۱۳۸۶ بهمن ۱۸, پنجشنبه

باغ ِ آینه ...؛



بعضی وقت ها هم این جوری می­شه دیگه .
چند روزه دارم فکر می کنم که متن ِ اول این وبلاگ رو چی بذارم ؟! ؛ آخرش هم هیچی به نظرم نرسید ...؛
فکر کنم بهترین کار اینه که «باغ ِ آینه » رو بذارم .
این شعر چقدر نور داره ....
؛

چراغی به دستم ،
چرا غی در برابرم ،
من به جنگ ِ سیاهی می روم .


گهواره­های خسته­گی از کشاکش ی رفت و آمد­ها
باز ایستاده­اند ؛
و خورشیدی از اعماق ؛
کهکشان­­های خاکستر شده را ، روشن می کند .

***

فریادهای عاصی­ی آذرخش
هنگامی که تگرگ
در بطن ِ بی قرارِ ابر
نطفه می­بندد .
و درد ِ خاموش­وار ِ تاک
هنگامی که غوره­ی خرد
در انتهای شاخسار ِ طولانی پیچ پیچ می­زند .

فریاد ِ من همه گریز از درد بود
چرا که من
در وحشت انگیزترین شب­ها
آفتاب را به دعایی نومیدوار طلب می­کرده ام .

تو از خورشیدها آمده­ای ، از سپیده دم­ها آمده­ای
تو از آینه­ها و ابریشم­ها آمده­ای .


در خلئی که نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد تو را به دعایی نومیدوار طلب کرده بودم .

جریان ِ جدی
در فاصله­ی دو مرگ
[ نگاه و اعتماد ِ تو بدین گونه است !]

***

شادی ی تو بی رحم است و بزرگوار
نفست در دست­های خالی­ی من ترانه و سبزی است .

***

من بر می خیزم !!!!!

چراغی در دست
چراغی در دلم
زنگار ِ روحم را صیقل می زنم .
آینه­ای برابر آینه­ات می­گذارم .
تا از تو
ابدیتی
بسازم .



هیچ نظری موجود نیست: