
تو از « زن » ، چه میدانی ؟ تویی که نمی دانی خدا تجلی آفرینش را با زن به شهود گذاشت . تویی که نمیدانی خدا آرامش را در نهاد ِ زن ، نهاد ...
تو ! از « زن » چه میدانی ؟ تویی که به بلندای تاریخ « زن » را به سُخره گرفتهای ؛ که بودت ، هستت و وجودت را به سُخره گرفتهای ؛ چرا که گاه ِ زادهشدن ات را به نسیانی ژرف خفتهای ...
تو ، از « زن » چه میدانی ؟ تویی که در هیاهو و جدال ِ خویشتن ِ خویشات ، سکوت و شکیب ِ زن را بازنمیشناسی که چه مادرانه نامات را تقریر می کند ؛ گرچه که تو او را همسری نه فرزند ...
تو ، از « زن » چه میدانی ؟ زنی که پرتو ِ مهرش وجودت را سایهسار شده اما تو او را نمی بینی ، چرا که نمی دانی ، چشمهایی که بر خورشید خیره نگاه میکنند ؛ جز تاریکی چیزی نمی بینند ...
تو ، از « زن » چه میدانی ؟ آنگاه که طفلی شیرین زبان است ، سرور و شادی و برکت خانهست ... آنگاه که نوجوانی شکنندهست ، جلوهی بدر را در آسمان ِ سیاه ِ خانهات به نظاره ای ... آن دم که دوشیزهای جوان است ؛ تجلی ی زیبایی و شکوه است ... آن دم که همسر است جلوهی مهر و آرامش ؛ و جلالاش را به نظاره بنشین آن دمی که مادر است که آب های زمین ِ خداوندی را دریا دریا به عطش میبرد از گذشت و ایثار ....
و زمان در زن میگذرد و میایستد اما ؛ تو ، تو ، تو ، تو در چشمان ِ او همین اندک را نمی بینی چرا که در دیدهگان ِ آینه ها ؛ حرکات ، رنگ ها و تصاویر وارونه منعکس میگردد و او چه مومنانه تو را تمام به نظاره ست و لبهایش برایت زمزمه ی خوشبختی طلب می کند و تو « هیچ » نمی بینی ... تو ؛ از ، زن ، چه میدانی ؟
تو !!!! از « زن » چه می دانی ؟ تویی که خدایی پیشه ساختهای و با میزان ِ نامیزانت ، زن را به قضاوت نشستهای ؛ تویی که آن قدر بر جایگه ِ قدرت تکیه زدهای که تا چندی دیگر خود را نایب ِ بر حق ِ خدا بر زمین خواهی نامیدن ، تویی که امروز حدود ِ پاکدامنی را خط کش میگذاری ؛ وای بر تویی که می خواهی ارزش ِ به تاراج رفته ی زن را به او بازگردانی ، دریغ ! که نمی دانی ، زن ، به کافرترین شکل ِ ممکن ـ از دید ِ تو ـ مومن است بر ذات ِ صفاتش ؛ تو ، از ، زن ، چه میدانی ؟؟؟
.
.
.
.
.
رنجه مدار !!! تو ، از « زن » هیچ نخواهی فهمید چرا که* هر چند زن اسم عام است زن بودن من خصوصی است///امکان ندارد بفهمی این طرز بودن خصوصی است *
پ.ن 1: کرکسانی که بر جان ِ ما مردم که امروز چون مردهگانی در چنگال ِ شما گرفتار آمده ایم ؛ افتاده اید !!! ایمان بیاورید به رستاخیز ِ مردهگان ... که اگر روزی خشم ِ تصویرهای متحرک ِ امروز زبانه بکشد ؛ هستند اجسادی که میان ِ مجری و قانون گذار تفاوتی نبینند و آن روز ست که خورشید بر تباهی ی اجساد ِ ما قضاوت خواهد کرد ...
پ.ن 2 : *...* این جمله را وام دار ِ سودای عزیز هستم .... ؛
تو ! از « زن » چه میدانی ؟ تویی که به بلندای تاریخ « زن » را به سُخره گرفتهای ؛ که بودت ، هستت و وجودت را به سُخره گرفتهای ؛ چرا که گاه ِ زادهشدن ات را به نسیانی ژرف خفتهای ...
تو ، از « زن » چه میدانی ؟ تویی که در هیاهو و جدال ِ خویشتن ِ خویشات ، سکوت و شکیب ِ زن را بازنمیشناسی که چه مادرانه نامات را تقریر می کند ؛ گرچه که تو او را همسری نه فرزند ...
تو ، از « زن » چه میدانی ؟ زنی که پرتو ِ مهرش وجودت را سایهسار شده اما تو او را نمی بینی ، چرا که نمی دانی ، چشمهایی که بر خورشید خیره نگاه میکنند ؛ جز تاریکی چیزی نمی بینند ...
تو ، از « زن » چه میدانی ؟ آنگاه که طفلی شیرین زبان است ، سرور و شادی و برکت خانهست ... آنگاه که نوجوانی شکنندهست ، جلوهی بدر را در آسمان ِ سیاه ِ خانهات به نظاره ای ... آن دم که دوشیزهای جوان است ؛ تجلی ی زیبایی و شکوه است ... آن دم که همسر است جلوهی مهر و آرامش ؛ و جلالاش را به نظاره بنشین آن دمی که مادر است که آب های زمین ِ خداوندی را دریا دریا به عطش میبرد از گذشت و ایثار ....
و زمان در زن میگذرد و میایستد اما ؛ تو ، تو ، تو ، تو در چشمان ِ او همین اندک را نمی بینی چرا که در دیدهگان ِ آینه ها ؛ حرکات ، رنگ ها و تصاویر وارونه منعکس میگردد و او چه مومنانه تو را تمام به نظاره ست و لبهایش برایت زمزمه ی خوشبختی طلب می کند و تو « هیچ » نمی بینی ... تو ؛ از ، زن ، چه میدانی ؟
تو !!!! از « زن » چه می دانی ؟ تویی که خدایی پیشه ساختهای و با میزان ِ نامیزانت ، زن را به قضاوت نشستهای ؛ تویی که آن قدر بر جایگه ِ قدرت تکیه زدهای که تا چندی دیگر خود را نایب ِ بر حق ِ خدا بر زمین خواهی نامیدن ، تویی که امروز حدود ِ پاکدامنی را خط کش میگذاری ؛ وای بر تویی که می خواهی ارزش ِ به تاراج رفته ی زن را به او بازگردانی ، دریغ ! که نمی دانی ، زن ، به کافرترین شکل ِ ممکن ـ از دید ِ تو ـ مومن است بر ذات ِ صفاتش ؛ تو ، از ، زن ، چه میدانی ؟؟؟
.
.
.
.
.
رنجه مدار !!! تو ، از « زن » هیچ نخواهی فهمید چرا که* هر چند زن اسم عام است زن بودن من خصوصی است///امکان ندارد بفهمی این طرز بودن خصوصی است *
پ.ن 1: کرکسانی که بر جان ِ ما مردم که امروز چون مردهگانی در چنگال ِ شما گرفتار آمده ایم ؛ افتاده اید !!! ایمان بیاورید به رستاخیز ِ مردهگان ... که اگر روزی خشم ِ تصویرهای متحرک ِ امروز زبانه بکشد ؛ هستند اجسادی که میان ِ مجری و قانون گذار تفاوتی نبینند و آن روز ست که خورشید بر تباهی ی اجساد ِ ما قضاوت خواهد کرد ...
پ.ن 2 : *...* این جمله را وام دار ِ سودای عزیز هستم .... ؛
من هیچ وقت نمی تونم برای بلاگر کامنت بذارم ، اگر شما هم نمی تونید کامنت بذارین ولی تمایل دارین که کامنت بذارین ، لطفن اینجا کلیک کنید .
مریم
۱ نظر:
کامنت گذاشتم که نگی نتونست
ارسال یک نظر