عزیزترینم !
چه احساس ِ مبهمی ست که این بار ، می خواهم دیگر نباشی . نباشی در لحظه های همیشه و هرگزی که همیشه خواستار ِ بودنت بودم . نباشی و نباشم ...
شاید این گناه ِ من ست که دوست داشتن ام را چنین صعب در دستانم نگاه داشتم ، پنهانش کردم ، مباد که تو ببینیاش . نخواستم که دوست داشتنم ، سبب ِ دوست داشتنت شود . نخواستم با حضورم در لحظه های سیاه ِ آن روزها یی که روزگار بر تو بسیار سخت گرفته بود ، سهمی از دوست داشتن ِ تو را به تاراج ببرم ، روا نداشتم که این گونه دوست داشته شوم ...؛
من خسته ام ! از فراسوی تمام ِ فاصله ها ... بی گاهان تو آمدی و من گرمای حضورت را احساس نکردم . روزها جنگیدم و این بار من بودم آن شوالیه ای که تنها می جنگد و تنها می میرد ؛ روزها جنگیدم در جنگی نابرابر ... بی گاهان تو آمدی و من سراسر زخم بودم و مرا دیگر توانی نبود برای گذشت ِ زمان ..
و بی گاهان رفتی و من در تب ِ نبودنت ، برای همیشه رفتنات ، سوختم !
تب ِ عشق بود گویا ! سه روز و سه شب ... ؛
آه که چه طعم ِ گس ِ لذت بخشی داشت ، کابوس هایی در سراسر تب و بیداری هایی در سراسر لرز ... از خواب پریدن ها و جرعه جرعه آب در سراب ِ باوری برای فروکش کردن ِ عطش ؛ آه که تمام ِ قطره ها سراسر سراب بود و مرا زمزمه هایی از دست ِ : ای آب ِ روشن ! تو را با معیار عطش می سنجم ؛ نخل ِ من ، ای واحه ی من ! .... می سوختم ... آه که چه طعم ِ گس ِ لذت بخشی داشت ، گاهانی که لعن می کردم خودم را ، بی گاهانی که صورتم سراسر خیس بود از اشک های شور و فریادهایی از جنس ِ : نه ! نمی توانم ...
آه که چه روزهای خوبی بود ، روزهایی که دوست داشتن را به باور می رسیدم .
سپاس از تو برای بودت ، که من با تو رسیدم به آن اوج ِ لذت ِ نگفتنی که هرگز نچشیده بودمش و من هرگز عشق را به باور نرسیده بودم و صحه می گذارم بر کلام ات که گفتی : همیشه در کتاب ها خوانده ای ... ؛ و چه قدر عشق سخت است و آسان ...؛
سپاس از تو برای نبودت...چرا که باید در خلوتم به باورش می رسیدم ...!
فاصله ی دوست داشتن ؛ سهمی که بین ِ من و تو گم نمی شود آیا ، این تردید ِ بلند گویا به یقینی بلند بدل بایدش ؛ چرا که دیگر مرا توانی نیست برای شکیب و زمان ...
من خستهام ! از فراسوی تمام ِ فاصله ها ...
سرنوشت اگر نمی خواهد ، جرم ِ من و تو نیست ؛ این جرم ِ اوست که ما ، ما نمی شویم ؛ و من از فراسوی تمام ِ نشدن ها دوستت دارم و خواهم داشت ، از فراسوی تمام ِ تفاوت ها و تمام ِ آن چیزهایی که منطق می خوانیمشان ... و من دلم را با تیغ ِ منطق شرحه شرحه کردم و رویین تن شدم ...؛
و مرا دیگر نبود و نیست توانی برای شکستن ِ فاصله ها ... من خسته ام !
شاید ، شاید ، شاید ، هرگز ، هرگز ، هرگز نباشد و نیست مردی که این احساس ِ باشکوه را برای دوباره ها در من برانگیزد ، شاید ، شاید ، شاید ، هرگز ، هرگز ، هرگز نباشد و نیست مردی که در صحن ِ حضورش سراسر بی نقاب بازی کنم ...
سپاس از بودنت ، باشد که باشی همیشه بر اوج ، همیشه بر فراز ، باشد که باشی اما نه دیگر برای من ؛ می ترسم از روزی که بودنم و بودنت سهمی از دوست داشتن برایمان باقی مگذارد . می ترسم خودخواهی ی زنانه ام و غرور ِ مردانه ات و فاصله ای که همیشه و همیشه هست سهمی از دوست داشتن برایم باقی مگذارد ، چرا که فاصله ی میان ِ من و تو از جنس ِ شکستن نیست که فاصله ها ذره ذره کودک ِ عشق ِ مرا می فرسایند ...
من خسته ام از برداشتن ِ تبر برای شکستن ِ فاصله ها که دیگر مرا توانی نیست . سرنوشت برای من و تو سخت نوشته است ؛ انکار ِ عشق را پا سفت نکرده ام ... مرا دیگر توانی و شکیبی نیست ؛ باور آر ...
این نوشته را پایانی نمی گذارم که برای دوست داشتنم پایانی نیست ، امروز چون دیروز و فردا چون امروز آبستن ِ عشق ِ من است و من از فراسوی تمام ِ فاصله ها و نشدن ها دوستت دارم ؛ تمام ِ ناتمام ِ من !!ه
شاید ، روزی ، روزهای دوری که دگربار از جهان ِ بی فصل ملول شدم ؛ در گذرگاه ِ باران سرودی دیگر گونه آغاز کنم اما من همان کوهنوردی هستم که یک بار بلندترین قله را فتح کرده ام دیگر صعود به قله های کوتاه تر برایم لذتی ندارد چرا که سهمم را زنده گی به من داده ست
مرا هراسی نیست از این واژه گان ِ عریان ؛ مرا هراسی نیست از آن که بگویند ترانه ای بیهوده می خوانم چرا که عشق حرفی بیهوده نیست ...
مریم
چه احساس ِ مبهمی ست که این بار ، می خواهم دیگر نباشی . نباشی در لحظه های همیشه و هرگزی که همیشه خواستار ِ بودنت بودم . نباشی و نباشم ...
شاید این گناه ِ من ست که دوست داشتن ام را چنین صعب در دستانم نگاه داشتم ، پنهانش کردم ، مباد که تو ببینیاش . نخواستم که دوست داشتنم ، سبب ِ دوست داشتنت شود . نخواستم با حضورم در لحظه های سیاه ِ آن روزها یی که روزگار بر تو بسیار سخت گرفته بود ، سهمی از دوست داشتن ِ تو را به تاراج ببرم ، روا نداشتم که این گونه دوست داشته شوم ...؛
من خسته ام ! از فراسوی تمام ِ فاصله ها ... بی گاهان تو آمدی و من گرمای حضورت را احساس نکردم . روزها جنگیدم و این بار من بودم آن شوالیه ای که تنها می جنگد و تنها می میرد ؛ روزها جنگیدم در جنگی نابرابر ... بی گاهان تو آمدی و من سراسر زخم بودم و مرا دیگر توانی نبود برای گذشت ِ زمان ..
و بی گاهان رفتی و من در تب ِ نبودنت ، برای همیشه رفتنات ، سوختم !
تب ِ عشق بود گویا ! سه روز و سه شب ... ؛
آه که چه طعم ِ گس ِ لذت بخشی داشت ، کابوس هایی در سراسر تب و بیداری هایی در سراسر لرز ... از خواب پریدن ها و جرعه جرعه آب در سراب ِ باوری برای فروکش کردن ِ عطش ؛ آه که تمام ِ قطره ها سراسر سراب بود و مرا زمزمه هایی از دست ِ : ای آب ِ روشن ! تو را با معیار عطش می سنجم ؛ نخل ِ من ، ای واحه ی من ! .... می سوختم ... آه که چه طعم ِ گس ِ لذت بخشی داشت ، گاهانی که لعن می کردم خودم را ، بی گاهانی که صورتم سراسر خیس بود از اشک های شور و فریادهایی از جنس ِ : نه ! نمی توانم ...
آه که چه روزهای خوبی بود ، روزهایی که دوست داشتن را به باور می رسیدم .
سپاس از تو برای بودت ، که من با تو رسیدم به آن اوج ِ لذت ِ نگفتنی که هرگز نچشیده بودمش و من هرگز عشق را به باور نرسیده بودم و صحه می گذارم بر کلام ات که گفتی : همیشه در کتاب ها خوانده ای ... ؛ و چه قدر عشق سخت است و آسان ...؛
سپاس از تو برای نبودت...چرا که باید در خلوتم به باورش می رسیدم ...!
فاصله ی دوست داشتن ؛ سهمی که بین ِ من و تو گم نمی شود آیا ، این تردید ِ بلند گویا به یقینی بلند بدل بایدش ؛ چرا که دیگر مرا توانی نیست برای شکیب و زمان ...
من خستهام ! از فراسوی تمام ِ فاصله ها ...
سرنوشت اگر نمی خواهد ، جرم ِ من و تو نیست ؛ این جرم ِ اوست که ما ، ما نمی شویم ؛ و من از فراسوی تمام ِ نشدن ها دوستت دارم و خواهم داشت ، از فراسوی تمام ِ تفاوت ها و تمام ِ آن چیزهایی که منطق می خوانیمشان ... و من دلم را با تیغ ِ منطق شرحه شرحه کردم و رویین تن شدم ...؛
و مرا دیگر نبود و نیست توانی برای شکستن ِ فاصله ها ... من خسته ام !
شاید ، شاید ، شاید ، هرگز ، هرگز ، هرگز نباشد و نیست مردی که این احساس ِ باشکوه را برای دوباره ها در من برانگیزد ، شاید ، شاید ، شاید ، هرگز ، هرگز ، هرگز نباشد و نیست مردی که در صحن ِ حضورش سراسر بی نقاب بازی کنم ...
سپاس از بودنت ، باشد که باشی همیشه بر اوج ، همیشه بر فراز ، باشد که باشی اما نه دیگر برای من ؛ می ترسم از روزی که بودنم و بودنت سهمی از دوست داشتن برایمان باقی مگذارد . می ترسم خودخواهی ی زنانه ام و غرور ِ مردانه ات و فاصله ای که همیشه و همیشه هست سهمی از دوست داشتن برایم باقی مگذارد ، چرا که فاصله ی میان ِ من و تو از جنس ِ شکستن نیست که فاصله ها ذره ذره کودک ِ عشق ِ مرا می فرسایند ...
من خسته ام از برداشتن ِ تبر برای شکستن ِ فاصله ها که دیگر مرا توانی نیست . سرنوشت برای من و تو سخت نوشته است ؛ انکار ِ عشق را پا سفت نکرده ام ... مرا دیگر توانی و شکیبی نیست ؛ باور آر ...
این نوشته را پایانی نمی گذارم که برای دوست داشتنم پایانی نیست ، امروز چون دیروز و فردا چون امروز آبستن ِ عشق ِ من است و من از فراسوی تمام ِ فاصله ها و نشدن ها دوستت دارم ؛ تمام ِ ناتمام ِ من !!ه
شاید ، روزی ، روزهای دوری که دگربار از جهان ِ بی فصل ملول شدم ؛ در گذرگاه ِ باران سرودی دیگر گونه آغاز کنم اما من همان کوهنوردی هستم که یک بار بلندترین قله را فتح کرده ام دیگر صعود به قله های کوتاه تر برایم لذتی ندارد چرا که سهمم را زنده گی به من داده ست
مرا هراسی نیست از این واژه گان ِ عریان ؛ مرا هراسی نیست از آن که بگویند ترانه ای بیهوده می خوانم چرا که عشق حرفی بیهوده نیست ...
مریم
۱ نظر:
من باهارم،تو زمین
من زمینم،تو درخت
من درختم ،تو باهار
ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه
میون جنگلا طاقم می کنه
تو بزرگی مث شب
اگه مهتاب باشه یا نه
تو بزرگی مث شب
خود مهتابی تو اصلا خود مهتابی تو
تازه،وقتی بره مهتاب و
هنوز
شب تنها،باید
راه دوری رو بره تا دم دروازه ی روز
مث شب گود و بزرگی مث شب
تازه روزم که بیاد
تو تمیزی
مث شبنم
مث صبح
تو مث مخمل ابری
مث بوی علفی
مث اون ململ مه نازکی
اون ململ مه
که رو عطر علفا مثل بلاتکلیفی
هاج و واج مونده مردد
میون موندن رفتن
میون مرگ و حیات
مث برفایی تو
تازه آبم بشن برفا و عریون بشه کوه
مث اون قله ی مغرور بلندی
که به ابرای سیاهی
به بادای بدی می خندی
من باهارم،تو زمین
من زمینم،تو درخت
من درختم ،تو باهار
ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه
میون جنگلا طاقم می کنه
ارسال یک نظر