۱۳۸۶ بهمن ۲۸, یکشنبه

و اما عشق ...؛


تقدیم به او که هم زادست و دست های سرنوشت بایک قلم برایمان می نویسد ؛برای او که امروزهایش ، یادگارهای دیروزهایم است ...؛ تقدیم به او که بین من و او فاصله اگر چه دور ولی به اندازه ی فاصله ی نفسی هم کارگر نیست ؛ تقدیم به بانوی همیشه؛...!!!!ه
♣ تقدیم به هر که در این روز ِ عشق ، با تمام سطور ِ این نوشته هم­دل است .که این درس ِ تکرار شده ی همه ی پاک دلان ست ...!ه
♣ و شاید ، تقدیم به خودم ...؛

راد بانو ! مرا در آغوش بکش که دنیا بس سیاه است و تاریک و تارآغوش بگشا که من و تو همیشه هم درد ایم .
چه انتظار بیهوده ای­ست خورشید ؛ بیا شمع روشن کنیم و نرگس آتش زنیم .که ما همه نیک ­پی و نیک زادیم ، اما دریغ که نیکی سال­هاست رخت ازاین دشتِ وحشت بسته ست .
دوشیزه ی مهر ! چه روزهای تیره و تاری­ست ؛ شعله ای مگر در دل­هایمان بیفروزیم که دگر آتشی نیست ؛ که بر این شعله های سرکش ، آب را نیز دریغ کردند[ که روشنی بر ایشان حرام بود ]؛ بر شعله های سرکش­مان خاک ریختند .... بی صدا خفه شدیم .
چه شورها بود وفریادها و پای کوبی ها ؛ اما دریغ که صدای شادی مان به گوش کس آشنا نبود .
ای دل ِ جوان و سبز ! جنگل سبزمان را به اعتماد کدام جنگل­بان سپردیم که شاخه شاخه­اش را به نوازش تبر برد ؟!!!ه
دریغ ،گل اندام ! که بر باغچه ی تنت چه گل ها می رویید اگر باغبان دستی به مهر داشت .
گل بانو ! بر باغچه ی دل چه گل ها با دست­های­مان نشاندیم ، آب دادیم ، برایش از عشق گفتیم و آب و آیینه ، چه بارور بود روزی این خراب­آباد ؛ اما دریغ که هیبت سالاران فقط در لگدمال کردن باغچه های­مان بود .
شهر بانو ! خرمن زلف های به هم تنیده را به نوازش کدام دست سپردیم ؟ خطوط در هم ِ دستِ کدام راد مرد را بوسه زدیم ؟ عشق بر کمان ِ ابروی کدام مسافر بستیم ؛ که این شب گریه ها ی نحس ؛ صله ی سطر سطر ِ واژه هایی ست که با مهر بافتیم ؟!!!ه
سپیدبانو ! بغل بگیر مرا که سخت در هم شکسته ایم ، که این قلب جوان چه تپش ها داشت اگر سلام را فقط پاسخی به نگاه بود . بیستون ها می ساختیم با این خطوط ِ در هم نازبانو ، اگر تمام حرف های دنیا فقط در یک سکوت و بوسه خلاصه می شد .
دریغ که چشم ها دروغ­گویانی رذل بودند و زبان های سرخ خیمه شب بازان ِ پست !
چه دشنه ها از سر ِ بغض بر سینه های­مان آرام گرفت ، چه حرف ها شنیدیم ، چه رازهای مگو شده از نرد های عشق ِ باخته ی شهریارهای ­مان . چه شهرزاد های شومی خواب هزار و یک شب را بر چشم­های­مان حرام کردند ؛ که سهم مان از شیرینی ی قصه ها فقط سینه های سوخته بود و زخم های ناسور و چشم های خون !
پرسیده بودی : « می خواهم برای عشق­ام کاری کنم ، برای عشق ِ خودم ، چه کار کنیم بانو ؟ »
بانو از گم­گشته ترین گم­شده ی راه ، سراغ ِ نور ِ کدام آبادی را می گیری ؟! از خسته­گی ی راه های رفته مپرس که مرا دیگر جسارتی نیست که از راه های نرفته برایت بگویم .
ما بی چراغ راه افتادیم گهرچهر ! که ما فقط دو شعله داشتیم در این سراسر شب ؛ شعله­هایی که نه نورشان پیش ِ پای­مان را روشن می کرد و نه گرماشان دل­های­مان را گرم !
و ما بی شعله سوختیم بانوی همیشه ...؛
دریغ از خیل ِ سیاهی ی عاشقان ِ دل سنگ ؛ که همه سیاه لشگران سالار ِ عشق بودند ، که با نخستین دست ِ این قمار ، پا به فرار گذاشتند در پی معشوقه­کان ِ نزدیک و اینجایی ؛ معشوقه­کانی که نه عین را می شناختند نه شین و نه قاف ! که ما برای این قمار زیاده پاک­باز بودیم .
بانو !
بیا بر واژه واژه ی این سطور خاک خورده بوسه زنیم . بیا تیشه زنیم بر سنگ تراشی ی واژه واژه ی این سطور بر دلان سنگی ی این سنگان خارا !
:
عشق تنهاست و از پنجره ای کوتاه به بیابان های بی مجنون می نگرد .
روز عشق مبارک !!!ه

هیچ نظری موجود نیست: