۱۳۸۶ بهمن ۲۸, یکشنبه

این چشم های شما نیست که در نگاه من جا گذاشته¬اید ؟


وقتی از کوچه می­گذشتی
برف می­بارید
شایدم باران
شایدم تابستان بود
نمی­دانم ؟!
ـــ چه فرقی می­کند...؟
... آخِر می­دانی دیگر زمان برایم معنا ندارد !
نمی­دانم چند وقت گذشته است
به ساعت قلبم ، باید زیاد باشد...! ــــ
ولی من سردم بود
هر چه قدر هم دنبال شال­گردنم می­گشتم ؛ نبود !
...
وقتی از کوچه می­گذشتی
همه جا ساکت بود
شایدم شلوغ بود
نمی­دانم؟!
ولی ! فقط صدای پای عابری می­آمد، که تو بودی
که گامهایش را روی قلب من می­گذاشت
...
وقتی از کوچه می­گذشتی
پرنده ها از جلوی پاهایت می پریدند
شایدم برایشان دانه می­پاشیدی
نمی­دانم؟!
ولی ! می­دانم ، پرنده ای از درونم پرید
شاید دلم بود...
...
وقتی از کوچه می­گذشتی
فقط قصدت عبور بود ،
شاید هیچ وقت فکر نمی­کردی ،غریبه ای آنجا عاشقت شود ؛
شاید هیچ وقت فکر نمی­کردی ، معنی ساعت از زندگی کسی بیفتد ؛
شاید... !!!
تو فقط گذشتی و رفتی...
و من ،الان ، به ساعت قلبم ، سالهاست که به جای پایت خیره می­شوم ،
روی برف ،
شایدم خاک
یا آب...
نمی­دانم ؟!....
...
تو می­دانی نام آن کوچه چه بود؟؟!!
...
من !
من ،
فقط این را می­دانم
که سالهاست-به ساعت ِ قلبم - وقتی به چشم هایم در آینه خیره می­شوم
جای یک نگاه در آن مانده است ؛
نگاه عابری که آن روز، سخت و سنگین، از آن کوچه عبور کرد
عابری که حتی پرندگان آن حوالی هم نمی شناختنش..
...
...
امید محالم !
روزی اگر دوباره از این کوچه بگذری
از تو خواهم پرسید :
« آقا ! شما را از تمام پرندگان این حوالی پرس­و­جو کردم
این چشمهای شما نیست که در نگاه من جا گذاشته­اید ؟!! »*
من نمی­دانم این­جا چه فصلی ­ست ...!
ولی! تا رُزها در آغوشم یخ نزده­اند ، برگرد !
.
.
مریم
پ.ن :نمی دونم این جمله « ... » * رو کی نوشته ، ولی دستش درد نکنه ، من که خیلی دوسش دارم !­

هیچ نظری موجود نیست: