریا به عطش می­برد از گذشت و ایثار ....
و زمان در زن می­گذرد و می­ایستد اما ؛ تو ، تو ، تو ، تو در چشمان ِ او همین اندک را نمی بینی چرا که در دیده­گان ِ آینه ها ؛ حرکات ، رنگ ها و تصاویر وارونه منعکس می­گردد و او چه مومنانه تو را تمام به نظاره ست و لب­هایش برایت زمزمه ی خوشبختی طلب می کند و تو « هیچ » نمی بینی ... تو ؛ از ، زن ، چه می­دانی ؟


تو !!!! از « زن » چه می دانی ؟ تویی که خدایی پیشه ساخته­ای و با میزان ِ نامیزانت ، زن را به قضاوت نشسته­ای ؛ تویی که آن قدر بر جایگه ِ قدرت تکیه زده­ای که تا چندی دیگر خود را نایب ِ بر حق ِ خدا بر زمین خواهی نامیدن ، تویی که امروز حدود ِ پاک­دامنی را خط کش می­گذاری ؛ وای بر تویی که می خواهی ارزش ِ به تاراج رفته ی زن را به او بازگردانی ، دریغ ! که نمی دانی ، زن ، به کافرترین شکل ِ ممکن ـ از دید ِ تو ـ مومن است بر ذات ِ صفاتش ؛ تو ، از ، زن ، چه می­دانی ؟؟؟
.
.
.
.
.
رنجه مدار !!! تو ، از « زن » هیچ نخواهی فهمید چرا که* هر چند زن اسم عام است زن بودن من خصوصی است///امکان ندارد بفهمی این طرز بودن خصوصی است *


پ.ن 1: کرکسانی که بر جان ِ ما مردم که امروز چون مرده­گانی در چنگال ِ شما گرفتار آمده ایم ؛ افتاده اید !!! ایمان بیاورید به رستاخیز ِ مرده­گان ... که اگر روزی خشم ِ تصویرهای متحرک ِ امروز زبانه بکشد ؛ هستند اجسادی که میان ِ مجری و قانون گذار تفاوتی نبینند و آن روز ست که خورشید بر تباهی ی اجساد ِ ما قضاوت خواهد کرد ...

پ.ن 2 : *...* این جمله را وام دار ِ سودای عزیز هستم .... ؛


من هیچ وقت نمی تونم برای بلاگر کامنت بذارم ، اگر شما هم نمی تونید کامنت بذارین ولی تمایل دارین که کامنت بذارین ، لطفن اینجا کلیک کنید .

مریم

۱۳۸۷ خرداد ۳, جمعه

۱۳۸۷ خرداد ۲, پنجشنبه

...


صاعقه­ای بر تن ِ درختی دست­خوش ِ زمستان ِ پیر نشست ، شراره­ای افتاد ، در همرهی ی بادی شوخ، سراسر شعله گشت...
درختی در آستانه­ی طلوع ِ بهار که زمزمه­ی رستاخیزِ دگری در ریشه­های نازکش بر تن ِ صبور ِ خاک ، دست افشان و پا کوبان زبانه می­کشید و بر تن ِ شعله کشیده اش به فراز می­رفت ...
شعله و جوانه ؛ هست و نیست ؛ آب و آتش ؛ به جان ِ هم افتادند ...

در خنکای بادی شوخ ، به معجز ِ بهار ؛ درخت سیاوش شد ...
.
.
.
.
آن درختم بر تن ِ سراسر بهار ؛ ریشه هایم در خاک ، شاخسارم رها در آغوش ِ نسیم ِ پاک ؛ درد ِ جوانه­ست بر جای جای کشتزارِ ِ تن­ام ... سیاوش­ام !

پ.ن : عنوانِِ نوشته : من درخت ام تو باهار ...؛ اگه اولش می نوشتم ، مزه اش می رفت ... ;)


من هیچ وقت نمی تونم برای بلاگر کامنت بذارم ، اگر شما هم نمی تونید کامنت بذارین ولی تمایل دارین که کامنت بذارین ، لطفن اینجا کلیک کنید .

۱۳۸۷ اردیبهشت ۳۱, سه‌شنبه

روز نوشت !


***جدن ؟ من باورم نمی­شه ؛ امروز 31 اردی­بهشت ِ 87 ؟
اوهوم ، چه جالب ! امشب در پس ِ یک ماه­ای که چهره ی شاملو با اون آرامش ِ عجیبی که توو ساحل ِ چشم­هاش موج می زنه ، بهم لبخند می زد و می گفت : بسوده ترین کلام است دوست داشتن ؛ باید تقویم دیواری رو ورق بزنم و از فردا صبح شاملو روی مبل نشسته و داره لیوان آب رو از رو میز بر می داره و می گه : کوه با نخستین سنگ­ها آغاز می شود و انسان با نخستین درد ، من با نخستین نگاه ِ تو آغاز شدم ...

***این سُکر برای کدوم ِ شراب ِ ؟ من که مست نکردم که توو هر مستی­ام تو رو ببینم ، این سُکر برای کدوم شراب ِ ، بعد از روزهای سراسر اضطراب و اشک و اما و اگر و شاید و ساعت ها نگاه کردن به گوشی که شاید اس ام اسی ، تماسی ، خطی ، خبری ... ؟ مگه خبر ِ تازه ای رسیده ؟

***کافکا می­گه : گرچه امروز دیگر نمی­تواند دیروز باشد ، اما حسن ِ قضیه این است که وقتی ناراحتی انباشته شود ، بالاخره سرریز می کند و روزهای بهتری را به دنبال می ­آورد .

اگر بخواهم با فلسفه ی کافکا پیش برم ، جام ِ این سُکر پیدا می شه ، اما ناراحتی ای نبود ، بود ؟ شاید جوری دست و پنجه نرم کردن با واقعیت بود ، واقعیت ِ تلخ ! درست مثل ِ ته ِ خیار ... ولی عیبی نداره چون بعدش می تونی یه پرتقال پوست بکنی و دستات رو حسابی پرتقالی کنی بعد دستای پرتقالی ات رو بکشی روو تن ِ روزهای تلخی که گذشت ، این جوری می شه که نارنجی بر سبز پیروز می شه ؛ مثل ِ آب پرتقال بر چای سبز ..؛

***هر چه قدر گوش هام رو می گیرم و چشم هام رو می بندم ؛ بازم اخبار ِ زیبا و دل نشین و شدیدن آرامش بخش ، گوش ها و چشم ها رو نوازش می ده ... اصلن خیال نکنین وسوسه می شم و می رم لابه لای اخبار سرک می کشم ؛ هرگز ! من به جدم ، پینوکیوی اعظم قول دادم و پاهام رو توو کفش های پینوکیو کردم و دیگه امکان نداره برم سراغ ِ اخبار ...
به هرحال وقتی ماها رو خواب ببره ، مملکت رو هم آب می بره ؛ بذار ببره ... به اندازه ی کافی بعد از جریان ِ خودکشی ی هم دانشکده­ایم له شدم ، بس ِ ...؛ فعلن می خوام توو سُکر ِ این روزها معلق باشم ...

***می­خواهم استراحت کنم ، کاش جور بشه برم پیش ِ آیدا ، شیراز ، عطر ِ بهار نارنج ؛ واااااااای چه قدر دلم می خواد برم ...؛

***چند روز پیش ها داشتم بعد از مدت ِ مدیدی طالع بینی رو ورق می­زدم ؛ وقتی خصوصیات مردادی ها رو خوندم داشت از تعجب جفت شاخ­هام در می یومد ؛ چه قدر خصوصیاتم با خصوصیات ِ مردادی­ها یکی شده ؛ قبلنا این­قدر نزدیک نبود ، الان تقریبن بالای 90 درسد درست بود ، اون 10 درسد هم برای زمانی بود که مادر می شن که هنوز نمی تونم اظهار ِ نظر کنم !
یه جاش نوشته بود : وقتی شیر یه مدت توو فشار قرار می گیره ، فرار می کنه و می ره توو جنگل یه دوری برای خودش می زنه و دوباره بر می گرده ... دستش درد نکنه ! الان دقیقن توو همون حسی ام که طالع بینی نوشته ؛ واقعن این ستاره شناس ها چه جوری توونستن این خصوصیات رو درست حدس بزنن ، در حالی که آدم ها موجودات شدیدن پیچیده ای هستن ...؛ وقتی فکر می­کنم که چه طور ممکنه هر عنصر در وجود آدم­ها باعث شکل­گیری­ی شخصیت­هاشون بشه، می­بینم چیزی برای اثباتش نیست.

***بگذریم ؛ کوتاه سخن این ­که :

عاشقی اما نداره ، جنون که حاشا نداره ، از هم­شون عاشق ترم ، این دیگه دعوا نداره ؛
من از تو دل نمی کَنَم ، عاشق ترین شون منم ؛ ساز ِ مخالف ُ بزن ، من ولی دم نمی زنم ؛


پ.ن 1 : این چه حس ِ عجیبی ی که بچه ها و گربه ها نسبت به من دارن ؟ وقتی من رو می بینن ، سوزن­شون گیر می کنه ...؛

پ.ن 2 : خدا چه نعمت ِ بزرگی به خانوم های زیبا داده ؛ وقتی توو خیابون راه می رن ،کلی نیاز به تحسین و تمجیدشون برطرف می شه ؛ هر عمله ای که رد می شه قربون صدقه شون می ره و براشون بوس می فرسته ...؛

پ.ن3 : من هم آدم ِ باحالی ام هاااا ، واسه خودم قهر می کنم بعدش واسه خودم آشتی می کنم ، تازه عذاب وجدان هم می­گیرم که چرا قهر کرده بودم ... این یه رقم اش رو هیشکی تا حالا نبوده به جان ِ خودم !

پ.ن 4 : چه قدر بد ِ که آدم یه کسی رو بیش­تر از خودش دوست داشته باشه ، اون وقت یه ذره که اذیت­اش می کنه ، خودش بیش­تر اذیت می شه و عذاب وجدان می گیره ؛ این خیـــــلی بده !!! همه ی لذت اش به اینه که طرفت رو اذیت کنی ، پس عقده های درونی ات رو کِی می خوای خالی کنی؟! :))

پ.ن5 : آیدا یه خبر ِ بد : امتحان ِ نمونه گیری م ، ده روز عقب افتاد ، من می خواستم آخر هفته ی دیگه شیراز باشم ، شاید جور نشه .... نزن !!! به جان ِ مادرم می یام ...؛

پ.ن 6 : دیگه من رو به فراخوان دعوت نکنیناااا ، اصولن بی جنبه بازی در می یارم ؛ با روزی یه متن چه طورین ؟؟؟

پ.ن 7 : شما هم ماشالا ، نمونه ی بارز ِ ماه ِ تولدتی هاااا ..خودمونیم !

پ.ن 8 : دوستان ! وقتی کسی بهتون اس ام اس می زنه ، جواب بدین ، چون وقتی اس ام اس رو می خونین و زیر ِ لب جواب می دین ، اون بنده خدایی که اس ام اس فرستاده صدای شما رو نمی شنوه ، باید براش بنویسین !

پ.ن 9 : این جملات از مریمی که همیشه مبادی آداب ِ بعید ِ ... به بزرگی ی خودتون ببخشید ، امروز اصلن پاهاش روی زمین نبوده ... ؛




من هیچ وقت نمی تونم برای بلاگر کامنت بذارم ، اگر شما هم نمی تونید کامنت بذارین ولی تمایل دارین که کامنت بذارین ، لطفن اینجا کلیک کنید .

۱۳۸۷ اردیبهشت ۳۰, دوشنبه

سرودی برای ستایش

عزیزترینم !
چه احساس ِ مبهمی ست که این بار ، می خواهم دیگر نباشی . نباشی در لحظه های همیشه و هرگزی که همیشه خواستار ِ بودنت بودم . نباشی و نباشم ...
شاید این گناه ِ من ست که دوست داشتن ام را چنین صعب در دستانم نگاه داشتم ، پنهانش کردم ، مباد که تو ببینی­اش . نخواستم که دوست داشتنم ، سبب ِ دوست داشتنت شود . نخواستم با حضورم در لحظه های سیاه ِ آن روزها یی که روزگار بر تو بسیار سخت گرفته بود ، سهمی از دوست داشتن ِ تو را به تاراج ببرم ، روا نداشتم که این گونه دوست داشته شوم ...؛
من خسته ام ! از فراسوی تمام ِ فاصله ها ... بی گاهان تو آمدی و من گرمای حضورت را احساس نکردم . روزها جنگیدم و این بار من بودم آن شوالیه ای که تنها می جنگد و تنها می میرد ؛ روزها جنگیدم در جنگی نابرابر ... بی گاهان تو آمدی و من سراسر زخم بودم و مرا دیگر توانی نبود برای گذشت ِ زمان ..
و بی گاهان رفتی و من در تب ِ نبودنت ، برای همیشه رفتن­ات ، سوختم !
تب ِ عشق بود گویا ! سه روز و سه شب ... ؛
آه که چه طعم ِ گس ِ لذت بخشی داشت ، کابوس هایی در سراسر تب و بیداری هایی در سراسر لرز ... از خواب پریدن ها و جرعه جرعه آب در سراب ِ باوری برای فروکش کردن ِ عطش ؛ آه که تمام ِ قطره ها سراسر سراب بود و مرا زمزمه هایی از دست ِ : ای آب ِ روشن ! تو را با معیار عطش می سنجم ؛ نخل ِ من ، ای واحه ی من ! .... می سوختم ... آه که چه طعم ِ گس ِ لذت بخشی داشت ، گاهانی که لعن می کردم خودم را ، بی گاهانی که صورتم سراسر خیس بود از اشک های شور و فریادهایی از جنس ِ : نه ! نمی توانم ...
آه که چه روزهای خوبی بود ، روزهایی که دوست داشتن را به باور می رسیدم .
سپاس از تو برای بودت ، که من با تو رسیدم به آن اوج ِ لذت ِ نگفتنی که هرگز نچشیده بودم­ش و من هرگز عشق را به باور نرسیده بودم و صحه می گذارم بر کلام ات که گفتی : همیشه در کتاب ها خوانده ای ... ؛ و چه قدر عشق سخت است و آسان ...؛
سپاس از تو برای نبودت...چرا که باید در خلوتم به باورش می رسیدم ...!

فاصله ی دوست داشتن ؛ سهمی که بین ِ من و تو گم نمی شود آیا ، این تردید ِ بلند گویا به یقینی بلند بدل بایدش ؛ چرا که دیگر مرا توانی نیست برای شکیب و زمان ...

من خسته­ام ! از فراسوی تمام ِ فاصله ها ...

سرنوشت اگر نمی خواهد ، جرم ِ من و تو نیست ؛ این جرم ِ اوست که ما ، ما نمی شویم ؛ و من از فراسوی تمام ِ نشدن ها دوستت دارم و خواهم داشت ، از فراسوی تمام ِ تفاوت ها و تمام ِ آن چیزهایی که منطق می خوانیم­شان ... و من دلم را با تیغ ِ منطق شرحه شرحه کردم و رویین تن شدم ...؛


و مرا دیگر نبود و نیست توانی برای شکستن ِ فاصله ها ... من خسته ام !

شاید ، شاید ، شاید ، هرگز ، هرگز ، هرگز نباشد و نیست مردی که این احساس ِ باشکوه را برای دوباره ها در من برانگیزد ، شاید ، شاید ، شاید ، هرگز ، هرگز ، هرگز نباشد و نیست مردی که در صحن ِ حضورش سراسر بی نقاب بازی کنم ...


سپاس از بودنت ، باشد که باشی همیشه بر اوج ، همیشه بر فراز ، باشد که باشی اما نه دیگر برای من ؛ می ترسم از روزی که بودنم و بودنت سهمی از دوست داشتن برایمان باقی مگذارد . می ترسم خودخواهی ی زنانه ام و غرور ِ مردانه ات و فاصله ای که همیشه و همیشه هست سهمی از دوست داشتن برایم باقی مگذارد ، چرا که فاصله ی میان ِ من و تو از جنس ِ شکستن نیست که فاصله ها ذره ذره کودک ِ عشق ِ مرا می فرسایند ...

من خسته ام از برداشتن ِ تبر برای شکستن ِ فاصله ها که دیگر مرا توانی نیست . سرنوشت برای من و تو سخت نوشته است ؛ انکار ِ عشق را پا سفت نکرده ام ... مرا دیگر توانی و شکیبی نیست ؛ باور آر ...

این نوشته را پایانی نمی گذارم که برای دوست داشتنم پایانی نیست ، امروز چون دیروز و فردا چون امروز آبستن ِ عشق ِ من است و من از فراسوی تمام ِ فاصله ها و نشدن ها دوستت دارم ؛ تمام ِ ناتمام ِ من !!ه

شاید ، روزی ، روزهای دوری که دگربار از جهان ِ بی فصل ملول شدم ؛ در گذرگاه ِ باران سرودی دیگر گونه آغاز کنم اما من همان کوهنوردی هستم که یک بار بلندترین قله را فتح کرده ام دیگر صعود به قله های کوتاه تر برایم لذتی ندارد چرا که سهمم را زنده گی به من داده ست
مرا هراسی نیست از این واژه گان ِ عریان ؛ مرا هراسی نیست از آن که بگویند ترانه ای بیهوده می خوانم چرا که عشق حرفی بیهوده نیست ...

مریم