۱۳۸۷ خرداد ۴, شنبه

اندکی سکوت و تامل ...


تو از « زن » ، چه می­دانی ؟ تویی که نمی ­دانی خدا تجلی آفرینش را با زن به شهود گذاشت . تویی که نمی­دانی خدا آرامش را در نهاد ِ زن ، نهاد ...

تو ! از « زن » چه می­دانی ؟ تویی که به بلندای تاریخ « زن » را به سُخره گرفته­ای ؛ که بودت ، هستت و وجودت را به سُخره گرفته­ای ؛ چرا که گاه ِ زاده­شدن ­ات را به نسیانی ژرف خفته­ای ...

تو ، از « زن » چه می­دانی ؟ تویی که در هیاهو و جدال ِ خویشتن ِ خویش­ات ، سکوت و شکیب ِ زن را بازنمی­شناسی که چه مادرانه نام­ات را تقریر می کند ؛ گرچه که تو او را همسری نه فرزند ...

تو ، از « زن » چه می­دانی ؟ زنی که پرتو ِ مهرش وجودت را سایه­سار شده اما تو او را نمی بینی ، چرا که نمی دانی ، چشم­هایی که بر خورشید خیره نگاه می­کنند ؛ جز تاریکی چیزی نمی بینند ...

تو ، از « زن » چه می­دانی ؟ آن­گاه که طفلی شیرین زبان است ، سرور و شادی و برکت خانه­ست ... آن­گاه که نوجوانی شکننده­ست ، جلوه­ی بدر را در آسمان ِ سیاه ِ خانه­ات به نظاره ای ... آن دم که دوشیزه­ای جوان است ؛ تجلی ی زیبایی و شکوه است ... آن دم که همسر است جلوه­ی مهر و آرامش ؛ و جلال­اش را به نظاره بنشین آن دمی که مادر است که آب های زمین ِ خداوندی را دریا دریا به عطش می­برد از گذشت و ایثار ....
و زمان در زن می­گذرد و می­ایستد اما ؛ تو ، تو ، تو ، تو در چشمان ِ او همین اندک را نمی بینی چرا که در دیده­گان ِ آینه ها ؛ حرکات ، رنگ ها و تصاویر وارونه منعکس می­گردد و او چه مومنانه تو را تمام به نظاره ست و لب­هایش برایت زمزمه ی خوشبختی طلب می کند و تو « هیچ » نمی بینی ... تو ؛ از ، زن ، چه می­دانی ؟


تو !!!! از « زن » چه می دانی ؟ تویی که خدایی پیشه ساخته­ای و با میزان ِ نامیزانت ، زن را به قضاوت نشسته­ای ؛ تویی که آن قدر بر جایگه ِ قدرت تکیه زده­ای که تا چندی دیگر خود را نایب ِ بر حق ِ خدا بر زمین خواهی نامیدن ، تویی که امروز حدود ِ پاک­دامنی را خط کش می­گذاری ؛ وای بر تویی که می خواهی ارزش ِ به تاراج رفته ی زن را به او بازگردانی ، دریغ ! که نمی دانی ، زن ، به کافرترین شکل ِ ممکن ـ از دید ِ تو ـ مومن است بر ذات ِ صفاتش ؛ تو ، از ، زن ، چه می­دانی ؟؟؟
.
.
.
.
.
رنجه مدار !!! تو ، از « زن » هیچ نخواهی فهمید چرا که* هر چند زن اسم عام است زن بودن من خصوصی است///امکان ندارد بفهمی این طرز بودن خصوصی است *


پ.ن 1: کرکسانی که بر جان ِ ما مردم که امروز چون مرده­گانی در چنگال ِ شما گرفتار آمده ایم ؛ افتاده اید !!! ایمان بیاورید به رستاخیز ِ مرده­گان ... که اگر روزی خشم ِ تصویرهای متحرک ِ امروز زبانه بکشد ؛ هستند اجسادی که میان ِ مجری و قانون گذار تفاوتی نبینند و آن روز ست که خورشید بر تباهی ی اجساد ِ ما قضاوت خواهد کرد ...

پ.ن 2 : *...* این جمله را وام دار ِ سودای عزیز هستم .... ؛


من هیچ وقت نمی تونم برای بلاگر کامنت بذارم ، اگر شما هم نمی تونید کامنت بذارین ولی تمایل دارین که کامنت بذارین ، لطفن اینجا کلیک کنید .

مریم

۱ نظر:

مهرداد امین گفت...

کامنت گذاشتم که نگی نتونست