
وقتی از کوچه میگذشتی
برف میبارید
شایدم باران
شایدم تابستان بود
نمیدانم ؟!
ـــ چه فرقی میکند...؟
... آخِر میدانی دیگر زمان برایم معنا ندارد !
نمیدانم چند وقت گذشته است
به ساعت قلبم ، باید زیاد باشد...! ــــ
ولی من سردم بود
هر چه قدر هم دنبال شالگردنم میگشتم ؛ نبود !
...
وقتی از کوچه میگذشتی
همه جا ساکت بود
شایدم شلوغ بود
نمیدانم؟!
ولی ! فقط صدای پای عابری میآمد، که تو بودی
که گامهایش را روی قلب من میگذاشت
...
وقتی از کوچه میگذشتی
پرنده ها از جلوی پاهایت می پریدند
شایدم برایشان دانه میپاشیدی
نمیدانم؟!
ولی ! میدانم ، پرنده ای از درونم پرید
شاید دلم بود...
...
وقتی از کوچه میگذشتی
فقط قصدت عبور بود ،
شاید هیچ وقت فکر نمیکردی ،غریبه ای آنجا عاشقت شود ؛
شاید هیچ وقت فکر نمیکردی ، معنی ساعت از زندگی کسی بیفتد ؛
شاید... !!!
تو فقط گذشتی و رفتی...
و من ،الان ، به ساعت قلبم ، سالهاست که به جای پایت خیره میشوم ،
روی برف ،
شایدم خاک
یا آب...
نمیدانم ؟!....
...
تو میدانی نام آن کوچه چه بود؟؟!!
...
من !
من ،
فقط این را میدانم
که سالهاست-به ساعت ِ قلبم - وقتی به چشم هایم در آینه خیره میشوم
جای یک نگاه در آن مانده است ؛
نگاه عابری که آن روز، سخت و سنگین، از آن کوچه عبور کرد
عابری که حتی پرندگان آن حوالی هم نمی شناختنش..
...
...
امید محالم !
روزی اگر دوباره از این کوچه بگذری
از تو خواهم پرسید :
« آقا ! شما را از تمام پرندگان این حوالی پرسوجو کردم
این چشمهای شما نیست که در نگاه من جا گذاشتهاید ؟!! »*
من نمیدانم اینجا چه فصلی ست ...!
ولی! تا رُزها در آغوشم یخ نزدهاند ، برگرد !
.
.
مریم
پ.ن :نمی دونم این جمله « ... » * رو کی نوشته ، ولی دستش درد نکنه ، من که خیلی دوسش دارم !
برف میبارید
شایدم باران
شایدم تابستان بود
نمیدانم ؟!
ـــ چه فرقی میکند...؟
... آخِر میدانی دیگر زمان برایم معنا ندارد !
نمیدانم چند وقت گذشته است
به ساعت قلبم ، باید زیاد باشد...! ــــ
ولی من سردم بود
هر چه قدر هم دنبال شالگردنم میگشتم ؛ نبود !
...
وقتی از کوچه میگذشتی
همه جا ساکت بود
شایدم شلوغ بود
نمیدانم؟!
ولی ! فقط صدای پای عابری میآمد، که تو بودی
که گامهایش را روی قلب من میگذاشت
...
وقتی از کوچه میگذشتی
پرنده ها از جلوی پاهایت می پریدند
شایدم برایشان دانه میپاشیدی
نمیدانم؟!
ولی ! میدانم ، پرنده ای از درونم پرید
شاید دلم بود...
...
وقتی از کوچه میگذشتی
فقط قصدت عبور بود ،
شاید هیچ وقت فکر نمیکردی ،غریبه ای آنجا عاشقت شود ؛
شاید هیچ وقت فکر نمیکردی ، معنی ساعت از زندگی کسی بیفتد ؛
شاید... !!!
تو فقط گذشتی و رفتی...
و من ،الان ، به ساعت قلبم ، سالهاست که به جای پایت خیره میشوم ،
روی برف ،
شایدم خاک
یا آب...
نمیدانم ؟!....
...
تو میدانی نام آن کوچه چه بود؟؟!!
...
من !
من ،
فقط این را میدانم
که سالهاست-به ساعت ِ قلبم - وقتی به چشم هایم در آینه خیره میشوم
جای یک نگاه در آن مانده است ؛
نگاه عابری که آن روز، سخت و سنگین، از آن کوچه عبور کرد
عابری که حتی پرندگان آن حوالی هم نمی شناختنش..
...
...
امید محالم !
روزی اگر دوباره از این کوچه بگذری
از تو خواهم پرسید :
« آقا ! شما را از تمام پرندگان این حوالی پرسوجو کردم
این چشمهای شما نیست که در نگاه من جا گذاشتهاید ؟!! »*
من نمیدانم اینجا چه فصلی ست ...!
ولی! تا رُزها در آغوشم یخ نزدهاند ، برگرد !
.
.
مریم
پ.ن :نمی دونم این جمله « ... » * رو کی نوشته ، ولی دستش درد نکنه ، من که خیلی دوسش دارم !
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر