۱۳۸۶ بهمن ۲۱, یکشنبه

بی صدا ؛ فریاد کن !!!!!


آخ خ خ خ خ جووووووووووووون !!!!
بالاخره یه جااااااای آرووووووووووووووم ....؛
ای خداااااااااااااااااا !!!! این جا هیشکی نیست ؛ فقط منم و منم و گاهی هم تو ...!!!! به چه حس ِ خوبی ....؛ تنهای تنهاااااا ....،
تازه این جا که مجازی ی ، بی خیالش !!! فک کن خدا توو دنیای حقیقی ش آسمونشو برات سیاه ِ سیاه کنه ، خورشیدشو که همه جا رو روشن می کنه و حواس ِ آدمو از خودش پرت می کنه بفرسته بره اون ور دنیا ،که حواس ِ بقیه رو پرت کنه ، بعد به کل ِ دنیا بگه : هیس !!!!! یواش یواش ... ؛ چقد شلوغ می کنین ؟؟؟؟ یه دیقه همه ساکت ... !!! بعدش فقط من باشم و خودش و یه آسمون پر ستاره ...! وااااااااااای فک کن !!!
من که می دونم هیچ وقت برای من از این مراما به خرج نمی دی خدا خانوم ؛ ولی دنیای خیال ِ دیگه ؛ انتها نداره ... بذار منم گاهی فک کنم منو دوست داری ، گاهی دلت برام تنگ می شه ، گاهی می یای یه حالی ازم می پرسی ... ؛ این روزا خیلی بی معرفت شدی هیچ حواست هست ؟؟؟؟ !!!

خدا خانوم اجازه ؟ ما می خوایم همین جااا توو همین دنیای مجازی که حالمون ازش بهم می خوره داد بزنیم !
شما می دونین هم چین حنجره ی درست درمونی نداریم ، یه داد بزنیم تا دو روز صدامون می گیره ...
ولی داد زدنم چیز ِ خوبی ی ! نه ؟ وقتی می بینم یکی داد می زنه یه حس ِ خیلی خوبی بهم دست می ده ...حس می کنم رها شده ، سبک شده ....؛ وااااااااااااای یاد ِ فیلم ِ مالنا افتادم !!!!! مونیکا بلوچی دوووووووووست دارم ؛ چه دادی زدی !!!!!!!!!! وای وقتی داد می زد اصلن یه حسی داشتم که نمی تونم بگم !!!! انگار یکی کل ِ درد بشریو داره فریاد می کنه !!!! درد بود درد !!!!!!!!!!!!!!
ولی ما آدم کوچولو ها ؛ وسط ِ دعوا وقتی می خوایم حرفمونو ثابت کنیم داد می زنیم ، خوش به حال زوربا !!! وقتی از شادی داد می کشید من به آسمون خودت سقوط می کردم خدا بانو !!!

خدا خانوم اجازه ؟ من می خوام با واژه ها داد بزنم ، اجازه هست ؟؟
خیلی توو حرف زدن برعکس خندیدن ، خسیسم ، می دونم .
شاید یکی از علت هایی که آدمایی که منو درست نمی شناسن ، منظورمو درست نمی فهمن ؛ همین باشه . ولی من از آدم هایی که زیاد حرف می زنن خوشم نمی یاد ، حوصله مو سر می برن .
من خودم ترجیح می دم ساعت ها توو چشای کسی که باهاش حرف دارم ، نگاه کنم . بعدش دو جمله بهش بگم : « خب ؛دقیقن فهمیدی که چی می گم ؟!! منتظرم حرفاتو بشنوم ! »

من واقعن اعتقاد دارم چشم ها آیینه ی دل ِ آدم هاست ...؛ مگه می شه توو چشمای کسی مهربونی و معصومیت باشه ولی این خصوصیات رو نداشته باشه ؟ مگه می شه چشماش برق بزنه ولی دلش زنگار بسته باشه ؟
نه !!! امکان نداره ؛ من همیشه دوستایی که بهترین دوستانم شدن رو با یه بار نگاه عمیق به عمق ِ چشماشون پیدا کردم و همون لحظه به خودم گفتم این آدم می تونه برای من بهترین باشه ؛ تا حالا هم خلافش ثابت نشده ...؛



حالا یکی بیاد به من ِ خسیس بگه حرف بزن . نه ! یکی بیاد به من بگه با این واژه های خاک بر سر شده ، فریاد بزن !
یکی بیاد به من بگه من چه جوری با واژه ها فریاد بزنم ؟ اصلن واژه ی فریاد توی ف ر ی ا د چه حسی رو می تونه منتقل کنه ؟ هیچ کدوم از حروفش از جنس ِ جذابیت ِ فریاد نیست ... ؛ ولی شاید الف ش بد نباشه ، یه ذره می تونه نشون گر ِ یک انقلاب ِ درونی باشه با یه مصداق ِ برونی به شکل ِ یه صدای بلند .
خب ؛ خدا بانو ! من به اعتبار الف ِ فریاد می خوام فریاد بزنم . اجازه هست ؟

خدا بانو !!!! خیلی ی ی ی ی ی ی ی ی نااااااااامردی !!!!!!!!

چشماتو به من بده ؛ من چه جوری با تو حرف بزنم ؟ ؟؟؟؟

چه جوری بفهمم تو می تونی بهترین دوستم باشی یا نه ؟
چه جوری بفهمم دوسم داری یا نه ؟
بگو دیگه !!! حداقل حرف بزن خسیس ِ بد جنس !!!
حالا باز برو قایم شو ؛
برو
برو
برو


بالاخره یه روزی گیرت می یارم و چشماتو می دزدم !!!!!!

خیلی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ناااااامردی ی ی ی ی ی ی !!!!!

۱ نظر:

ترنج گفت...

می دونی مریم؟
خیلی دوست دارم وقتی از دلت مینویسی خیلی