۱۳۸۶ بهمن ۲۸, یکشنبه

سیاه ، سپید ، سرخ ...


دیروز ها
من به البسه ی سیاه تو روی بند نگاه می کردم
و یاد ِ چشمان سیاهت می اقتادم
که چگونه سپیدی در آغوش ِ سیاهی بود
و یاد ِ چشمان ِ خودم
که چگونه سرخی در آغوش ِ سیاهی بود
سیاه : لباس های تو
سپید : لباس های من
سرخ : گیلاس هایی که مادرم به تو تعارف کرد...
و
این سه رنگ در چشمان تو بود ، وقتی به گیلاس ها نگاه می کردی
و این سه رنگ در چشمان من بود ، وقتی به جامه ی سپیدت وقت ِ رفتن نگاه می کردم ...
امروزها
این سه رنگ در چشمان من است وقتی
به رزهایی که برایم آورده ست نگاه می کنم
و
این سه رنگ در چشمان توست وقتی به لباس های سپیدم روی بند خیره می شوی ....

تندیس لبخند


از نو برایت می نویسم ...
تمام تنهایی ام یعنی نداشتن دستهات ..
دستان مربایی که خاطراتم را رنگین می کنند ..
خاطراتی که تمامش تویی..
دستم را بگیر
من دارم در این خاطرات گم می شوم
در تویی که هستی
همیشه ، همه جا ، با چشمانی خندان و دست های مربایی
نمی دانم ، نمی دانم ! این تویی که پیدا نمی شوی یا این منم که گم شده ام ؟
...
تندیس لبخند !
بعد از رفتنت
تمام داشته هام شده نداشتن دستهات...
نکند نباشی ؟!!!
بهانه هایم را از من نگیر
من به بهانه های دچارم
به تنهایی ام دچارم
به نبودنت دچارم
به خاطراتم دچارم
به فنجان های نیمه خورده نیز ...
نکند نباشی ؟!!!
چقدر سرد است ..
وقتی به نبودت فکر می کنم ، این جا دما زیر ِ صفر است ..
این جا همه چیز قندیل می بندد
این ذهن در به در ِ مصلوب
این ذهن ِ در به در جای پاهایت
که خاطرات ِ حضورت را در آن چال کرده ای
در لحظه ای که خودش را تا ابد به پاندول ساعت آویزان کرده است
در لحظه ی رفتنت
آرام گرفته­ست
و این ناقوس کلیسا
که بین ِ خاطرات و لبخند تو آونگ شده است
دل من است ! آری دل ِ من ...
و تو می خندی
در تمام شطحیاتم می خندی
با دستانی مربایی ...
نکند نیایی ؟؟؟؟
این زندانی ستمگر به آوای زنجیرش خو نکرده است ...
این زندانی به آوای زنجیرش دچار است ..
به عشقی که تمام سهمش از آن دل تنگی ست ..
نداشتن است ...
به تمام خواستن است ...
این زندانی به شوکران ِ مربایی ِ تنهایی هایش دچار است ...
نکند نیایی !!!
نه !
نه ...
بیا ، ببین ، این بار با دستان ِ تو قهوه دم کرده ام ..
این قهوه بوی دیدار می دهد ..
بیا با دستان من برایم قهوه بریز
لطفن کم بریز
چشمانم برای ته فنجان دل دل می کند ...
و تو می دانی که دلم بهانه های تازه تکراری می خواهد ...
....
خیره می شوم به ته فنجان
باز تویی
تو با همان لبخند
نشسته ای رو به رویم ...
صدای نواختنت هم می آید ..
این قهوه بوی گیلاس می دهد ...
همه جا مربایی است .
همه جا قرمز است ...
....
و من چه معتادانه به بود ِ نبودت ، دچارم !
و تو می دانی دچار یعنی عاشق ..
و این آخرین پک ِ تنهایی ست
کجا بودیم ؟؟؟
اوووووم ...
داشتی می خندیدی ...

این چشم های شما نیست که در نگاه من جا گذاشته¬اید ؟


وقتی از کوچه می­گذشتی
برف می­بارید
شایدم باران
شایدم تابستان بود
نمی­دانم ؟!
ـــ چه فرقی می­کند...؟
... آخِر می­دانی دیگر زمان برایم معنا ندارد !
نمی­دانم چند وقت گذشته است
به ساعت قلبم ، باید زیاد باشد...! ــــ
ولی من سردم بود
هر چه قدر هم دنبال شال­گردنم می­گشتم ؛ نبود !
...
وقتی از کوچه می­گذشتی
همه جا ساکت بود
شایدم شلوغ بود
نمی­دانم؟!
ولی ! فقط صدای پای عابری می­آمد، که تو بودی
که گامهایش را روی قلب من می­گذاشت
...
وقتی از کوچه می­گذشتی
پرنده ها از جلوی پاهایت می پریدند
شایدم برایشان دانه می­پاشیدی
نمی­دانم؟!
ولی ! می­دانم ، پرنده ای از درونم پرید
شاید دلم بود...
...
وقتی از کوچه می­گذشتی
فقط قصدت عبور بود ،
شاید هیچ وقت فکر نمی­کردی ،غریبه ای آنجا عاشقت شود ؛
شاید هیچ وقت فکر نمی­کردی ، معنی ساعت از زندگی کسی بیفتد ؛
شاید... !!!
تو فقط گذشتی و رفتی...
و من ،الان ، به ساعت قلبم ، سالهاست که به جای پایت خیره می­شوم ،
روی برف ،
شایدم خاک
یا آب...
نمی­دانم ؟!....
...
تو می­دانی نام آن کوچه چه بود؟؟!!
...
من !
من ،
فقط این را می­دانم
که سالهاست-به ساعت ِ قلبم - وقتی به چشم هایم در آینه خیره می­شوم
جای یک نگاه در آن مانده است ؛
نگاه عابری که آن روز، سخت و سنگین، از آن کوچه عبور کرد
عابری که حتی پرندگان آن حوالی هم نمی شناختنش..
...
...
امید محالم !
روزی اگر دوباره از این کوچه بگذری
از تو خواهم پرسید :
« آقا ! شما را از تمام پرندگان این حوالی پرس­و­جو کردم
این چشمهای شما نیست که در نگاه من جا گذاشته­اید ؟!! »*
من نمی­دانم این­جا چه فصلی ­ست ...!
ولی! تا رُزها در آغوشم یخ نزده­اند ، برگرد !
.
.
مریم
پ.ن :نمی دونم این جمله « ... » * رو کی نوشته ، ولی دستش درد نکنه ، من که خیلی دوسش دارم !­

این تپش ها برای توست ....


تقدیم به راضیه و ....؛



آقای من !
این روزها می­گذرند
ماه­ها می­آیند
ماه­ها می­گذرند
سال­ها می­آیند
و هنوز
این ماییم که در گذار بی امان زمان
ایستاده­ایم
دوشادوش
کنارِ هم
آنقدر سنگین ایستاده­ایم
که هیچ­گاه نخواهیم نشست
آقای من !
زمزمه کن
نامم را به تکرار بگو
.
این صدای توست
که هر دمم را به بازدم می­رساند
این صدای توست که نه فقط شریان خونم
که شریان زندگی­ام را
در دست گرفته است
زمزمه کن
آرام
عمیق
سنگین
سخت
بانوی ِ من را ، در گوشم زمزمه کن ..
آقای من !
دست­هایت را به من بده
این­جا سرد است
این­جا سراسر تاریک است
بیا خورشید را بیاوریم
نه ، خورشید را نمی خواهم
دست­هایت را به من بده
بیا شعله­ور شویم
که این شعله درونم
با حضور دستان عاشق توست
که زبانه می کشد
می سوزاند
خاکستر می کند
و من همه جا را سوخته می بینم عشق ِ من !
و تو را
آتش
روشن
و تنها تو را
از جنس خویش می بینم
آتشم !
.
.
آقای من !
گفتم : « چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید »
گفتم : « این روزها حقیقت را ، از هر کسی نه ، از هیچ کس نخواهی شنید »
گفتم : « کاش سرم را بردارم و برای هفته ای در گنجه بگذارم ... »
گفتم : « من خاطرات خوب گذشته را نمی خواهم / من در کنار تو / باغی پر از خاطرات نو می خواهم ... »
گفتم : « آفریده­ی دوست داشتنی من / خیالت را هیچ­کدامشان نمی­توانند از من بگیرند ... »
گفتم .
گفتم .
گفتم : «دهان­ات را می­بویند / مبادا گفته باشی دوست­ات دارم ...
روزگار غریبی­ست نازنین
خدا را در پستوی خانه پنهان باید کرد ... »
گفتم : «نپرس از دل­واپسی­های زنانه­ام چیزی نمی گویم
از انتظار و کسالت نیز
از تو اما ... »
گفتم : «چرا جواب نامه­های قصیده­ام سپید است ؟ »
گفتم .
گفتم : « به هر حال بازی تمام شده دیگر/ حالا تو در محاصره رویاهای منی ... »
گفتم .
گفتم : « و تو خوب می­دانی / که شب­های بدون ماه / یعنی چه ! »
قشنگ نازنینم
همه را
همه را
برای تو
تنها برای تو
گفتم ، خواندم ، نوشتم !!
.
.
.
اما
تو فقط همین را بشنو :
.
.
« فقط باش
همین !!!! »

آزادی ...؛

تقدیم به آرش خیرآبادی :
تو را به نام مي­خوانم
آهسته
چونان چون نجواي تنهايي ، در دل ِ شب
تو را به نام مي­خوانم
آهسته تر
چونان چون بي­صدايي ِ عاشقي در جمع ِ سيل ِ اشك
تو را به نام مي­خوانم
آزادي ... !
[ مباد كه صدايمان را بشنوند ]
ديدي ؟
ديدي كه ما را به جرم ِ هجاهاي ِ تو مصلوب كردند !
ديدي ؟
باور نمي ­كني ؟
باور نمي­كنم از دوست سيلي خوردنم را
اين كبودي باور نكردني­ست
من داغ خورده ام ؟
از چون تويي ؟
بر چون من و مايي ؟!!
اين شِكوه ترس نيست
بُهت است ، بُهت !
باور نمي ­كنم ، دستي كه به سوي ِ دوستي دراز كردم
دستي كه به روي ِ دوست­ي دراز كردم
[ پيغامبران ِ صلحم ‍‌]
شيرين بهانه­ي خيمه شب بازان ِ تلخ شده­اند !
آ
ز
ا
د
ي
باور نمي­كنم ، طنين ي ناممكن ِ هجاهايت را در دشت
باور نمي­كنم اين همه راه ..
اين همه دوري ...
سخت است
سخت
[ ايران ِ من ]
.
.
ما باغبان نداشتيم !
ما باغبان نداريم !
ما شقايق­هاي وحشي­ي اين دشتيم
در سينه­مان داغ خورده است
چشم ِ اميدمان به آسمان ِ آبي ِ بالا سر و زمين ِ سبز ِ زير ِ پاست
اين شِكوه ، ترس نيست
درد است
اما گمان مبر
اين درد ، خستگي­ست
اين درد ِ زادن است
ما باغبان نداشتيم !
ما باغبان نداريم !
آ
ز
ا
د
ي
از فراسوي نام­ها
به نام مي­خوانمت
ما شقايق هاي وحشي ِ اين دشتيم
خدا به ما قول ِ باران داده است...
حتا اگر شاخه­ي نازكِ­مان را تبر زنيد
هرگز گُمان بر مرگ ِ ما مَبَر
كه مرگ را بر ما چيرگي نيست
چرا كه از عشق ، رويين تن­انيم ..
.
.
آ
ز
ا
د
ي
ما شقايق­هاي وحشي ِ اين دشتيم
قد خم نمي­كنيم ...
شيون ، نمي­كنيم ...
پيكار ، نمي­كنيم ...
ولي
پيغامبران ِ صلح را پنهان نمي­كنيم
مباد كه صدايمان را نشنوند
نامم به نام ِ تو ... !!!!
مريم

وسوسه


نگاهم در نگاهش حبس می شود ...؛
.
.
.
نگاهش ، حجم ِ تهی ی چشمانم رااااا
پُر می کند ...
ســَـــ ... ر ...ر....ی....ز....پلک می زنم .
آینه در آآآآینه ...؛ ابدیتی ست بی گمان !ه
من گیــــج گیــــــج .... چشم هایش در سرم تاااااااااب می خورد ...؛
می نوشم
می نوشم روزی
این جام شوکران را
جرعه جرعه
.
.
.
.
زندان­بانم .....!ه
وسوسه ئی ست این:
بودن
یا
نبودن*

و اما عشق ...؛


تقدیم به او که هم زادست و دست های سرنوشت بایک قلم برایمان می نویسد ؛برای او که امروزهایش ، یادگارهای دیروزهایم است ...؛ تقدیم به او که بین من و او فاصله اگر چه دور ولی به اندازه ی فاصله ی نفسی هم کارگر نیست ؛ تقدیم به بانوی همیشه؛...!!!!ه
♣ تقدیم به هر که در این روز ِ عشق ، با تمام سطور ِ این نوشته هم­دل است .که این درس ِ تکرار شده ی همه ی پاک دلان ست ...!ه
♣ و شاید ، تقدیم به خودم ...؛

راد بانو ! مرا در آغوش بکش که دنیا بس سیاه است و تاریک و تارآغوش بگشا که من و تو همیشه هم درد ایم .
چه انتظار بیهوده ای­ست خورشید ؛ بیا شمع روشن کنیم و نرگس آتش زنیم .که ما همه نیک ­پی و نیک زادیم ، اما دریغ که نیکی سال­هاست رخت ازاین دشتِ وحشت بسته ست .
دوشیزه ی مهر ! چه روزهای تیره و تاری­ست ؛ شعله ای مگر در دل­هایمان بیفروزیم که دگر آتشی نیست ؛ که بر این شعله های سرکش ، آب را نیز دریغ کردند[ که روشنی بر ایشان حرام بود ]؛ بر شعله های سرکش­مان خاک ریختند .... بی صدا خفه شدیم .
چه شورها بود وفریادها و پای کوبی ها ؛ اما دریغ که صدای شادی مان به گوش کس آشنا نبود .
ای دل ِ جوان و سبز ! جنگل سبزمان را به اعتماد کدام جنگل­بان سپردیم که شاخه شاخه­اش را به نوازش تبر برد ؟!!!ه
دریغ ،گل اندام ! که بر باغچه ی تنت چه گل ها می رویید اگر باغبان دستی به مهر داشت .
گل بانو ! بر باغچه ی دل چه گل ها با دست­های­مان نشاندیم ، آب دادیم ، برایش از عشق گفتیم و آب و آیینه ، چه بارور بود روزی این خراب­آباد ؛ اما دریغ که هیبت سالاران فقط در لگدمال کردن باغچه های­مان بود .
شهر بانو ! خرمن زلف های به هم تنیده را به نوازش کدام دست سپردیم ؟ خطوط در هم ِ دستِ کدام راد مرد را بوسه زدیم ؟ عشق بر کمان ِ ابروی کدام مسافر بستیم ؛ که این شب گریه ها ی نحس ؛ صله ی سطر سطر ِ واژه هایی ست که با مهر بافتیم ؟!!!ه
سپیدبانو ! بغل بگیر مرا که سخت در هم شکسته ایم ، که این قلب جوان چه تپش ها داشت اگر سلام را فقط پاسخی به نگاه بود . بیستون ها می ساختیم با این خطوط ِ در هم نازبانو ، اگر تمام حرف های دنیا فقط در یک سکوت و بوسه خلاصه می شد .
دریغ که چشم ها دروغ­گویانی رذل بودند و زبان های سرخ خیمه شب بازان ِ پست !
چه دشنه ها از سر ِ بغض بر سینه های­مان آرام گرفت ، چه حرف ها شنیدیم ، چه رازهای مگو شده از نرد های عشق ِ باخته ی شهریارهای ­مان . چه شهرزاد های شومی خواب هزار و یک شب را بر چشم­های­مان حرام کردند ؛ که سهم مان از شیرینی ی قصه ها فقط سینه های سوخته بود و زخم های ناسور و چشم های خون !
پرسیده بودی : « می خواهم برای عشق­ام کاری کنم ، برای عشق ِ خودم ، چه کار کنیم بانو ؟ »
بانو از گم­گشته ترین گم­شده ی راه ، سراغ ِ نور ِ کدام آبادی را می گیری ؟! از خسته­گی ی راه های رفته مپرس که مرا دیگر جسارتی نیست که از راه های نرفته برایت بگویم .
ما بی چراغ راه افتادیم گهرچهر ! که ما فقط دو شعله داشتیم در این سراسر شب ؛ شعله­هایی که نه نورشان پیش ِ پای­مان را روشن می کرد و نه گرماشان دل­های­مان را گرم !
و ما بی شعله سوختیم بانوی همیشه ...؛
دریغ از خیل ِ سیاهی ی عاشقان ِ دل سنگ ؛ که همه سیاه لشگران سالار ِ عشق بودند ، که با نخستین دست ِ این قمار ، پا به فرار گذاشتند در پی معشوقه­کان ِ نزدیک و اینجایی ؛ معشوقه­کانی که نه عین را می شناختند نه شین و نه قاف ! که ما برای این قمار زیاده پاک­باز بودیم .
بانو !
بیا بر واژه واژه ی این سطور خاک خورده بوسه زنیم . بیا تیشه زنیم بر سنگ تراشی ی واژه واژه ی این سطور بر دلان سنگی ی این سنگان خارا !
:
عشق تنهاست و از پنجره ای کوتاه به بیابان های بی مجنون می نگرد .
روز عشق مبارک !!!ه

۱۳۸۶ بهمن ۲۱, یکشنبه

بی صدا ؛ فریاد کن !!!!!


آخ خ خ خ خ جووووووووووووون !!!!
بالاخره یه جااااااای آرووووووووووووووم ....؛
ای خداااااااااااااااااا !!!! این جا هیشکی نیست ؛ فقط منم و منم و گاهی هم تو ...!!!! به چه حس ِ خوبی ....؛ تنهای تنهاااااا ....،
تازه این جا که مجازی ی ، بی خیالش !!! فک کن خدا توو دنیای حقیقی ش آسمونشو برات سیاه ِ سیاه کنه ، خورشیدشو که همه جا رو روشن می کنه و حواس ِ آدمو از خودش پرت می کنه بفرسته بره اون ور دنیا ،که حواس ِ بقیه رو پرت کنه ، بعد به کل ِ دنیا بگه : هیس !!!!! یواش یواش ... ؛ چقد شلوغ می کنین ؟؟؟؟ یه دیقه همه ساکت ... !!! بعدش فقط من باشم و خودش و یه آسمون پر ستاره ...! وااااااااااای فک کن !!!
من که می دونم هیچ وقت برای من از این مراما به خرج نمی دی خدا خانوم ؛ ولی دنیای خیال ِ دیگه ؛ انتها نداره ... بذار منم گاهی فک کنم منو دوست داری ، گاهی دلت برام تنگ می شه ، گاهی می یای یه حالی ازم می پرسی ... ؛ این روزا خیلی بی معرفت شدی هیچ حواست هست ؟؟؟؟ !!!

خدا خانوم اجازه ؟ ما می خوایم همین جااا توو همین دنیای مجازی که حالمون ازش بهم می خوره داد بزنیم !
شما می دونین هم چین حنجره ی درست درمونی نداریم ، یه داد بزنیم تا دو روز صدامون می گیره ...
ولی داد زدنم چیز ِ خوبی ی ! نه ؟ وقتی می بینم یکی داد می زنه یه حس ِ خیلی خوبی بهم دست می ده ...حس می کنم رها شده ، سبک شده ....؛ وااااااااااااای یاد ِ فیلم ِ مالنا افتادم !!!!! مونیکا بلوچی دوووووووووست دارم ؛ چه دادی زدی !!!!!!!!!! وای وقتی داد می زد اصلن یه حسی داشتم که نمی تونم بگم !!!! انگار یکی کل ِ درد بشریو داره فریاد می کنه !!!! درد بود درد !!!!!!!!!!!!!!
ولی ما آدم کوچولو ها ؛ وسط ِ دعوا وقتی می خوایم حرفمونو ثابت کنیم داد می زنیم ، خوش به حال زوربا !!! وقتی از شادی داد می کشید من به آسمون خودت سقوط می کردم خدا بانو !!!

خدا خانوم اجازه ؟ من می خوام با واژه ها داد بزنم ، اجازه هست ؟؟
خیلی توو حرف زدن برعکس خندیدن ، خسیسم ، می دونم .
شاید یکی از علت هایی که آدمایی که منو درست نمی شناسن ، منظورمو درست نمی فهمن ؛ همین باشه . ولی من از آدم هایی که زیاد حرف می زنن خوشم نمی یاد ، حوصله مو سر می برن .
من خودم ترجیح می دم ساعت ها توو چشای کسی که باهاش حرف دارم ، نگاه کنم . بعدش دو جمله بهش بگم : « خب ؛دقیقن فهمیدی که چی می گم ؟!! منتظرم حرفاتو بشنوم ! »

من واقعن اعتقاد دارم چشم ها آیینه ی دل ِ آدم هاست ...؛ مگه می شه توو چشمای کسی مهربونی و معصومیت باشه ولی این خصوصیات رو نداشته باشه ؟ مگه می شه چشماش برق بزنه ولی دلش زنگار بسته باشه ؟
نه !!! امکان نداره ؛ من همیشه دوستایی که بهترین دوستانم شدن رو با یه بار نگاه عمیق به عمق ِ چشماشون پیدا کردم و همون لحظه به خودم گفتم این آدم می تونه برای من بهترین باشه ؛ تا حالا هم خلافش ثابت نشده ...؛



حالا یکی بیاد به من ِ خسیس بگه حرف بزن . نه ! یکی بیاد به من بگه با این واژه های خاک بر سر شده ، فریاد بزن !
یکی بیاد به من بگه من چه جوری با واژه ها فریاد بزنم ؟ اصلن واژه ی فریاد توی ف ر ی ا د چه حسی رو می تونه منتقل کنه ؟ هیچ کدوم از حروفش از جنس ِ جذابیت ِ فریاد نیست ... ؛ ولی شاید الف ش بد نباشه ، یه ذره می تونه نشون گر ِ یک انقلاب ِ درونی باشه با یه مصداق ِ برونی به شکل ِ یه صدای بلند .
خب ؛ خدا بانو ! من به اعتبار الف ِ فریاد می خوام فریاد بزنم . اجازه هست ؟

خدا بانو !!!! خیلی ی ی ی ی ی ی ی ی نااااااااامردی !!!!!!!!

چشماتو به من بده ؛ من چه جوری با تو حرف بزنم ؟ ؟؟؟؟

چه جوری بفهمم تو می تونی بهترین دوستم باشی یا نه ؟
چه جوری بفهمم دوسم داری یا نه ؟
بگو دیگه !!! حداقل حرف بزن خسیس ِ بد جنس !!!
حالا باز برو قایم شو ؛
برو
برو
برو


بالاخره یه روزی گیرت می یارم و چشماتو می دزدم !!!!!!

خیلی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ناااااامردی ی ی ی ی ی ی !!!!!

۱۳۸۶ بهمن ۱۸, پنجشنبه

باغ ِ آینه ...؛



بعضی وقت ها هم این جوری می­شه دیگه .
چند روزه دارم فکر می کنم که متن ِ اول این وبلاگ رو چی بذارم ؟! ؛ آخرش هم هیچی به نظرم نرسید ...؛
فکر کنم بهترین کار اینه که «باغ ِ آینه » رو بذارم .
این شعر چقدر نور داره ....
؛

چراغی به دستم ،
چرا غی در برابرم ،
من به جنگ ِ سیاهی می روم .


گهواره­های خسته­گی از کشاکش ی رفت و آمد­ها
باز ایستاده­اند ؛
و خورشیدی از اعماق ؛
کهکشان­­های خاکستر شده را ، روشن می کند .

***

فریادهای عاصی­ی آذرخش
هنگامی که تگرگ
در بطن ِ بی قرارِ ابر
نطفه می­بندد .
و درد ِ خاموش­وار ِ تاک
هنگامی که غوره­ی خرد
در انتهای شاخسار ِ طولانی پیچ پیچ می­زند .

فریاد ِ من همه گریز از درد بود
چرا که من
در وحشت انگیزترین شب­ها
آفتاب را به دعایی نومیدوار طلب می­کرده ام .

تو از خورشیدها آمده­ای ، از سپیده دم­ها آمده­ای
تو از آینه­ها و ابریشم­ها آمده­ای .


در خلئی که نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد تو را به دعایی نومیدوار طلب کرده بودم .

جریان ِ جدی
در فاصله­ی دو مرگ
[ نگاه و اعتماد ِ تو بدین گونه است !]

***

شادی ی تو بی رحم است و بزرگوار
نفست در دست­های خالی­ی من ترانه و سبزی است .

***

من بر می خیزم !!!!!

چراغی در دست
چراغی در دلم
زنگار ِ روحم را صیقل می زنم .
آینه­ای برابر آینه­ات می­گذارم .
تا از تو
ابدیتی
بسازم .