۱۳۸۷ آذر ۲۶, سهشنبه
۱۳۸۷ آذر ۶, چهارشنبه
مانیفست ِ سرزمین ِ خوش قامتان
۱۳۸۷ آبان ۲۱, سهشنبه
۱۳۸۷ آبان ۱۵, چهارشنبه
۱۳۸۷ مهر ۲۷, شنبه
بانو

۱۳۸۷ مهر ۲۳, سهشنبه
دوست داشتنی های شیطان
۱۳۸۷ شهریور ۲۵, دوشنبه
پاییز
به من نگو که شانه به شانه ، زیر ِ درختان ِ اقاقیا ، با او رفتن ، و با او حرفی برای زدن نداشتن ـ چرا که کلمات ، رسا نیستند ـ و در امتداد ِ سکوتی شیرین ، سکوتی سرشار از آرزوی یافتن ِ بهترین کلام ، از این سایه به آن سایه کوچیدن ، چه لذتی دارد ...من ، خوب می دانم ...
پاییز را بستایو طیف ِ طولانی ی رنگهای زرد را
و بادهای در هم کوبنده را ...
زیر ِ این شکوه ِ زرد ، روی اون نیمکت ، من ... دوباره عاشق می شدم ؛ بی شک دوباره عاشق می شدم و زمزمه می کردم : می توان به سادگی عاشق شد اما عشق ، ساده نیست ...
از میان ِ شکل های هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد ...

در باد شانه خواهم زد ؟
گیسوان ِ زیبای درخت...
۱۳۸۷ شهریور ۲۲, جمعه
رویا خوانی
حافظ خوانی
بیرون کشید باید ازین ورطه رختِ خویش
از بس که دست میگزم و آه میکشم
آتش زدم چو گل به تن ِ لخت لخت خویش
دوشم زبلبلی چه خوش آمد که میسرود
گل گوش پهن کرده زشاخ ِ درخت ِ خویش
کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو
بسیار تند روی نشیند ز بخت ِ خویش
خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد
بگذر ز عهد سست و سخنهای سخت خویش
وقت است کز فراق تو وز سوز ِ اندرون
آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش
ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام
۱۳۸۷ شهریور ۲۰, چهارشنبه
۱۳۸۷ شهریور ۱۵, جمعه
۱۳۸۷ شهریور ۱۱, دوشنبه
سرریز از بی قراری

من قدر ِ لحظه ها را می دانم
اما
از قرار ِ حوصله ی دقایقام که بالا می روم
سرریز میشوم از بیقراری
دلم تنگ است
مرا بی سببی دلی تنگ است
من قدر قرار ِ لحظه ها را می دانم
اما قرار ؛
در من غرابتی ست غریب
من از جنس ِ تشویشام
از جنس ِ خواستن های نشدنی
من قدر ِ رامشده گی ی لحظه ها را می دانم ولی
آن بر گُردهاش کس ننشسته اسب ِ سرکش
آشنای من است
من قدر ِ هشیاری ی لحظه ها را نیز می دانم ، چه کنم ؟!
با من دیرین هم پیمانه گی ست
عطش ِ جرعه جرعه شراب ِ شعر
به تیک تاک ِ روزه داری ی خدای یهوه
بیا
به قرار ِ یلداگون شبانه هایی چون قدر
بار مده مرا به حضور ِ در سکوت و سکون
پر کن پیاله از آن شراب ِ هزار ساله
دگرباره پریشان کن مرا !
۱۳۸۷ مرداد ۱۷, پنجشنبه
۱۳۸۷ تیر ۲۵, سهشنبه
برای دلم ، برای این دل ِ خودم ، برای ...

چه سادهانگارانه یکی مادر میشد و دیگری پدر و ناآزموده بازی میکردیم این بی بازگشت روزها را ...
سقفی از سعادت میساختیم با آجرهای خیال و به باور می رسیدیم کوتاهی ی فاصله ی دنیای خیال و باور را ...
چه ساده بود آن روزها و این روزها چه سخت شده پندار ِ سایه ی سقفی از جنس ِ حقیقت بر آجرهای خیال روزهای کودکی ... چه کوتاه شد سقف های سعادت ...
نکند این ما ایم که دستانمان را جا گذاشتیم در سالهای کودکی که هر دوری را نزدیک میکرد ؟... ما کودکان ِ ساده ی نترس ، شدیم این بزرگترهای عاقل ِ ترسو که ترسیدیم از یکی شدن و دشنه به دست دلهای کودکیمان را کف ِ دست ِ دگر گرفتیم تا خووووب یادش دهیم چگونه نباید عاشق باشد .... و ما یادمان رفت روزهای خوب ِ کودکی را ...
شاید این خطوط ِ بیهوده تنها تسلایی ست برای این سکوت ِ سهمگین ِ تنها ، که تواَش سکوت می کنی و من اَش سکوت و غریبههای غریب ِ نانجیب فریاد ...
میان ِ این خطوط ِ در هم ِ سیاه ؛ میان ِ این سیاه مشقهای تنهایی ؛ میان ِ این سراسر ِ شب که جز تیره گی اش سویی نمی زند ، گاه گاهی گذار ِ چشمک زن ستاره ای که خطی از خطوط را روشن می کند و در دم جان میسپرد و مرا پیوند می زند به شهر ِ بی کلید خاطرات ... اما چه سود آسمان پر ستاره ای که ماه ای اش نیست تا شب را سراسر بیدار ماند به امید هور تا در اعماق ِ این بی ساحل دریا زاده شود یونس ِ کلید بر کف ِ خداوندگار در کام ِ آن طلا ماهی...
این خطوط ِ تیره و تار ، این خطوط ِ سیاه ِ در هم ِ پر ستاره ی خاموش ، محکوم به خاموشی ست چرا که شراره ی این تک ستاره ها جسارت ِ طلوع نمیدهد به آن غروب کرده خورشید ِ در کرانه ...
چرا آموزگار ِ سخت گیر ِ زنده گی ما را به خط ِ اول جریمه داد ؟!! ... ما که خط اول را نوشته بودیم با نقطه ای در پایان تا خطی دگر آغاز کنیم ...
مرور مرور مرور .. کوکوی ساعت که انگار زمان را نمی گذراند و حضور ِ غریبههای غمگین که نگاه شان به تک جرعه ی لیوان ِ خالی ی من و توست که مباد گلویمان را نیازرد ... شاید این قصه ی شوم ِ شهرزادهای شوم ، تمام ِ حقیقت باشد به تمامیت ِ نحوست ِ طالع ِ این ستاره ی بزرگ ... شاید شاید شاید ... تمام ِ لحظه های بودن به سکوت و تمام ِ لحظه های نبود ... ! و من نمی دانم تو کجایی ! تو در کجای این روزها نفس می کشی ! و زیر ِ این کوتاه سقف آسمان به دنبال ِ یکی شدن با دست های کدام غریبانه یار می گردی ! و من هیچ نمی دانم ...
سکوت شدم که بگویم ........................
...
این واژه گان ِ آشنا را سطر به سطر از دیده میگذرانم و در میان ِ این حرف به حرف ستاره ، در پی ی ماه ای میگردم که نیست ، ستاره های معصوم که در دم جان میکنند و هنووووز هور در کرانه غروب کرده ست و جسارت ِ طلوعی اش نیست ...
بگذار بگذریم مهرآفران خاتون ؛ شب برای من و تو تیره ست ...
۱۳۸۷ خرداد ۲۱, سهشنبه
گل یا پوچ ؟

آنچه بود و آنچه هست ، جز خواست ِ ما نیست . دیروز هر چه بود و امروز هر چه هست ، خواستی ، خواستم ، خواستیم ...
به دنبال ِ کدام کوتاهدیواری میگردیم تا سهم ِ انتخابهامان را حوالتش کنیم ؟! دیوارهای کوتاه کنون قد کشیده اند به بلندای آسمان ...
یادت هست روزی را که هنوز هیچ نبودم ؟ یادت هست مشتهای گره کرده ام سوی تو بود که گفتم : گل یا پوچ ؟ و تو؛ هیچ نگفتی و من ؛ نمی دانستم که تو مدتهاست پوچ را برگزیده ای ...
یادت هست حرمتی که دیروز شکست ؟ امروز قد برافراشتهدیواریست میان ِ من و تو که خیال ِ شکستنش را در رویای خام ِ هیچ تبری اجازت نمی دهم ...
امروز از مزاحم ِ لحظههای دیروزت ، انتظارت چیست ؟
تو پوچ را خواستی ، پوچ را خواستم ، غریبهگیام را خواستی ، غریبهگیات را خواستم که امروز غریبهایم ! چرا که ماندن و بودن با زنجیر ؟ نه ! یلهگیست ...
گربهی کوچکات نبودم ؛ آن چه بود کلاف ِ رنگی نبود ؛ ابتدا و انتهایش در دستان ِ تو نبود ... آن چه بود بازی ی کودکانهای نبود گرچه جز بازی نخواندیاش ...
به خاطرات نقبی نزن که خاطرات را در شهر ِ دیروز جا گذاشتم و درب دروازه اش را قفلی ابدی زدم و امروز موج هایی که ساحل به سویمان گسیل میدارد ، تاوان ِ کلیدیست که در دریا انداختیم ...
پشت ِ دروازهی شهرِ خاطرات با پلکهای باز خفته ام و هیچ یادم نمیآید آن فروردین ِ سال ِ صبوری را که ساعت دوازده بود ... و هیچ یاد نمیکنم از لبخندهایی که به اشتراک گذاشتیم و حرفهای صادقانهی مگو شده و قدمهایی که همقدم شد ...هیچ یاد ندارم آسمانی را که خورشید و ماهاش در دو کرانه سهمش برای ما لبخند ِ بدرود بود ...
به خاطرات نقبی نزن ، پشت ِ دروازهی شهرِ خاطرات خواب مرا بردهست ، هروله نمیدوم لحظههایی که در یخ ِ زمان آب شد و چکید ، چکید ، چکید و مرور نمیکنم خاطرات ِ مردی را که « با » باد آمد و « بر» باد رفت ؛ در یاد آمد و ای داد ! رفت ...
دیگر نگاه ِ پرسشگرانهی پرسشگران منی که گنگ و خوابدیده امتداد ِ قدمهای تو را روی سنگفرش خیابان دنبال میکردم را نمیکاوند و دیگر به یاد ِ تو از آن خیابان گذر نمیکنم ، آری امروز ، آن خیابان مانند ِ تمام ِ خیابانهای شهرم سوت و کورست ...
به خاطرات نقب نزن ، اکنون شبی دیگر فرا رسیدهست از نو و من به انتظار ِ پیکری شعلهورم بر بلندای شهر و چشمهایم دگربار ِ دود را تاب نخواهند آورد ؛ می دانم ...
امروز دو غریبهایم ، خیره در چشمان ِ یکدگر ؛ « بود » ها را به « بودن » هایی که « بود » سپردم ، « هست » چه داری غریبه ؟
۱۳۸۷ خرداد ۱۷, جمعه
آن دو ...؛
و من چه قدر هیاهویی که پشت ِ پنجره ست را دوست ندارم و من چه قدر سکوتی که پشت ِ پنجره ست را دوست دارم و من چه قدر پنجره را دوست دارم وقتی به روی شب آغوشش را می گشاید . شب !
درختی پشت ِ پنجره ست که زیر ِ نور ِ تیر ِ چراغ برق نمی تواند تنها باشد ، رها باشد ، نجوا باشد ، تنها ؛باشد ! چه قدر این نور ِ مصنوعی بی رحم ست !
درختی دیگر در اتاق ِ تنهایی ی من و من ، آرام خفته ست ، ماه هاست که خفته ست ، بی ریشه و بی برگ ، تن ِ عورش را به میهمانی ی تنهایی های من آورده ست با شاخه هایی سراسر تیز و تیغ و بُرّا . و چه قدر این درخت خوشبخت ست ! آرام است ! چرا که تنها ست ، رها ست ، نجوا ست و من هستش را دوست می دارم ، بودش را دوست می دارم !
درختی پشت ِ پنجره ست که زلف های جوانی اش را به نوازش ِ دستان ِ شب سپرده ست و تن ِ سبزش را مزرعه ی این نور ِ مصنوعی ! نور ِ مصنوعی از جای جای تنش کام می گیرد و با او هم آغوش می شود ، هر شب ، هر شب ! و روزها تیر ِ مصنوعی اش نگهبان ِ مزرعه ی تن ِ درخت ست ، و سایه اش همیشه بر تن ِ درخت سنگینی می کند ، به پشتوانه ی خرد ِ جمعی ، خلوت ِ درخت را شکسته ست و ریشه های مصنوعی اش را با ریشه های جوان ِ درخت پیوندی نشدنی بسته ست . چه قدر بی رحم است !
درختی در اتاق ست که شاخسار ِ عریانش را بر تن ِ شب فرو برده و تن ِ سراسر ِ نازک ِ بُرّایش بر تن ِ مهربان ِ شب آرمیده ست ! از تن ِ شب کام می گیرد و با او همآغوش می شود ، هر شب ، هر شب ! و روزها ـ به مهر ِ آغوش باز ِ پنجره ـ از شیره ی جان ِ خورشید می مکد و با باد هم بازی می شود ، با خودش خلوت می کند ، تنهایی اش را می ستاید در انتظار ِ تن ِ داغ ِ شب ! و چه قدر این درخت خوشبخت ست ! آرام است ! چرا که تنها ست ، رها ست ، نجواست و من هستش را دوست می دارم ، بودش را دوست می دارم !
شبی دیگر رسیده ست و من باز هم به هر دو درخت می نگرم ! که یکی خوشبخت ست و آن دگر ...
۱۳۸۷ خرداد ۱۱, شنبه
این روزها ...
نمی دونم چرا این روزا این شکلی شدم ، دلم هیچی نمی خواد و دلم همه چی می خواد ... نمی دونم این چند وقت چه به سرم اومده که این شکلی شدم ، راستش این چند وقت ِ اخیر تمام ِ روزهاشُ توو یه حس ِ گُنگی بودم و هستم یه چیزی توُ مایه های یه ابهام ِ بزرگ ... هیچ احساس ِ خاص و تعریف شده ای ندارم ، توو بی حسی ی مطلقم ! گاهی احساس هایی از جنس ِ نخواستن ، گاهی تحول ، گاهی حسرت ، گاهی ناباوری از آن چه که گذشت ، ولی همشون خیلی کوتاه مدت میآن و می رن ، بیش ترین سهمم از این روزا ی احساس ِ مبهم ِ ، ی گنگی ، ی گیجی ... نمی دونم !
دلم هیچی نمی خواد ، حتا دیگه تو رو هم نمی خواد ، حس ِ تازه ای نیست ، هیچ وقت نداشتمت که حالا نبودنت برام تازه گی داشته باشه ، ولی همیشه دوستت داشتم ولی این روزا هیچ حسی ندارم به هیچ کس ، حتا دیگه به تو ! چه فرقی می کنه اصلن ...
من از خدا هیچی نمی خوام ، پرم از یک احساس ِ خلا ...
احساس ِ گنگی ی ، تا حالا تجربه اش نکرده بودم ، همیشه در تکاپوی داشتن بودن ، هیچ وقت توُ زنده گی ام زمانی نبوده که چیزی نخوام یا تلاشی نکنم ، ولی الان هیچی نمی خوام ... حتا زمان هم نمی خوام ، خیلی گنگم این روزااا مثل ِ ی ابهام ِ بزرگ ...
من از خدا همه چی می خوام ، ولی اصلن حوصله ی به دست آوردن شون رو ندارم ، می خوام همه چی همین الان حاضر و آماده باشه ، همون جوری که می خواهم ... همه ی اون چیزایی می خوام که براشون خیلی جنگیده بودم ولی به دستشون نیاوردم ، من الان همه ی اونا رو می خوام ...
نه خسته ام ، نه پر انرژی ؛ نه کسل ، نه عصبانی ، نه حق به جانب ، نه هیچ حسی که اسمی برای تعریف باشه ..
ی ابهام ِ بزرگم ... نمی دونم !
چه بد موقعی دچار ِ این حس شدم ، آخر ِ ترم ... کی حوصله دارم درس بخونه حالا ... یکی هم نیست بگه تو کِی حال ِ درس خووندن داشتی که دفعه ی دوم ات باشه ؟
یکی از بچه ها یه مسیج بهم زده بود ! پرسیده بود : همیشه برام ی سوال ِ بزرگ ِ ، آدم هایی که می نویسند توُ چه عالمی سیر می کنن ؟ ی سوالی توُ همین مایه ها ...
واقعن چه جوابی باید بدم ؟ سوالش خیلی ! سخته ... بهش جواب دادم ، منم مثل ِ بقیه ام ، هیچ فرقی ندارم ، شاید بعضی وقتا زیاد همه چیزو می بینم ، بی تفاوت نمی گذرم .... قانع نشد !!! حق هم داشت ، جواب ِ خاصی بهش نداده بودم ...
من همیشه این اعتقاد رو دارم که هر آدمی شاهکار ِ آفرینش ِ ، خدا برای آفریدن ِ تک تک ِ ماها به خودش آفرین گفته ... پس همه ی ما ویژه ایم ، ما ی پارادوکس ایم ، همه مون مثل ِ بقیه ایم بی هیچ تفاوتی ولی هر کدوم ویژه ایم ...
ولی ویژه گی ی خاص ِ من چیه ؟ خیلی !! سوال ِ سختی ی ! همیشه وقتی ی جایی می خوای پروفایل باز کنی ازت می پرسه تو کی ای ؟ همیشه از جواب فرار می کنم ، ی خط شعر می نویسم ، همیشه اون لحظه از خودم می پرسم : واقعن باید چه جوابی بدم ؟ اصلن این شعرها رو هم واسه همین جاها حفظ کردم که بازم فرار کنم ...
ویژه گی ی خاص ِ من چیه ؟؟؟
نزدیک ترین دوستم ی بار بهم گفت : توُ همیشه تصمیم می گیری ، بعدش که زمان می گذره و نتیجه دل خواهت نیست ، خودت رو برای تصمیم ات سرزنش می کنی ؛ این بزرگترین خصوصیت ِ بدی ی که داری! ... شاید راست می گفت ، خیلی وقت ها شده تصمیمی گرفتم بعد خودم ُ سرزنش کردم ولی همیشه این دست تصمیم ها زمانی بوده که ترازوی منطق ام برای انجام دادن و ندادن اش ثابت شده بوده ، هیچ کفه ای برتری نداشته بر دیگری ... این ویژه گی ی خاص ِ من نیست !
فکر می کنم ویژه ترین خصوصیت ام اینه که همیشه احساس می کنم تنهام ؛ حتا وقت هایی که در بین ِ جمع ِ دوستانم هستم و مثل ِ همیشه رهبری ی جمع هم با منه ، در حالی که دارم با همه شوخی می کنم ُ می خندم ُ سر به سر ِ همه می ذارم ، ی لحظه که به خودم می یام ، می بینم چه قدر تنهام ... من همیشه حس می کنم تنهام ، همیشه !!!
خیلی ها هم زبونم هستن ، خیلی هاشون تا حدودی هم دل ام هم هستن ، خیلی ها من رو دوست دارن ، من خیلی ها رو دوست دارم ، من تک ِ تک ِ شماهایی که خط خطی های من ُ می خونین دوست دارم ، ولی هیچ وقت ِ هیچ وقت ِ هیچ وقت ، حتا وقتی در آغوش ِ کسی هم بودم ، حس نکردم که تنها نیستم .... هیچ کس نتونسته تا حالا سهم ِ تنهایی ی من رو پر کنه ... هیچ کس !
همه ی آدم ها یه خونه ی خالی ی کوچولو توو ذهن و دل شون برای خودشون دارن که اون خونه فقط و فقط مال ِ خودشون ِ ، هیچ کسُ توُش راه نمی دن ولی سهم ِ من از اون خونه خیلی !! بزرگه ...
من خیلی آدم ِ مستقلی ام ، حتا از نظر ِ عاطفی ، اگر همه هم من رو ترک کنن ، ناراحت می شم ولی برام اتفاق ِتازه ای نیست ، چون وقتی تووی ی جمع شلوغ هم باشم ، احساس در جمع بودن نمی کنم ، یکی از علت هایی که بقیه می گن ، غرور از جزئی ترین رفتارهات می باره همینه ؛ خیلی ها بهم می گن تو خیلی ! کلاس می ذاری ... دلیل اش چیزی که اونا فکر می کنن نیست ؛ هیچ کس نمی فهمه من در عمق ِ زمانی که دارم در جمع می خندم و می خندونم اصلن احساس نمی کنم توُ جمع ام ...
من خیلی آدم های دور و برم رو دوست دارم ، همه شون برام آدم های ویژه ای هستن ... ولی به هیچ کس احساس ِ وابسته گی ندارم ، این خصوصیتم اصلن مثل ِ خصوصیت ِ زن ها نیست ، حتا وقتی با ی آدم ارتباط ِ عاطفی برقرار می کنم اصلن بهش وابسته نیستم ، اگر روزی هم بره ناراحت می شم که دیگه نیست ، دیگه نمی تونیم با هم خاطرات ِ مشترک ِ تازه ای داشته باشیم ، دیگه نمی تونیم هم لحظه باشیم ، شاید ساعت ها هم گریه کنم ، ولی هیچ وقت برای نرفتنش اصرار نمی کنم ... بعد از رفتنش دلم براش تنگ می شه ولی وابسته اش نیستم ...
بدترین خصوصیت ام فکر می کنم اینه وقتی از چیزی دل گیر بشم ، از کسی رفتاریُ ببینم که انتظارش ُ نداشتم ،یک لحظه فقط و فقط یک لحظه احساس کنم اون آدم اونی که من تا امروز فکر می کردم نیست ، دیگه نمی تونم به احساس ِ قبلم برگردم ، این اتفاق خیلی ناخواسته در من ایجاد می شه ، دیگه اون آدم برام اون آدم ِ قبلی نمی شه ، کسی که جایگاه اشُ برام از دست بده ، دیگه از دست داده ، فرصت جبران برای هیچ کسی نمی ذارم ؛؛؛ این خیلی !!! خصوصیت ِ بدی ی ، کاملن هم ناخواسته است ولی اتفاق می افته ... خیلی بد ِ که هیچ آدمی توُ دل ِ من فرصت ِ خطا نداره ، در صورتی که خودم توقع بخشیده شدن دارم ؛ من آدم ها رو می بخشم ولی دیگه به جایگاه ِ قبلی شون توُ دلم بر نمی گردن ...هیچ وقت !
این خصوصیت ام شانس ِ انتخاب شدن ِ دیگران رو خیلی پایین میآره ، همه ی ما ها آدم ایم و ممکن ِ ناخواسته خطایی بکنیم ، به هر دلیلی ! ولی این خصوصیت ام آدم ها رو روی بند راه می بره که شانس ِ افتادن شون خیلی بیش تر از بندباز بودن شون ِ ...
خیلی سعی کردم خودم رو تغییر بدم ولی کاملن ذاتی ی متاسفانه ؛
چه قدر حرف زدم ....
حسابی سرتون ُ درد آوردم ، امیدوارم تونسته باشم به اون دوست پاسخی داده باشم ، ولی بازم می گم این خصوصیات ِ شخصی ی من ِ و هیچ دلیلی نداره که طیف ِ وسیعی که سوال ِ شما مورد ِ نظرش بود رو در بر بگیره ...
من ی آدم کاملن عادی ام ، اصلن هم فکر نمی کنم دست به قلمم ! فقط گاهی واسه دل ِ خودم خط خطی می کنم ...
مریم
اگه نمی تونین کامنت بذارین ولی تمایل !!! :)) دارین که کامنت بذارین ، لطفن منت نهاده و این جا کلیک فرمایید ...
یادگار ِ ابدی

که به یک فوت ِ تو
کلاه از سرم بیفتد
رسم ِ دهان دوختن نیز تازهگیها
با رواج ِ شکنجهی روح
یکسره منسوخ شده است
اصلن لازم نیست از این پس
حرفی بزنم
دهانم را باز نکرده دنبالهی حرفم را
پرندهگان میگیرند و صدا در صدا
گوشِ فلک را هم کَر می کنند
چه برسد به گوشهای تازه تنیدهی تو
تو دیر جنبیدی زرنگ
پیش از آن که سنگ را
به جانب ِ دریا پرتاب کنم
باید دستم را میگرفتی
حالا جلوی این موجها را که دایرهوار
به سمت ِ اسکلهها می روند
دیگر نمیتوان گرفت
این را هم بگویمت ؛
عروسک وودونی که قلب ِ پارچهای را
سوزنباران کردهای
المثنای من نیست
المثنای من امشب
گربهی سیاهی است
که راه ِ پس و پیش
اگر نداشته باشد
خیز برمی دارد
به سمت ِ صورتِ حق به جانبت
و چنگالهای تیزش را
نه بر پوستی که قرار است
پشت ِ سر بگذاری
بلکه بر روح ِ تو خواهد کشید
خطوط ِ خونچکانی که به یادگار از من
با خود به ابدیت ببری!
عباس صفاری
پ.ن : توُ زندهگی ی هر آدمی ، لحظه هایی پیش می یاد ، که از دست ِ همه کس و همه چیز خسته می شه ، خوندن ِ این دست ِ شعرها خیلی آدمُ آروم می کنه ....؛
البته نشانه ی ضعف ِ آدم هاست که به هر دلیلی که شاید هم منطقی باشه ، در موقعیتی خاص نتونستن خواستهشون رو به دست بیارن و روُ مییارن به این قسم حرف ها ...البته گاهی اوقات تحت ِ شرایطی انسان ها احساسشون به هم دیگه عوض می شه ؛ که این روزها کم از این اتفاق ها نمی یوفته ، یه نگاه ِ گذرا به آهنگ های پاپ و رپ بندازین ... !
ولی من هیچ وقت نمیتونم با کسی که یه روزی دوستش داشتم اینطوری حرف بزنم ، یا حتا تصورِ اینکه این حرفها رو به زبان بیارم ، برام سنگین ِ ؛ چون لااقل برای احساس ِ خودم ارزش قایلم و البته برای اون آدمی که احساس ِ دوست داشتن روُ در من بیدار کرده بود روزی ، احترام قایلم ... فکر می کنم اگر زمانی تونستی با آدمی که دوستش داشتی این جوری حرف بزنی ، مطمئن باش هیچ وقت دوستش نداشتی ...
یکی از خصوصیات ِ خوب ِ هم نسلی های ی من این ِ که معمولن بعد از به پایان رسیدن ِ یک رابطه ی عاطفی ـ با تمام ِ اختلاف سلیقه ای که سبب ِ اتمام ِ رابطه شون بوده ـ همچنان با هم دوستان ِ خوبی میمونند ،خوش حالم که از این نسلم ؛ نسلی که به این درک و شعور رسیده که اگر اختلاف سلیقه سبب ِ اتمام ِ رابطه ای شد ، از ارزشهای طرف ِ مقابل چیزی کم نشده ، فقط عواطف و سلایقاش با من هم خوان نبوده ...
من این شعر رو خطاب به هیچ کسی ننوشتم اما این شعر تقدیم به هر کسی که با خوندنش آروم می شه ....
اگر نمی تونید برای بلاگر کامنت بذارید ؛ لطفن این جا کلیک کنید ....؛
۱۳۸۷ خرداد ۴, شنبه
اندکی سکوت و تامل ...

تو ! از « زن » چه میدانی ؟ تویی که به بلندای تاریخ « زن » را به سُخره گرفتهای ؛ که بودت ، هستت و وجودت را به سُخره گرفتهای ؛ چرا که گاه ِ زادهشدن ات را به نسیانی ژرف خفتهای ...
تو ، از « زن » چه میدانی ؟ تویی که در هیاهو و جدال ِ خویشتن ِ خویشات ، سکوت و شکیب ِ زن را بازنمیشناسی که چه مادرانه نامات را تقریر می کند ؛ گرچه که تو او را همسری نه فرزند ...
تو ، از « زن » چه میدانی ؟ زنی که پرتو ِ مهرش وجودت را سایهسار شده اما تو او را نمی بینی ، چرا که نمی دانی ، چشمهایی که بر خورشید خیره نگاه میکنند ؛ جز تاریکی چیزی نمی بینند ...
تو ، از « زن » چه میدانی ؟ آنگاه که طفلی شیرین زبان است ، سرور و شادی و برکت خانهست ... آنگاه که نوجوانی شکنندهست ، جلوهی بدر را در آسمان ِ سیاه ِ خانهات به نظاره ای ... آن دم که دوشیزهای جوان است ؛ تجلی ی زیبایی و شکوه است ... آن دم که همسر است جلوهی مهر و آرامش ؛ و جلالاش را به نظاره بنشین آن دمی که مادر است که آب های زمین ِ خداوندی را دریا دریا به عطش میبرد از گذشت و ایثار ....
و زمان در زن میگذرد و میایستد اما ؛ تو ، تو ، تو ، تو در چشمان ِ او همین اندک را نمی بینی چرا که در دیدهگان ِ آینه ها ؛ حرکات ، رنگ ها و تصاویر وارونه منعکس میگردد و او چه مومنانه تو را تمام به نظاره ست و لبهایش برایت زمزمه ی خوشبختی طلب می کند و تو « هیچ » نمی بینی ... تو ؛ از ، زن ، چه میدانی ؟
تو !!!! از « زن » چه می دانی ؟ تویی که خدایی پیشه ساختهای و با میزان ِ نامیزانت ، زن را به قضاوت نشستهای ؛ تویی که آن قدر بر جایگه ِ قدرت تکیه زدهای که تا چندی دیگر خود را نایب ِ بر حق ِ خدا بر زمین خواهی نامیدن ، تویی که امروز حدود ِ پاکدامنی را خط کش میگذاری ؛ وای بر تویی که می خواهی ارزش ِ به تاراج رفته ی زن را به او بازگردانی ، دریغ ! که نمی دانی ، زن ، به کافرترین شکل ِ ممکن ـ از دید ِ تو ـ مومن است بر ذات ِ صفاتش ؛ تو ، از ، زن ، چه میدانی ؟؟؟
.
.
.
.
.
رنجه مدار !!! تو ، از « زن » هیچ نخواهی فهمید چرا که* هر چند زن اسم عام است زن بودن من خصوصی است///امکان ندارد بفهمی این طرز بودن خصوصی است *
پ.ن 1: کرکسانی که بر جان ِ ما مردم که امروز چون مردهگانی در چنگال ِ شما گرفتار آمده ایم ؛ افتاده اید !!! ایمان بیاورید به رستاخیز ِ مردهگان ... که اگر روزی خشم ِ تصویرهای متحرک ِ امروز زبانه بکشد ؛ هستند اجسادی که میان ِ مجری و قانون گذار تفاوتی نبینند و آن روز ست که خورشید بر تباهی ی اجساد ِ ما قضاوت خواهد کرد ...
پ.ن 2 : *...* این جمله را وام دار ِ سودای عزیز هستم .... ؛
۱۳۸۷ خرداد ۳, جمعه
۱۳۸۷ خرداد ۲, پنجشنبه
...

درختی در آستانهی طلوع ِ بهار که زمزمهی رستاخیزِ دگری در ریشههای نازکش بر تن ِ صبور ِ خاک ، دست افشان و پا کوبان زبانه میکشید و بر تن ِ شعله کشیده اش به فراز میرفت ...
شعله و جوانه ؛ هست و نیست ؛ آب و آتش ؛ به جان ِ هم افتادند ...
در خنکای بادی شوخ ، به معجز ِ بهار ؛ درخت سیاوش شد ...
.
.
.
.
آن درختم بر تن ِ سراسر بهار ؛ ریشه هایم در خاک ، شاخسارم رها در آغوش ِ نسیم ِ پاک ؛ درد ِ جوانهست بر جای جای کشتزارِ ِ تنام ... سیاوشام !
پ.ن : عنوانِِ نوشته : من درخت ام تو باهار ...؛ اگه اولش می نوشتم ، مزه اش می رفت ... ;)
۱۳۸۷ اردیبهشت ۳۱, سهشنبه
روز نوشت !

***جدن ؟ من باورم نمیشه ؛ امروز 31 اردیبهشت ِ 87 ؟
اوهوم ، چه جالب ! امشب در پس ِ یک ماهای که چهره ی شاملو با اون آرامش ِ عجیبی که توو ساحل ِ چشمهاش موج می زنه ، بهم لبخند می زد و می گفت : بسوده ترین کلام است دوست داشتن ؛ باید تقویم دیواری رو ورق بزنم و از فردا صبح شاملو روی مبل نشسته و داره لیوان آب رو از رو میز بر می داره و می گه : کوه با نخستین سنگها آغاز می شود و انسان با نخستین درد ، من با نخستین نگاه ِ تو آغاز شدم ...
***این سُکر برای کدوم ِ شراب ِ ؟ من که مست نکردم که توو هر مستیام تو رو ببینم ، این سُکر برای کدوم شراب ِ ، بعد از روزهای سراسر اضطراب و اشک و اما و اگر و شاید و ساعت ها نگاه کردن به گوشی که شاید اس ام اسی ، تماسی ، خطی ، خبری ... ؟ مگه خبر ِ تازه ای رسیده ؟
***کافکا میگه : گرچه امروز دیگر نمیتواند دیروز باشد ، اما حسن ِ قضیه این است که وقتی ناراحتی انباشته شود ، بالاخره سرریز می کند و روزهای بهتری را به دنبال می آورد .
اگر بخواهم با فلسفه ی کافکا پیش برم ، جام ِ این سُکر پیدا می شه ، اما ناراحتی ای نبود ، بود ؟ شاید جوری دست و پنجه نرم کردن با واقعیت بود ، واقعیت ِ تلخ ! درست مثل ِ ته ِ خیار ... ولی عیبی نداره چون بعدش می تونی یه پرتقال پوست بکنی و دستات رو حسابی پرتقالی کنی بعد دستای پرتقالی ات رو بکشی روو تن ِ روزهای تلخی که گذشت ، این جوری می شه که نارنجی بر سبز پیروز می شه ؛ مثل ِ آب پرتقال بر چای سبز ..؛
***هر چه قدر گوش هام رو می گیرم و چشم هام رو می بندم ؛ بازم اخبار ِ زیبا و دل نشین و شدیدن آرامش بخش ، گوش ها و چشم ها رو نوازش می ده ... اصلن خیال نکنین وسوسه می شم و می رم لابه لای اخبار سرک می کشم ؛ هرگز ! من به جدم ، پینوکیوی اعظم قول دادم و پاهام رو توو کفش های پینوکیو کردم و دیگه امکان نداره برم سراغ ِ اخبار ...
به هرحال وقتی ماها رو خواب ببره ، مملکت رو هم آب می بره ؛ بذار ببره ... به اندازه ی کافی بعد از جریان ِ خودکشی ی هم دانشکدهایم له شدم ، بس ِ ...؛ فعلن می خوام توو سُکر ِ این روزها معلق باشم ...
***میخواهم استراحت کنم ، کاش جور بشه برم پیش ِ آیدا ، شیراز ، عطر ِ بهار نارنج ؛ واااااااای چه قدر دلم می خواد برم ...؛
***چند روز پیش ها داشتم بعد از مدت ِ مدیدی طالع بینی رو ورق میزدم ؛ وقتی خصوصیات مردادی ها رو خوندم داشت از تعجب جفت شاخهام در می یومد ؛ چه قدر خصوصیاتم با خصوصیات ِ مردادیها یکی شده ؛ قبلنا اینقدر نزدیک نبود ، الان تقریبن بالای 90 درسد درست بود ، اون 10 درسد هم برای زمانی بود که مادر می شن که هنوز نمی تونم اظهار ِ نظر کنم !
یه جاش نوشته بود : وقتی شیر یه مدت توو فشار قرار می گیره ، فرار می کنه و می ره توو جنگل یه دوری برای خودش می زنه و دوباره بر می گرده ... دستش درد نکنه ! الان دقیقن توو همون حسی ام که طالع بینی نوشته ؛ واقعن این ستاره شناس ها چه جوری توونستن این خصوصیات رو درست حدس بزنن ، در حالی که آدم ها موجودات شدیدن پیچیده ای هستن ...؛ وقتی فکر میکنم که چه طور ممکنه هر عنصر در وجود آدمها باعث شکلگیریی شخصیتهاشون بشه، میبینم چیزی برای اثباتش نیست.
***بگذریم ؛ کوتاه سخن این که :
عاشقی اما نداره ، جنون که حاشا نداره ، از همشون عاشق ترم ، این دیگه دعوا نداره ؛
من از تو دل نمی کَنَم ، عاشق ترین شون منم ؛ ساز ِ مخالف ُ بزن ، من ولی دم نمی زنم ؛
پ.ن 1 : این چه حس ِ عجیبی ی که بچه ها و گربه ها نسبت به من دارن ؟ وقتی من رو می بینن ، سوزنشون گیر می کنه ...؛
پ.ن 2 : خدا چه نعمت ِ بزرگی به خانوم های زیبا داده ؛ وقتی توو خیابون راه می رن ،کلی نیاز به تحسین و تمجیدشون برطرف می شه ؛ هر عمله ای که رد می شه قربون صدقه شون می ره و براشون بوس می فرسته ...؛
پ.ن3 : من هم آدم ِ باحالی ام هاااا ، واسه خودم قهر می کنم بعدش واسه خودم آشتی می کنم ، تازه عذاب وجدان هم میگیرم که چرا قهر کرده بودم ... این یه رقم اش رو هیشکی تا حالا نبوده به جان ِ خودم !
پ.ن 4 : چه قدر بد ِ که آدم یه کسی رو بیشتر از خودش دوست داشته باشه ، اون وقت یه ذره که اذیتاش می کنه ، خودش بیشتر اذیت می شه و عذاب وجدان می گیره ؛ این خیـــــلی بده !!! همه ی لذت اش به اینه که طرفت رو اذیت کنی ، پس عقده های درونی ات رو کِی می خوای خالی کنی؟! :))
پ.ن5 : آیدا یه خبر ِ بد : امتحان ِ نمونه گیری م ، ده روز عقب افتاد ، من می خواستم آخر هفته ی دیگه شیراز باشم ، شاید جور نشه .... نزن !!! به جان ِ مادرم می یام ...؛
پ.ن 6 : دیگه من رو به فراخوان دعوت نکنیناااا ، اصولن بی جنبه بازی در می یارم ؛ با روزی یه متن چه طورین ؟؟؟
پ.ن 7 : شما هم ماشالا ، نمونه ی بارز ِ ماه ِ تولدتی هاااا ..خودمونیم !
پ.ن 8 : دوستان ! وقتی کسی بهتون اس ام اس می زنه ، جواب بدین ، چون وقتی اس ام اس رو می خونین و زیر ِ لب جواب می دین ، اون بنده خدایی که اس ام اس فرستاده صدای شما رو نمی شنوه ، باید براش بنویسین !
پ.ن 9 : این جملات از مریمی که همیشه مبادی آداب ِ بعید ِ ... به بزرگی ی خودتون ببخشید ، امروز اصلن پاهاش روی زمین نبوده ... ؛
من هیچ وقت نمی تونم برای بلاگر کامنت بذارم ، اگر شما هم نمی تونید کامنت بذارین ولی تمایل دارین که کامنت بذارین ، لطفن اینجا کلیک کنید .
۱۳۸۷ اردیبهشت ۳۰, دوشنبه
سرودی برای ستایش
چه احساس ِ مبهمی ست که این بار ، می خواهم دیگر نباشی . نباشی در لحظه های همیشه و هرگزی که همیشه خواستار ِ بودنت بودم . نباشی و نباشم ...
شاید این گناه ِ من ست که دوست داشتن ام را چنین صعب در دستانم نگاه داشتم ، پنهانش کردم ، مباد که تو ببینیاش . نخواستم که دوست داشتنم ، سبب ِ دوست داشتنت شود . نخواستم با حضورم در لحظه های سیاه ِ آن روزها یی که روزگار بر تو بسیار سخت گرفته بود ، سهمی از دوست داشتن ِ تو را به تاراج ببرم ، روا نداشتم که این گونه دوست داشته شوم ...؛
من خسته ام ! از فراسوی تمام ِ فاصله ها ... بی گاهان تو آمدی و من گرمای حضورت را احساس نکردم . روزها جنگیدم و این بار من بودم آن شوالیه ای که تنها می جنگد و تنها می میرد ؛ روزها جنگیدم در جنگی نابرابر ... بی گاهان تو آمدی و من سراسر زخم بودم و مرا دیگر توانی نبود برای گذشت ِ زمان ..
و بی گاهان رفتی و من در تب ِ نبودنت ، برای همیشه رفتنات ، سوختم !
تب ِ عشق بود گویا ! سه روز و سه شب ... ؛
آه که چه طعم ِ گس ِ لذت بخشی داشت ، کابوس هایی در سراسر تب و بیداری هایی در سراسر لرز ... از خواب پریدن ها و جرعه جرعه آب در سراب ِ باوری برای فروکش کردن ِ عطش ؛ آه که تمام ِ قطره ها سراسر سراب بود و مرا زمزمه هایی از دست ِ : ای آب ِ روشن ! تو را با معیار عطش می سنجم ؛ نخل ِ من ، ای واحه ی من ! .... می سوختم ... آه که چه طعم ِ گس ِ لذت بخشی داشت ، گاهانی که لعن می کردم خودم را ، بی گاهانی که صورتم سراسر خیس بود از اشک های شور و فریادهایی از جنس ِ : نه ! نمی توانم ...
آه که چه روزهای خوبی بود ، روزهایی که دوست داشتن را به باور می رسیدم .
سپاس از تو برای بودت ، که من با تو رسیدم به آن اوج ِ لذت ِ نگفتنی که هرگز نچشیده بودمش و من هرگز عشق را به باور نرسیده بودم و صحه می گذارم بر کلام ات که گفتی : همیشه در کتاب ها خوانده ای ... ؛ و چه قدر عشق سخت است و آسان ...؛
سپاس از تو برای نبودت...چرا که باید در خلوتم به باورش می رسیدم ...!
فاصله ی دوست داشتن ؛ سهمی که بین ِ من و تو گم نمی شود آیا ، این تردید ِ بلند گویا به یقینی بلند بدل بایدش ؛ چرا که دیگر مرا توانی نیست برای شکیب و زمان ...
من خستهام ! از فراسوی تمام ِ فاصله ها ...
سرنوشت اگر نمی خواهد ، جرم ِ من و تو نیست ؛ این جرم ِ اوست که ما ، ما نمی شویم ؛ و من از فراسوی تمام ِ نشدن ها دوستت دارم و خواهم داشت ، از فراسوی تمام ِ تفاوت ها و تمام ِ آن چیزهایی که منطق می خوانیمشان ... و من دلم را با تیغ ِ منطق شرحه شرحه کردم و رویین تن شدم ...؛
و مرا دیگر نبود و نیست توانی برای شکستن ِ فاصله ها ... من خسته ام !
شاید ، شاید ، شاید ، هرگز ، هرگز ، هرگز نباشد و نیست مردی که این احساس ِ باشکوه را برای دوباره ها در من برانگیزد ، شاید ، شاید ، شاید ، هرگز ، هرگز ، هرگز نباشد و نیست مردی که در صحن ِ حضورش سراسر بی نقاب بازی کنم ...
سپاس از بودنت ، باشد که باشی همیشه بر اوج ، همیشه بر فراز ، باشد که باشی اما نه دیگر برای من ؛ می ترسم از روزی که بودنم و بودنت سهمی از دوست داشتن برایمان باقی مگذارد . می ترسم خودخواهی ی زنانه ام و غرور ِ مردانه ات و فاصله ای که همیشه و همیشه هست سهمی از دوست داشتن برایم باقی مگذارد ، چرا که فاصله ی میان ِ من و تو از جنس ِ شکستن نیست که فاصله ها ذره ذره کودک ِ عشق ِ مرا می فرسایند ...
من خسته ام از برداشتن ِ تبر برای شکستن ِ فاصله ها که دیگر مرا توانی نیست . سرنوشت برای من و تو سخت نوشته است ؛ انکار ِ عشق را پا سفت نکرده ام ... مرا دیگر توانی و شکیبی نیست ؛ باور آر ...
این نوشته را پایانی نمی گذارم که برای دوست داشتنم پایانی نیست ، امروز چون دیروز و فردا چون امروز آبستن ِ عشق ِ من است و من از فراسوی تمام ِ فاصله ها و نشدن ها دوستت دارم ؛ تمام ِ ناتمام ِ من !!ه
شاید ، روزی ، روزهای دوری که دگربار از جهان ِ بی فصل ملول شدم ؛ در گذرگاه ِ باران سرودی دیگر گونه آغاز کنم اما من همان کوهنوردی هستم که یک بار بلندترین قله را فتح کرده ام دیگر صعود به قله های کوتاه تر برایم لذتی ندارد چرا که سهمم را زنده گی به من داده ست
مرا هراسی نیست از این واژه گان ِ عریان ؛ مرا هراسی نیست از آن که بگویند ترانه ای بیهوده می خوانم چرا که عشق حرفی بیهوده نیست ...
مریم
۱۳۸۶ بهمن ۲۸, یکشنبه
سیاه ، سپید ، سرخ ...

من به البسه ی سیاه تو روی بند نگاه می کردم
و یاد ِ چشمان سیاهت می اقتادم
که چگونه سپیدی در آغوش ِ سیاهی بود
و یاد ِ چشمان ِ خودم
که چگونه سرخی در آغوش ِ سیاهی بود
سیاه : لباس های تو
سپید : لباس های من
سرخ : گیلاس هایی که مادرم به تو تعارف کرد...
و
این سه رنگ در چشمان تو بود ، وقتی به گیلاس ها نگاه می کردی
و این سه رنگ در چشمان من بود ، وقتی به جامه ی سپیدت وقت ِ رفتن نگاه می کردم ...
امروزها
این سه رنگ در چشمان من است وقتی
به رزهایی که برایم آورده ست نگاه می کنم
و
این سه رنگ در چشمان توست وقتی به لباس های سپیدم روی بند خیره می شوی ....
تندیس لبخند

تمام تنهایی ام یعنی نداشتن دستهات ..
دستان مربایی که خاطراتم را رنگین می کنند ..
خاطراتی که تمامش تویی..
دستم را بگیر
من دارم در این خاطرات گم می شوم
در تویی که هستی
همیشه ، همه جا ، با چشمانی خندان و دست های مربایی
نمی دانم ، نمی دانم ! این تویی که پیدا نمی شوی یا این منم که گم شده ام ؟
...
تندیس لبخند !
بعد از رفتنت
تمام داشته هام شده نداشتن دستهات...
نکند نباشی ؟!!!
بهانه هایم را از من نگیر
من به بهانه های دچارم
به تنهایی ام دچارم
به نبودنت دچارم
به خاطراتم دچارم
به فنجان های نیمه خورده نیز ...
نکند نباشی ؟!!!
چقدر سرد است ..
وقتی به نبودت فکر می کنم ، این جا دما زیر ِ صفر است ..
این جا همه چیز قندیل می بندد
این ذهن در به در ِ مصلوب
این ذهن ِ در به در جای پاهایت
که خاطرات ِ حضورت را در آن چال کرده ای
در لحظه ای که خودش را تا ابد به پاندول ساعت آویزان کرده است
در لحظه ی رفتنت
آرام گرفتهست
و این ناقوس کلیسا
که بین ِ خاطرات و لبخند تو آونگ شده است
دل من است ! آری دل ِ من ...
و تو می خندی
در تمام شطحیاتم می خندی
با دستانی مربایی ...
نکند نیایی ؟؟؟؟
این زندانی ستمگر به آوای زنجیرش خو نکرده است ...
این زندانی به آوای زنجیرش دچار است ..
به عشقی که تمام سهمش از آن دل تنگی ست ..
نداشتن است ...
به تمام خواستن است ...
این زندانی به شوکران ِ مربایی ِ تنهایی هایش دچار است ...
نکند نیایی !!!
نه !
نه ...
بیا ، ببین ، این بار با دستان ِ تو قهوه دم کرده ام ..
این قهوه بوی دیدار می دهد ..
بیا با دستان من برایم قهوه بریز
لطفن کم بریز
چشمانم برای ته فنجان دل دل می کند ...
و تو می دانی که دلم بهانه های تازه تکراری می خواهد ...
....
خیره می شوم به ته فنجان
باز تویی
تو با همان لبخند
نشسته ای رو به رویم ...
صدای نواختنت هم می آید ..
این قهوه بوی گیلاس می دهد ...
همه جا مربایی است .
همه جا قرمز است ...
....
و من چه معتادانه به بود ِ نبودت ، دچارم !
و تو می دانی دچار یعنی عاشق ..
و این آخرین پک ِ تنهایی ست
کجا بودیم ؟؟؟
اوووووم ...
داشتی می خندیدی ...
این چشم های شما نیست که در نگاه من جا گذاشته¬اید ؟

برف میبارید
شایدم باران
شایدم تابستان بود
نمیدانم ؟!
ـــ چه فرقی میکند...؟
... آخِر میدانی دیگر زمان برایم معنا ندارد !
نمیدانم چند وقت گذشته است
به ساعت قلبم ، باید زیاد باشد...! ــــ
ولی من سردم بود
هر چه قدر هم دنبال شالگردنم میگشتم ؛ نبود !
...
وقتی از کوچه میگذشتی
همه جا ساکت بود
شایدم شلوغ بود
نمیدانم؟!
ولی ! فقط صدای پای عابری میآمد، که تو بودی
که گامهایش را روی قلب من میگذاشت
...
وقتی از کوچه میگذشتی
پرنده ها از جلوی پاهایت می پریدند
شایدم برایشان دانه میپاشیدی
نمیدانم؟!
ولی ! میدانم ، پرنده ای از درونم پرید
شاید دلم بود...
...
وقتی از کوچه میگذشتی
فقط قصدت عبور بود ،
شاید هیچ وقت فکر نمیکردی ،غریبه ای آنجا عاشقت شود ؛
شاید هیچ وقت فکر نمیکردی ، معنی ساعت از زندگی کسی بیفتد ؛
شاید... !!!
تو فقط گذشتی و رفتی...
و من ،الان ، به ساعت قلبم ، سالهاست که به جای پایت خیره میشوم ،
روی برف ،
شایدم خاک
یا آب...
نمیدانم ؟!....
...
تو میدانی نام آن کوچه چه بود؟؟!!
...
من !
من ،
فقط این را میدانم
که سالهاست-به ساعت ِ قلبم - وقتی به چشم هایم در آینه خیره میشوم
جای یک نگاه در آن مانده است ؛
نگاه عابری که آن روز، سخت و سنگین، از آن کوچه عبور کرد
عابری که حتی پرندگان آن حوالی هم نمی شناختنش..
...
...
امید محالم !
روزی اگر دوباره از این کوچه بگذری
از تو خواهم پرسید :
« آقا ! شما را از تمام پرندگان این حوالی پرسوجو کردم
این چشمهای شما نیست که در نگاه من جا گذاشتهاید ؟!! »*
من نمیدانم اینجا چه فصلی ست ...!
ولی! تا رُزها در آغوشم یخ نزدهاند ، برگرد !
.
.
مریم
پ.ن :نمی دونم این جمله « ... » * رو کی نوشته ، ولی دستش درد نکنه ، من که خیلی دوسش دارم !
این تپش ها برای توست ....

این روزها میگذرند
ماهها میآیند
ماهها میگذرند
سالها میآیند
و هنوز
این ماییم که در گذار بی امان زمان
ایستادهایم
دوشادوش
کنارِ هم
آنقدر سنگین ایستادهایم
که هیچگاه نخواهیم نشست
آقای من !
زمزمه کن
نامم را به تکرار بگو
.
این صدای توست
که هر دمم را به بازدم میرساند
این صدای توست که نه فقط شریان خونم
که شریان زندگیام را
در دست گرفته است
زمزمه کن
آرام
عمیق
سنگین
سخت
بانوی ِ من را ، در گوشم زمزمه کن ..
آقای من !
دستهایت را به من بده
اینجا سرد است
اینجا سراسر تاریک است
بیا خورشید را بیاوریم
نه ، خورشید را نمی خواهم
دستهایت را به من بده
بیا شعلهور شویم
که این شعله درونم
با حضور دستان عاشق توست
که زبانه می کشد
می سوزاند
خاکستر می کند
و من همه جا را سوخته می بینم عشق ِ من !
و تو را
آتش
روشن
و تنها تو را
از جنس خویش می بینم
آتشم !
.
.
آقای من !
گفتم : « چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید »
گفتم : « این روزها حقیقت را ، از هر کسی نه ، از هیچ کس نخواهی شنید »
گفتم : « کاش سرم را بردارم و برای هفته ای در گنجه بگذارم ... »
گفتم : « من خاطرات خوب گذشته را نمی خواهم / من در کنار تو / باغی پر از خاطرات نو می خواهم ... »
گفتم : « آفریدهی دوست داشتنی من / خیالت را هیچکدامشان نمیتوانند از من بگیرند ... »
گفتم .
گفتم .
گفتم : «دهانات را میبویند / مبادا گفته باشی دوستات دارم ...
روزگار غریبیست نازنین
خدا را در پستوی خانه پنهان باید کرد ... »
گفتم : «نپرس از دلواپسیهای زنانهام چیزی نمی گویم
از انتظار و کسالت نیز
از تو اما ... »
گفتم : «چرا جواب نامههای قصیدهام سپید است ؟ »
گفتم .
گفتم : « به هر حال بازی تمام شده دیگر/ حالا تو در محاصره رویاهای منی ... »
گفتم .
گفتم : « و تو خوب میدانی / که شبهای بدون ماه / یعنی چه ! »
قشنگ نازنینم
همه را
همه را
برای تو
تنها برای تو
گفتم ، خواندم ، نوشتم !!
.
.
.
اما
تو فقط همین را بشنو :
.
.
« فقط باش
همین !!!! »
آزادی ...؛
تقدیم به آرش خیرآبادی :آهسته
چونان چون نجواي تنهايي ، در دل ِ شب
تو را به نام ميخوانم
آهسته تر
چونان چون بيصدايي ِ عاشقي در جمع ِ سيل ِ اشك
تو را به نام ميخوانم
آزادي ... !
[ مباد كه صدايمان را بشنوند ]
ديدي ؟
ديدي كه ما را به جرم ِ هجاهاي ِ تو مصلوب كردند !
ديدي ؟
باور نمي كني ؟
باور نميكنم از دوست سيلي خوردنم را
اين كبودي باور نكردنيست
من داغ خورده ام ؟
از چون تويي ؟
بر چون من و مايي ؟!!
اين شِكوه ترس نيست
بُهت است ، بُهت !
باور نمي كنم ، دستي كه به سوي ِ دوستي دراز كردم
دستي كه به روي ِ دوستي دراز كردم
[ پيغامبران ِ صلحم ]
شيرين بهانهي خيمه شب بازان ِ تلخ شدهاند !
آ
ز
ا
د
ي
باور نميكنم ، طنين ي ناممكن ِ هجاهايت را در دشت
باور نميكنم اين همه راه ..
اين همه دوري ...
سخت است
سخت
[ ايران ِ من ]
.
.
ما باغبان نداشتيم !
ما باغبان نداريم !
ما شقايقهاي وحشيي اين دشتيم
در سينهمان داغ خورده است
چشم ِ اميدمان به آسمان ِ آبي ِ بالا سر و زمين ِ سبز ِ زير ِ پاست
اين شِكوه ، ترس نيست
درد است
اما گمان مبر
اين درد ، خستگيست
اين درد ِ زادن است
ما باغبان نداشتيم !
ما باغبان نداريم !
آ
ز
ا
د
ي
از فراسوي نامها
به نام ميخوانمت
ما شقايق هاي وحشي ِ اين دشتيم
خدا به ما قول ِ باران داده است...
حتا اگر شاخهي نازكِمان را تبر زنيد
هرگز گُمان بر مرگ ِ ما مَبَر
كه مرگ را بر ما چيرگي نيست
چرا كه از عشق ، رويين تنانيم ..
.
.
آ
ز
ا
د
ي
ما شقايقهاي وحشي ِ اين دشتيم
قد خم نميكنيم ...
شيون ، نميكنيم ...
پيكار ، نميكنيم ...
ولي
پيغامبران ِ صلح را پنهان نميكنيم
مباد كه صدايمان را نشنوند
نامم به نام ِ تو ... !!!!
مريم
وسوسه

.
.
.
نگاهش ، حجم ِ تهی ی چشمانم رااااا
پُر می کند ...
ســَـــ ... ر ...ر....ی....ز....پلک می زنم .
آینه در آآآآینه ...؛ ابدیتی ست بی گمان !ه
من گیــــج گیــــــج .... چشم هایش در سرم تاااااااااب می خورد ...؛
می نوشم
می نوشم روزی
این جام شوکران را
جرعه جرعه
.
.
.
.
زندانبانم .....!ه
وسوسه ئی ست این:
بودن
یا
نبودن*
و اما عشق ...؛

♣ تقدیم به هر که در این روز ِ عشق ، با تمام سطور ِ این نوشته همدل است .که این درس ِ تکرار شده ی همه ی پاک دلان ست ...!ه
♣ و شاید ، تقدیم به خودم ...؛
راد بانو ! مرا در آغوش بکش که دنیا بس سیاه است و تاریک و تارآغوش بگشا که من و تو همیشه هم درد ایم .
چه انتظار بیهوده ایست خورشید ؛ بیا شمع روشن کنیم و نرگس آتش زنیم .که ما همه نیک پی و نیک زادیم ، اما دریغ که نیکی سالهاست رخت ازاین دشتِ وحشت بسته ست .
دوشیزه ی مهر ! چه روزهای تیره و تاریست ؛ شعله ای مگر در دلهایمان بیفروزیم که دگر آتشی نیست ؛ که بر این شعله های سرکش ، آب را نیز دریغ کردند[ که روشنی بر ایشان حرام بود ]؛ بر شعله های سرکشمان خاک ریختند .... بی صدا خفه شدیم .
چه شورها بود وفریادها و پای کوبی ها ؛ اما دریغ که صدای شادی مان به گوش کس آشنا نبود .
ای دل ِ جوان و سبز ! جنگل سبزمان را به اعتماد کدام جنگلبان سپردیم که شاخه شاخهاش را به نوازش تبر برد ؟!!!ه
دریغ ،گل اندام ! که بر باغچه ی تنت چه گل ها می رویید اگر باغبان دستی به مهر داشت .
گل بانو ! بر باغچه ی دل چه گل ها با دستهایمان نشاندیم ، آب دادیم ، برایش از عشق گفتیم و آب و آیینه ، چه بارور بود روزی این خرابآباد ؛ اما دریغ که هیبت سالاران فقط در لگدمال کردن باغچه هایمان بود .
شهر بانو ! خرمن زلف های به هم تنیده را به نوازش کدام دست سپردیم ؟ خطوط در هم ِ دستِ کدام راد مرد را بوسه زدیم ؟ عشق بر کمان ِ ابروی کدام مسافر بستیم ؛ که این شب گریه ها ی نحس ؛ صله ی سطر سطر ِ واژه هایی ست که با مهر بافتیم ؟!!!ه
سپیدبانو ! بغل بگیر مرا که سخت در هم شکسته ایم ، که این قلب جوان چه تپش ها داشت اگر سلام را فقط پاسخی به نگاه بود . بیستون ها می ساختیم با این خطوط ِ در هم نازبانو ، اگر تمام حرف های دنیا فقط در یک سکوت و بوسه خلاصه می شد .
دریغ که چشم ها دروغگویانی رذل بودند و زبان های سرخ خیمه شب بازان ِ پست !
چه دشنه ها از سر ِ بغض بر سینه هایمان آرام گرفت ، چه حرف ها شنیدیم ، چه رازهای مگو شده از نرد های عشق ِ باخته ی شهریارهای مان . چه شهرزاد های شومی خواب هزار و یک شب را بر چشمهایمان حرام کردند ؛ که سهم مان از شیرینی ی قصه ها فقط سینه های سوخته بود و زخم های ناسور و چشم های خون !
پرسیده بودی : « می خواهم برای عشقام کاری کنم ، برای عشق ِ خودم ، چه کار کنیم بانو ؟ »
بانو از گمگشته ترین گمشده ی راه ، سراغ ِ نور ِ کدام آبادی را می گیری ؟! از خستهگی ی راه های رفته مپرس که مرا دیگر جسارتی نیست که از راه های نرفته برایت بگویم .
ما بی چراغ راه افتادیم گهرچهر ! که ما فقط دو شعله داشتیم در این سراسر شب ؛ شعلههایی که نه نورشان پیش ِ پایمان را روشن می کرد و نه گرماشان دلهایمان را گرم !
و ما بی شعله سوختیم بانوی همیشه ...؛
دریغ از خیل ِ سیاهی ی عاشقان ِ دل سنگ ؛ که همه سیاه لشگران سالار ِ عشق بودند ، که با نخستین دست ِ این قمار ، پا به فرار گذاشتند در پی معشوقهکان ِ نزدیک و اینجایی ؛ معشوقهکانی که نه عین را می شناختند نه شین و نه قاف ! که ما برای این قمار زیاده پاکباز بودیم .
بانو !
بیا بر واژه واژه ی این سطور خاک خورده بوسه زنیم . بیا تیشه زنیم بر سنگ تراشی ی واژه واژه ی این سطور بر دلان سنگی ی این سنگان خارا !
:
عشق تنهاست و از پنجره ای کوتاه به بیابان های بی مجنون می نگرد .
روز عشق مبارک !!!ه
۱۳۸۶ بهمن ۲۱, یکشنبه
بی صدا ؛ فریاد کن !!!!!

بالاخره یه جااااااای آرووووووووووووووم ....؛
ای خداااااااااااااااااا !!!! این جا هیشکی نیست ؛ فقط منم و منم و گاهی هم تو ...!!!! به چه حس ِ خوبی ....؛ تنهای تنهاااااا ....،
تازه این جا که مجازی ی ، بی خیالش !!! فک کن خدا توو دنیای حقیقی ش آسمونشو برات سیاه ِ سیاه کنه ، خورشیدشو که همه جا رو روشن می کنه و حواس ِ آدمو از خودش پرت می کنه بفرسته بره اون ور دنیا ،که حواس ِ بقیه رو پرت کنه ، بعد به کل ِ دنیا بگه : هیس !!!!! یواش یواش ... ؛ چقد شلوغ می کنین ؟؟؟؟ یه دیقه همه ساکت ... !!! بعدش فقط من باشم و خودش و یه آسمون پر ستاره ...! وااااااااااای فک کن !!!
من که می دونم هیچ وقت برای من از این مراما به خرج نمی دی خدا خانوم ؛ ولی دنیای خیال ِ دیگه ؛ انتها نداره ... بذار منم گاهی فک کنم منو دوست داری ، گاهی دلت برام تنگ می شه ، گاهی می یای یه حالی ازم می پرسی ... ؛ این روزا خیلی بی معرفت شدی هیچ حواست هست ؟؟؟؟ !!!
خدا خانوم اجازه ؟ ما می خوایم همین جااا توو همین دنیای مجازی که حالمون ازش بهم می خوره داد بزنیم !
شما می دونین هم چین حنجره ی درست درمونی نداریم ، یه داد بزنیم تا دو روز صدامون می گیره ...
ولی داد زدنم چیز ِ خوبی ی ! نه ؟ وقتی می بینم یکی داد می زنه یه حس ِ خیلی خوبی بهم دست می ده ...حس می کنم رها شده ، سبک شده ....؛ وااااااااااااای یاد ِ فیلم ِ مالنا افتادم !!!!! مونیکا بلوچی دوووووووووست دارم ؛ چه دادی زدی !!!!!!!!!! وای وقتی داد می زد اصلن یه حسی داشتم که نمی تونم بگم !!!! انگار یکی کل ِ درد بشریو داره فریاد می کنه !!!! درد بود درد !!!!!!!!!!!!!!
ولی ما آدم کوچولو ها ؛ وسط ِ دعوا وقتی می خوایم حرفمونو ثابت کنیم داد می زنیم ، خوش به حال زوربا !!! وقتی از شادی داد می کشید من به آسمون خودت سقوط می کردم خدا بانو !!!
خدا خانوم اجازه ؟ من می خوام با واژه ها داد بزنم ، اجازه هست ؟؟
خیلی توو حرف زدن برعکس خندیدن ، خسیسم ، می دونم .
شاید یکی از علت هایی که آدمایی که منو درست نمی شناسن ، منظورمو درست نمی فهمن ؛ همین باشه . ولی من از آدم هایی که زیاد حرف می زنن خوشم نمی یاد ، حوصله مو سر می برن .
من خودم ترجیح می دم ساعت ها توو چشای کسی که باهاش حرف دارم ، نگاه کنم . بعدش دو جمله بهش بگم : « خب ؛دقیقن فهمیدی که چی می گم ؟!! منتظرم حرفاتو بشنوم ! »
من واقعن اعتقاد دارم چشم ها آیینه ی دل ِ آدم هاست ...؛ مگه می شه توو چشمای کسی مهربونی و معصومیت باشه ولی این خصوصیات رو نداشته باشه ؟ مگه می شه چشماش برق بزنه ولی دلش زنگار بسته باشه ؟
نه !!! امکان نداره ؛ من همیشه دوستایی که بهترین دوستانم شدن رو با یه بار نگاه عمیق به عمق ِ چشماشون پیدا کردم و همون لحظه به خودم گفتم این آدم می تونه برای من بهترین باشه ؛ تا حالا هم خلافش ثابت نشده ...؛
حالا یکی بیاد به من ِ خسیس بگه حرف بزن . نه ! یکی بیاد به من بگه با این واژه های خاک بر سر شده ، فریاد بزن !
یکی بیاد به من بگه من چه جوری با واژه ها فریاد بزنم ؟ اصلن واژه ی فریاد توی ف ر ی ا د چه حسی رو می تونه منتقل کنه ؟ هیچ کدوم از حروفش از جنس ِ جذابیت ِ فریاد نیست ... ؛ ولی شاید الف ش بد نباشه ، یه ذره می تونه نشون گر ِ یک انقلاب ِ درونی باشه با یه مصداق ِ برونی به شکل ِ یه صدای بلند .
خب ؛ خدا بانو ! من به اعتبار الف ِ فریاد می خوام فریاد بزنم . اجازه هست ؟
خدا بانو !!!! خیلی ی ی ی ی ی ی ی ی نااااااااامردی !!!!!!!!
چشماتو به من بده ؛ من چه جوری با تو حرف بزنم ؟ ؟؟؟؟
چه جوری بفهمم تو می تونی بهترین دوستم باشی یا نه ؟
چه جوری بفهمم دوسم داری یا نه ؟
بگو دیگه !!! حداقل حرف بزن خسیس ِ بد جنس !!!
حالا باز برو قایم شو ؛
برو
برو
برو
بالاخره یه روزی گیرت می یارم و چشماتو می دزدم !!!!!!
خیلی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ناااااامردی ی ی ی ی ی ی !!!!!
۱۳۸۶ بهمن ۱۸, پنجشنبه
باغ ِ آینه ...؛

بعضی وقت ها هم این جوری میشه دیگه .
چند روزه دارم فکر می کنم که متن ِ اول این وبلاگ رو چی بذارم ؟! ؛ آخرش هم هیچی به نظرم نرسید ...؛
فکر کنم بهترین کار اینه که «باغ ِ آینه » رو بذارم .
این شعر چقدر نور داره ....؛
چراغی به دستم ،
چرا غی در برابرم ،
من به جنگ ِ سیاهی می روم .
گهوارههای خستهگی از کشاکش ی رفت و آمدها
باز ایستادهاند ؛
و خورشیدی از اعماق ؛
کهکشانهای خاکستر شده را ، روشن می کند .
***
فریادهای عاصیی آذرخش
هنگامی که تگرگ
در بطن ِ بی قرارِ ابر
نطفه میبندد .
و درد ِ خاموشوار ِ تاک
هنگامی که غورهی خرد
در انتهای شاخسار ِ طولانی پیچ پیچ میزند .
فریاد ِ من همه گریز از درد بود
چرا که من
در وحشت انگیزترین شبها
آفتاب را به دعایی نومیدوار طلب میکرده ام .
تو از خورشیدها آمدهای ، از سپیده دمها آمدهای
تو از آینهها و ابریشمها آمدهای .
در خلئی که نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد تو را به دعایی نومیدوار طلب کرده بودم .
جریان ِ جدی
در فاصلهی دو مرگ
[ نگاه و اعتماد ِ تو بدین گونه است !]
***
شادی ی تو بی رحم است و بزرگوار
نفست در دستهای خالیی من ترانه و سبزی است .
***
من بر می خیزم !!!!!
چراغی در دست
چراغی در دلم
زنگار ِ روحم را صیقل می زنم .
آینهای برابر آینهات میگذارم .
تا از تو
ابدیتی
بسازم .

















