
تقدیم به راضیه و ....؛
آقای من !
این روزها میگذرند
ماهها میآیند
ماهها میگذرند
سالها میآیند
و هنوز
این ماییم که در گذار بی امان زمان
ایستادهایم
دوشادوش
کنارِ هم
آنقدر سنگین ایستادهایم
که هیچگاه نخواهیم نشست
آقای من !
زمزمه کن
نامم را به تکرار بگو
.
این صدای توست
که هر دمم را به بازدم میرساند
این صدای توست که نه فقط شریان خونم
که شریان زندگیام را
در دست گرفته است
زمزمه کن
آرام
عمیق
سنگین
سخت
بانوی ِ من را ، در گوشم زمزمه کن ..
آقای من !
دستهایت را به من بده
اینجا سرد است
اینجا سراسر تاریک است
بیا خورشید را بیاوریم
نه ، خورشید را نمی خواهم
دستهایت را به من بده
بیا شعلهور شویم
که این شعله درونم
با حضور دستان عاشق توست
که زبانه می کشد
می سوزاند
خاکستر می کند
و من همه جا را سوخته می بینم عشق ِ من !
و تو را
آتش
روشن
و تنها تو را
از جنس خویش می بینم
آتشم !
.
.
آقای من !
گفتم : « چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید »
گفتم : « این روزها حقیقت را ، از هر کسی نه ، از هیچ کس نخواهی شنید »
گفتم : « کاش سرم را بردارم و برای هفته ای در گنجه بگذارم ... »
گفتم : « من خاطرات خوب گذشته را نمی خواهم / من در کنار تو / باغی پر از خاطرات نو می خواهم ... »
گفتم : « آفریدهی دوست داشتنی من / خیالت را هیچکدامشان نمیتوانند از من بگیرند ... »
گفتم .
گفتم .
گفتم : «دهانات را میبویند / مبادا گفته باشی دوستات دارم ...
روزگار غریبیست نازنین
خدا را در پستوی خانه پنهان باید کرد ... »
گفتم : «نپرس از دلواپسیهای زنانهام چیزی نمی گویم
از انتظار و کسالت نیز
از تو اما ... »
گفتم : «چرا جواب نامههای قصیدهام سپید است ؟ »
گفتم .
گفتم : « به هر حال بازی تمام شده دیگر/ حالا تو در محاصره رویاهای منی ... »
گفتم .
گفتم : « و تو خوب میدانی / که شبهای بدون ماه / یعنی چه ! »
قشنگ نازنینم
همه را
همه را
برای تو
تنها برای تو
گفتم ، خواندم ، نوشتم !!
.
.
.
اما
تو فقط همین را بشنو :
.
.
« فقط باش
همین !!!! »
این روزها میگذرند
ماهها میآیند
ماهها میگذرند
سالها میآیند
و هنوز
این ماییم که در گذار بی امان زمان
ایستادهایم
دوشادوش
کنارِ هم
آنقدر سنگین ایستادهایم
که هیچگاه نخواهیم نشست
آقای من !
زمزمه کن
نامم را به تکرار بگو
.
این صدای توست
که هر دمم را به بازدم میرساند
این صدای توست که نه فقط شریان خونم
که شریان زندگیام را
در دست گرفته است
زمزمه کن
آرام
عمیق
سنگین
سخت
بانوی ِ من را ، در گوشم زمزمه کن ..
آقای من !
دستهایت را به من بده
اینجا سرد است
اینجا سراسر تاریک است
بیا خورشید را بیاوریم
نه ، خورشید را نمی خواهم
دستهایت را به من بده
بیا شعلهور شویم
که این شعله درونم
با حضور دستان عاشق توست
که زبانه می کشد
می سوزاند
خاکستر می کند
و من همه جا را سوخته می بینم عشق ِ من !
و تو را
آتش
روشن
و تنها تو را
از جنس خویش می بینم
آتشم !
.
.
آقای من !
گفتم : « چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید »
گفتم : « این روزها حقیقت را ، از هر کسی نه ، از هیچ کس نخواهی شنید »
گفتم : « کاش سرم را بردارم و برای هفته ای در گنجه بگذارم ... »
گفتم : « من خاطرات خوب گذشته را نمی خواهم / من در کنار تو / باغی پر از خاطرات نو می خواهم ... »
گفتم : « آفریدهی دوست داشتنی من / خیالت را هیچکدامشان نمیتوانند از من بگیرند ... »
گفتم .
گفتم .
گفتم : «دهانات را میبویند / مبادا گفته باشی دوستات دارم ...
روزگار غریبیست نازنین
خدا را در پستوی خانه پنهان باید کرد ... »
گفتم : «نپرس از دلواپسیهای زنانهام چیزی نمی گویم
از انتظار و کسالت نیز
از تو اما ... »
گفتم : «چرا جواب نامههای قصیدهام سپید است ؟ »
گفتم .
گفتم : « به هر حال بازی تمام شده دیگر/ حالا تو در محاصره رویاهای منی ... »
گفتم .
گفتم : « و تو خوب میدانی / که شبهای بدون ماه / یعنی چه ! »
قشنگ نازنینم
همه را
همه را
برای تو
تنها برای تو
گفتم ، خواندم ، نوشتم !!
.
.
.
اما
تو فقط همین را بشنو :
.
.
« فقط باش
همین !!!! »
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر