
بعضی وقت ها هم این جوری میشه دیگه .
چند روزه دارم فکر می کنم که متن ِ اول این وبلاگ رو چی بذارم ؟! ؛ آخرش هم هیچی به نظرم نرسید ...؛
فکر کنم بهترین کار اینه که «باغ ِ آینه » رو بذارم .
این شعر چقدر نور داره ....؛
چراغی به دستم ،
چرا غی در برابرم ،
من به جنگ ِ سیاهی می روم .
گهوارههای خستهگی از کشاکش ی رفت و آمدها
باز ایستادهاند ؛
و خورشیدی از اعماق ؛
کهکشانهای خاکستر شده را ، روشن می کند .
***
فریادهای عاصیی آذرخش
هنگامی که تگرگ
در بطن ِ بی قرارِ ابر
نطفه میبندد .
و درد ِ خاموشوار ِ تاک
هنگامی که غورهی خرد
در انتهای شاخسار ِ طولانی پیچ پیچ میزند .
فریاد ِ من همه گریز از درد بود
چرا که من
در وحشت انگیزترین شبها
آفتاب را به دعایی نومیدوار طلب میکرده ام .
تو از خورشیدها آمدهای ، از سپیده دمها آمدهای
تو از آینهها و ابریشمها آمدهای .
در خلئی که نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد تو را به دعایی نومیدوار طلب کرده بودم .
جریان ِ جدی
در فاصلهی دو مرگ
[ نگاه و اعتماد ِ تو بدین گونه است !]
***
شادی ی تو بی رحم است و بزرگوار
نفست در دستهای خالیی من ترانه و سبزی است .
***
من بر می خیزم !!!!!
چراغی در دست
چراغی در دلم
زنگار ِ روحم را صیقل می زنم .
آینهای برابر آینهات میگذارم .
تا از تو
ابدیتی
بسازم .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر