۱۳۸۶ بهمن ۲۸, یکشنبه

این تپش ها برای توست ....


تقدیم به راضیه و ....؛



آقای من !
این روزها می­گذرند
ماه­ها می­آیند
ماه­ها می­گذرند
سال­ها می­آیند
و هنوز
این ماییم که در گذار بی امان زمان
ایستاده­ایم
دوشادوش
کنارِ هم
آنقدر سنگین ایستاده­ایم
که هیچ­گاه نخواهیم نشست
آقای من !
زمزمه کن
نامم را به تکرار بگو
.
این صدای توست
که هر دمم را به بازدم می­رساند
این صدای توست که نه فقط شریان خونم
که شریان زندگی­ام را
در دست گرفته است
زمزمه کن
آرام
عمیق
سنگین
سخت
بانوی ِ من را ، در گوشم زمزمه کن ..
آقای من !
دست­هایت را به من بده
این­جا سرد است
این­جا سراسر تاریک است
بیا خورشید را بیاوریم
نه ، خورشید را نمی خواهم
دست­هایت را به من بده
بیا شعله­ور شویم
که این شعله درونم
با حضور دستان عاشق توست
که زبانه می کشد
می سوزاند
خاکستر می کند
و من همه جا را سوخته می بینم عشق ِ من !
و تو را
آتش
روشن
و تنها تو را
از جنس خویش می بینم
آتشم !
.
.
آقای من !
گفتم : « چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید »
گفتم : « این روزها حقیقت را ، از هر کسی نه ، از هیچ کس نخواهی شنید »
گفتم : « کاش سرم را بردارم و برای هفته ای در گنجه بگذارم ... »
گفتم : « من خاطرات خوب گذشته را نمی خواهم / من در کنار تو / باغی پر از خاطرات نو می خواهم ... »
گفتم : « آفریده­ی دوست داشتنی من / خیالت را هیچ­کدامشان نمی­توانند از من بگیرند ... »
گفتم .
گفتم .
گفتم : «دهان­ات را می­بویند / مبادا گفته باشی دوست­ات دارم ...
روزگار غریبی­ست نازنین
خدا را در پستوی خانه پنهان باید کرد ... »
گفتم : «نپرس از دل­واپسی­های زنانه­ام چیزی نمی گویم
از انتظار و کسالت نیز
از تو اما ... »
گفتم : «چرا جواب نامه­های قصیده­ام سپید است ؟ »
گفتم .
گفتم : « به هر حال بازی تمام شده دیگر/ حالا تو در محاصره رویاهای منی ... »
گفتم .
گفتم : « و تو خوب می­دانی / که شب­های بدون ماه / یعنی چه ! »
قشنگ نازنینم
همه را
همه را
برای تو
تنها برای تو
گفتم ، خواندم ، نوشتم !!
.
.
.
اما
تو فقط همین را بشنو :
.
.
« فقط باش
همین !!!! »

هیچ نظری موجود نیست: