
دیروز ها
من به البسه ی سیاه تو روی بند نگاه می کردم
و یاد ِ چشمان سیاهت می اقتادم
که چگونه سپیدی در آغوش ِ سیاهی بود
و یاد ِ چشمان ِ خودم
که چگونه سرخی در آغوش ِ سیاهی بود
سیاه : لباس های تو
سپید : لباس های من
سرخ : گیلاس هایی که مادرم به تو تعارف کرد...
و
این سه رنگ در چشمان تو بود ، وقتی به گیلاس ها نگاه می کردی
و این سه رنگ در چشمان من بود ، وقتی به جامه ی سپیدت وقت ِ رفتن نگاه می کردم ...
امروزها
این سه رنگ در چشمان من است وقتی
به رزهایی که برایم آورده ست نگاه می کنم
و
این سه رنگ در چشمان توست وقتی به لباس های سپیدم روی بند خیره می شوی ....
من به البسه ی سیاه تو روی بند نگاه می کردم
و یاد ِ چشمان سیاهت می اقتادم
که چگونه سپیدی در آغوش ِ سیاهی بود
و یاد ِ چشمان ِ خودم
که چگونه سرخی در آغوش ِ سیاهی بود
سیاه : لباس های تو
سپید : لباس های من
سرخ : گیلاس هایی که مادرم به تو تعارف کرد...
و
این سه رنگ در چشمان تو بود ، وقتی به گیلاس ها نگاه می کردی
و این سه رنگ در چشمان من بود ، وقتی به جامه ی سپیدت وقت ِ رفتن نگاه می کردم ...
امروزها
این سه رنگ در چشمان من است وقتی
به رزهایی که برایم آورده ست نگاه می کنم
و
این سه رنگ در چشمان توست وقتی به لباس های سپیدم روی بند خیره می شوی ....







