
شمع نیستم
که به یک فوت ِ تو
کلاه از سرم بیفتد
رسم ِ دهان دوختن نیز تازهگیها
با رواج ِ شکنجهی روح
یکسره منسوخ شده است
اصلن لازم نیست از این پس
حرفی بزنم
دهانم را باز نکرده دنبالهی حرفم را
پرندهگان میگیرند و صدا در صدا
گوشِ فلک را هم کَر می کنند
چه برسد به گوشهای تازه تنیدهی تو
تو دیر جنبیدی زرنگ
پیش از آن که سنگ را
به جانب ِ دریا پرتاب کنم
باید دستم را میگرفتی
حالا جلوی این موجها را که دایرهوار
به سمت ِ اسکلهها می روند
دیگر نمیتوان گرفت
این را هم بگویمت ؛
عروسک وودونی که قلب ِ پارچهای را
سوزنباران کردهای
المثنای من نیست
المثنای من امشب
گربهی سیاهی است
که راه ِ پس و پیش
اگر نداشته باشد
خیز برمی دارد
به سمت ِ صورتِ حق به جانبت
و چنگالهای تیزش را
نه بر پوستی که قرار است
پشت ِ سر بگذاری
بلکه بر روح ِ تو خواهد کشید
خطوط ِ خونچکانی که به یادگار از من
با خود به ابدیت ببری!
عباس صفاری
پ.ن : توُ زندهگی ی هر آدمی ، لحظه هایی پیش می یاد ، که از دست ِ همه کس و همه چیز خسته می شه ، خوندن ِ این دست ِ شعرها خیلی آدمُ آروم می کنه ....؛
البته نشانه ی ضعف ِ آدم هاست که به هر دلیلی که شاید هم منطقی باشه ، در موقعیتی خاص نتونستن خواستهشون رو به دست بیارن و روُ مییارن به این قسم حرف ها ...البته گاهی اوقات تحت ِ شرایطی انسان ها احساسشون به هم دیگه عوض می شه ؛ که این روزها کم از این اتفاق ها نمی یوفته ، یه نگاه ِ گذرا به آهنگ های پاپ و رپ بندازین ... !
ولی من هیچ وقت نمیتونم با کسی که یه روزی دوستش داشتم اینطوری حرف بزنم ، یا حتا تصورِ اینکه این حرفها رو به زبان بیارم ، برام سنگین ِ ؛ چون لااقل برای احساس ِ خودم ارزش قایلم و البته برای اون آدمی که احساس ِ دوست داشتن روُ در من بیدار کرده بود روزی ، احترام قایلم ... فکر می کنم اگر زمانی تونستی با آدمی که دوستش داشتی این جوری حرف بزنی ، مطمئن باش هیچ وقت دوستش نداشتی ...
که به یک فوت ِ تو
کلاه از سرم بیفتد
رسم ِ دهان دوختن نیز تازهگیها
با رواج ِ شکنجهی روح
یکسره منسوخ شده است
اصلن لازم نیست از این پس
حرفی بزنم
دهانم را باز نکرده دنبالهی حرفم را
پرندهگان میگیرند و صدا در صدا
گوشِ فلک را هم کَر می کنند
چه برسد به گوشهای تازه تنیدهی تو
تو دیر جنبیدی زرنگ
پیش از آن که سنگ را
به جانب ِ دریا پرتاب کنم
باید دستم را میگرفتی
حالا جلوی این موجها را که دایرهوار
به سمت ِ اسکلهها می روند
دیگر نمیتوان گرفت
این را هم بگویمت ؛
عروسک وودونی که قلب ِ پارچهای را
سوزنباران کردهای
المثنای من نیست
المثنای من امشب
گربهی سیاهی است
که راه ِ پس و پیش
اگر نداشته باشد
خیز برمی دارد
به سمت ِ صورتِ حق به جانبت
و چنگالهای تیزش را
نه بر پوستی که قرار است
پشت ِ سر بگذاری
بلکه بر روح ِ تو خواهد کشید
خطوط ِ خونچکانی که به یادگار از من
با خود به ابدیت ببری!
عباس صفاری
پ.ن : توُ زندهگی ی هر آدمی ، لحظه هایی پیش می یاد ، که از دست ِ همه کس و همه چیز خسته می شه ، خوندن ِ این دست ِ شعرها خیلی آدمُ آروم می کنه ....؛
البته نشانه ی ضعف ِ آدم هاست که به هر دلیلی که شاید هم منطقی باشه ، در موقعیتی خاص نتونستن خواستهشون رو به دست بیارن و روُ مییارن به این قسم حرف ها ...البته گاهی اوقات تحت ِ شرایطی انسان ها احساسشون به هم دیگه عوض می شه ؛ که این روزها کم از این اتفاق ها نمی یوفته ، یه نگاه ِ گذرا به آهنگ های پاپ و رپ بندازین ... !
ولی من هیچ وقت نمیتونم با کسی که یه روزی دوستش داشتم اینطوری حرف بزنم ، یا حتا تصورِ اینکه این حرفها رو به زبان بیارم ، برام سنگین ِ ؛ چون لااقل برای احساس ِ خودم ارزش قایلم و البته برای اون آدمی که احساس ِ دوست داشتن روُ در من بیدار کرده بود روزی ، احترام قایلم ... فکر می کنم اگر زمانی تونستی با آدمی که دوستش داشتی این جوری حرف بزنی ، مطمئن باش هیچ وقت دوستش نداشتی ...
البته همه ی این حرف ها چیزی از ارزش ِ این شعر کم نمی کنه ، این نگاهی که راجع به این شعر نوشتم ، شاید سطحی ترین نوع ِ نگاهی ی که می شه به این شعر داشت ! ... من این شعر رو خیلی !!! دوست داشتم که اینجا نوشتمش ...
یکی از خصوصیات ِ خوب ِ هم نسلی های ی من این ِ که معمولن بعد از به پایان رسیدن ِ یک رابطه ی عاطفی ـ با تمام ِ اختلاف سلیقه ای که سبب ِ اتمام ِ رابطه شون بوده ـ همچنان با هم دوستان ِ خوبی میمونند ،خوش حالم که از این نسلم ؛ نسلی که به این درک و شعور رسیده که اگر اختلاف سلیقه سبب ِ اتمام ِ رابطه ای شد ، از ارزشهای طرف ِ مقابل چیزی کم نشده ، فقط عواطف و سلایقاش با من هم خوان نبوده ...
من این شعر رو خطاب به هیچ کسی ننوشتم اما این شعر تقدیم به هر کسی که با خوندنش آروم می شه ....
اگر نمی تونید برای بلاگر کامنت بذارید ؛ لطفن این جا کلیک کنید ....؛
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر