۱۳۸۷ خرداد ۲, پنجشنبه

...


صاعقه­ای بر تن ِ درختی دست­خوش ِ زمستان ِ پیر نشست ، شراره­ای افتاد ، در همرهی ی بادی شوخ، سراسر شعله گشت...
درختی در آستانه­ی طلوع ِ بهار که زمزمه­ی رستاخیزِ دگری در ریشه­های نازکش بر تن ِ صبور ِ خاک ، دست افشان و پا کوبان زبانه می­کشید و بر تن ِ شعله کشیده اش به فراز می­رفت ...
شعله و جوانه ؛ هست و نیست ؛ آب و آتش ؛ به جان ِ هم افتادند ...

در خنکای بادی شوخ ، به معجز ِ بهار ؛ درخت سیاوش شد ...
.
.
.
.
آن درختم بر تن ِ سراسر بهار ؛ ریشه هایم در خاک ، شاخسارم رها در آغوش ِ نسیم ِ پاک ؛ درد ِ جوانه­ست بر جای جای کشتزارِ ِ تن­ام ... سیاوش­ام !

پ.ن : عنوانِِ نوشته : من درخت ام تو باهار ...؛ اگه اولش می نوشتم ، مزه اش می رفت ... ;)


من هیچ وقت نمی تونم برای بلاگر کامنت بذارم ، اگر شما هم نمی تونید کامنت بذارین ولی تمایل دارین که کامنت بذارین ، لطفن اینجا کلیک کنید .

۲ نظر:

مهرداد امین گفت...

ای بر پدر این رسم‏الخط شما صلوات که پدرمان را در آورد.همین جوری متن سنگین است, با این جور نوشتن دیگه گل‏و‏بلبل شده‏است.

شهریور گفت...

باز هم مهرداد بی سوادیش و انداخت گردن رسم الخط ... من فدای تو درخت و بهار و زمین و رسم الخطت بشم ... اونی هم که میگی سیاوش نیست! ... :دی